Sohrab Sepehri, 1928 - 1980
One of the Iran's most celebrated contemporary poet; he was poet and painter

اطاق آبي

1307-1359  سهراب سپهرى

به سراغ من آگر ميائيد نرم و آهسته بيائيد , مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من

واحه اي در لحظه

به سراغ من اگر مي آييد،

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است

كه خبر مي آرند، از گل واشدة دورترين بوتة خاك.

روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح

به سر تپة معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد.

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي، ساية ناروني تا ابديت جاري است.

 

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من.

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
” آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.“
و به آنان گفتم:
” سنگ آرايش كوهستان نيست.
هم چناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ.
دركف پاك زمين گوهر ناپيدايي ست.
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چرا گاه رسالت ببريد.“

ومن، آنان را، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي صبح، و به افزايش رنگ.
به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

وبه آنان گفتم:
” هركه در حافظه ي چوب ببيند باغي،
صورتش در وزش بيشه ي شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود،
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آن كه نور از سر انگشت زمان برچيند،
مي گشايد گره پنجره ها را با دست.“

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه ي بالاي سرم چيدم و گفتم:
” چشم را باز كنيد. آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟ “
مي شنيدم كه به مي گفتند:
” سحر مي داند ، سحر‌“

سرهر كوه رسولي ديدند،
ابرانكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود.
چمشان را بستيم
دست شان را نرسانديم به سر شاخه ي هوش
جيب شان را پر عادت كرديم.
خواب شان را به صداي سفر آيينه ها آشفتيم.


 

 

 

غمی غمناک

 شبی سرد است ، و من افسرده
راه دوری است ، و پايی خسته
تيرگی هست ، و چراغی مرده

می کنم ، تنها ، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاريکی و تنهايی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نيست رنگی که بگويد با من :
اندکی صبر ، سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
وای ، اين شب چقدر تاريک است !!

خنده ای کو که به دل انگيزم ؟
قطره ای کو که به دريا ريزم ؟
صخره ای کو که بدان آويزم ؟

مثل اين است که شب نمناک است .
ديگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، ليک ، غمی غمناک است !!
 

 

  آب

: آب را گل نكنيم
. در فرودست انگار , كفترى مىخورد آب
. يا كه در بيشه ى دور , سيره اى پر مىشويد
. يا در آبادى , كوزه اى پر مىگردد

: آب را گل نكنيم
, شايد اين آب روان , مىرود پاى سپيدارى
. تا فرو شويد اندوه دلى
. دست درويشى شايد , نان خشكيده فرو برده در آب

, زن زيبايى آمد لب رود
: آب را گل نكنيم
. روى زيبا دو برابر شده است

! چه گوارا اين آب
! چه زلال اين رود
! مردم بالادست , چه صفايى دارند
! چشمه هاشان جوشان , گاوهاشان شيرافشان باد
, من نديدم دهشان
. بىگمان پاى چپرهاشان جا پاى خداست
. ماهتاب آنجا , مىكند روشن پهناى كلام
. بىگمان در ده بالادست , چينه ها كوتاه است
. مردمش مىدانند , كه شقايق چه گلى است
. بىگمان آنجا آبى , آبى است
. غنچه اى مىشكفد , اهل ده باخبرند
! چه دهى بايد باشد
! كوچه باغش پر موسيقى باد
. مردمان سر رود , آب را مىفهمند
گل نكردندش , ما نيز
. آب را گل نكنيم

 

نشاني

«خانة دوست كجاست؟» در فلق بود كه پرسيد سوار.

آسمان مكثي كرد.

رهگذر شاخة نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

 

«نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازة پرهاي صداقت آبي است.

مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر بدر مي آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فوارة جاويد اساطير زمين مي ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.

در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي:

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لاية نور

و از او مي پرسي

خانة دوست كجاست.»


 

صداي پاي آب

اهل كاشانم.

روزگارم بد نيست.

تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.

مادري دارم، بهتر از برگ درخت.

دوستاني، بهتر از آب روان.

 

و خدايي كه در اين نزديكي است:

لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

 

من مسلمانم.

قبله ام يك گل سرخ.

جانمازم چشمه، مهرم نور.

دشت سجادة من.

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.

در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف.

سنگ از پشت نمازم پيداست:

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدستة سرو.

من نمازم را، پي «تكبيره الاحرام» علف مي خوانم،

پي «قد قامت» موج.

 

كعبه ام بر لب آب،

كعبه ام زير اقاقي هاست.

كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر.

 

«حجرالاسود» من روشني باغچه است.

 

اهل كاشانم.

پيشه ام نقاشي است:

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود.

چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم

پرده ام بي جان است.

خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.

 

اهل كاشانم.

نسبم شايد برسد

به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك «سيلك».

نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

 

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي،

پدرم پشت زمان ها مرده است.

پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود،

مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.

پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.

مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟

من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟

 

پدرم نقاشي مي كرد.

تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.

خط خوبي هم داشت.

 

باغ ما در طرف ساية دانايي بود.

باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،

باغ ما نقطة برخورد نگاه و قفس و آينه بود.

باغ ما شايد، قوسي از دايرة سبز سعادت بود.

ميوة كال خدا را آن روز، مي جويدم در خواب.

آب بي فلسفه مي خوردم.

توت بي دانش مي چيدم.

تا اناري تركي بر مي داشت، دست فوارة خواهش مي شد.

تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.

گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.

شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.

فكر، بازي مي كرد.

زندگي چيزي بود، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.

زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسك بود،

يك بغل آزادي بود.

زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود.

 

طفل، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچة سنجاقك ها.

بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

دلم از غربت سنجاقك پر.

 

من به مهماني دنيا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ايوان چراغاني دانش رفتم.

رفتم از پلة مذهب بالا.

تا ته كوچة شك،

تا هواي خنك استغنا،

تا شب خيس محبت رفتم.

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.

رفتم، رفتم تا زن،

تا چراغ لذت،

تا سكوت خواهش،

تا صداي پر تنهايي.

 

چيزها ديدم در روي زمين:

كودكي ديدم، ماه را بو مي كرد.

قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.

نردباني كه از آن، عشق مي رفت به بام ملكوت.

من زني را ديدم، نور در هاون مي كوبيد.

ظهر در سفرة آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسة داغ محبت بود.

 

من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوستة خربزه مي برد نماز.

 

بره اي را ديدم، بادبادك مي خورد.

من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.

در چراگاه «نصيحت» گاوي ديدم سير.

 

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: «شما»

 

من كتابي ديدم، واژه هايش همه از جنس بلور.

كاغذي ديدم، از جنس بهار.

موزه اي ديدم دور از سبزه،

مسجدي دور از آب.

سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سؤال.

 

قاطري ديدم بارش «انشا»

اشتري ديدم بارش سبد خالي «پند و امثال«.

عارفي ديدم بارش «تننا ها يا هو».

 

من قطاري ديدم، روشنايي مي برد.

من قطاري ديدم، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت.

من قطاري ديدم، كه سياست مي برد (و چه خالي مي رفت.)

من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.

و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي

خاك از شيشة آن پيدا بود:

كاكل پوپك،

خال هاي پر پروانه،

عكس غوكي در حوض

و عبور مگس از كوچة تنهايي.

خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روز چناري به زمين مي آيد.

و بلوغ خورشيد.

و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

 

پله هايي كه به گلخانة شهوت مي رفت.

پله هايي كه به سردابة الكل مي رفت.

پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ

و به ادراك رياضي حيات،

پله هايي كه به بام اشراق،

پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

 

مادرم آن پايين

استكان ها را در خاطرة شط مي شست.

 

شهر پيدا بود:

رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ.

سقف بي كفتر صدها اتوبوس.

گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.

در ميان دو درخت گل ياس، شاعري تابي مي بست.

پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.

كودكي هستة زردآلو را، روي سجادة بيرنگ پدر تف مي كرد.

و بزي از «خزر» نقشة جغرافي، آب مي خورد.

 

بند رختي پيدا بود: سينه بندي بي تاب.

 

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،

مرد گاري چي در حسرت مرگ.

 

عشق پيدا بود، موج پيدا بود.

برف پيدا بود، دوستي پيدا بود.

كلمه پيدا بود.

آب پيدا بود، عكس اشيا در آب.

سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حيات.

شرق اندوه نهاد بشري.

فصل ول گردي در كوچة زن.

بوي تنهايي در كوچة فصل.

 

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

 

سفر دانه به گل.

سفر پيچك اين خانه به آن خانه.

سفر ماه به حوض.

فوران گل حسرت از خاك.

ريزش تاك جوان از ديوار.

بارش شبنم روي پل خواب.

پرش شادي از خندق مرگ.

گذر حادثه از پشت كلام.

 

جنگ يك روزنه با خواهش نور.

جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.

جنگ تنهايي با يك آواز.

جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل.

چنگ خونين انار و دندان.

جنگ «نازي»ها با ساقة ناز.

جنگ طوطي و فصاحت با هم.

جنگ پيشاني با سردي مهر.

 

حملة كاشي مسجد به سجود.

حملة باد به معراج حباب صابون.

حملة لشگر پروانه به برنامة «دفع آفات».

حملة دستة سنجاقك، به صف كارگر «لوله كشي».

حملة هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.

حملة واژه به فك شاعر.

 

فتح يك قرن به دست يك شعر.

فتح يك باغ به دست يك سار.

فتح يك كوچه به دست دو سلام.

فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي

فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ.

 

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.

قتل يك قصه سر كوچة خواب.

قتل يك غصه به دستور سرود.

قتل مهتاب به فرمان نئون.

قتل يك بيد به دست «دولت».

قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

 

همة روي زمين پيدا بود:

نظم در كوچة يونان مي رفت.

جغد در «باغ معلق» مي خواند.

باد در گردنة خيبر، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.

روي درياچة آرام «نگين»، قايقي گل مي برد.

در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود.

 

مردمان را ديدم.

شهرها را ديدم.

دشت ها را، كوه ها را ديدم.

آب را ديدم، خاك را ديدم.

نور و ظلمت را ديدم.

و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.

جانور را در نور، جانور را در ظلمت ديدم.

و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم.

 

اهل كاشانم، اما

شهر من كاشان نيست.

شهر من گم شده است.

من با تاب، من با تب

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.

 

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را، وقتي از برگي مي ريزد.

و صداي، سرفة روشني از پشت درخت،

عطسة آب از هر رخنة سنگ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف، باز و بسته شدن پنجرة تنهايي.

و صداي پاك، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح.

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي، پاي قانوني خون را در رگ،

ضربان سحر چاه كبوترها،

تپش قلب شب آدينه،

جريان گل ميخك در فكر،

شيهة پاك حقيقت از دور.

من صداي وزش ماده را مي شنوم

و صداي، كفش ايمان را در كوچة شوق.

و صداي باران را، روي پلك تر عشق،

روي موسيقي غمناك بلوغ،

روي آواز انارستان ها.

و صداي متلاشي شدن شيشة شادي در شب،

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،

پر و خالي شدن كاسة غربت از باد.

 

من به آغاز زمين نزديكم.

نبض گل ها را مي گيرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

 

روح من در جهت تازة اشيا جاري است.

روح من كم سال است.

روح من گاهي از شوق، سرفه اش مي گيرد.

روح من بيكار است:

قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.

روح من گاهي، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

 

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.

رايگان مي بخشد، نارون شاخة خود را به كلاغ.

هر كجا برگي هست، شور من مي شكفد.

بوتة خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

 

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.

مثل يك گلدان، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.

مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.

مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.

مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.

 

تا بخواهي خورشيد، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.

 

من به سيبي خوشنودم

و به بوييدن يك بوتة بابونه.

من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.

من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.

و نمي خندم اگر فلسفه اي، ماه را نصف كند.

من صداي پر بلدرچين را، مي شناسم،

رنگ هاي شكم هوبره را، اثر پاي بز كوهي را.

خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،

سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،

ماه در خواب بيابان چيست،

مرگ در ساقة خواهش

و تمشك لذت، زير دندان هم آغوشي.

 

زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،

پرشي دارد اندازة عشق.

زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچة عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبة دستي است كه مي چيند.

زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است.

زندگي، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگي تجربة شب پره در تاريكي است.

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشة مسدود هواپيماست.

خبر رفتن موشك به فضا،

لمس تنهايي «ماه»،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

 

زندگي شستن يك بشقاب است.

 

زندگي يافتن سكة دهشاهي در جوي خيابان است.

زندگي «مجذور» آينه است.

زندگي گل به «توان» ابديت،

زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ما،

زندگي «هندسة» ساده و يكسان نفسهاست.

 

هر كجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است.

چه اهميت دارد

گاه اگر مي رويند

قارچ هاي غربت؟

 

من نمي دانم

كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است، كبوتر زيباست.

و چرا در قفس هيچكس كركس نيست.

گل شبدر چه كم از لالة قرمز دارد.

چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.

واژه ها را بايد شست.

واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد

 

چترها را بايد بست،

زير باران بايد رفت.

فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.

با همة مردم شهر، زير باران بايد رفت.

دوست را، زير باران بايد ديد.

عشق را، زير باران بايد جست.

زير باران بايد با زن خوابيد.

زير باران بايد بازي كرد.

زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت

زندگي تر شدن پي در پي،

زندگي آب تني كردن در حوضچة «اكنون» است.

 

رخت ها را بكنيم:

آب در يك قدمي است.

 

روشني را بچشيم.

شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.

گرمي لانة لكلك را ادراك كنيم.

روي قانون چمن پا نگذاريم.

در موستان گرة ذايقه را باز كنيم.

و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.

و نگوييم كه شب چيز بدي است.

و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

 

و بياريم سبد

ببريم اين همه سرخ، اين همه سبز.

 

صبح ها نان و پنيرك بخوريم.

و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.

و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد

و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست

و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.

و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.

و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.

و بدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كم داشت.

و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت.

و اگر مرگ نبود، دست ما در پي چيزي مي گشت.

و بدانيم اگر نور نبود، منطق زندة پرواز دگرگون مي شد.

و بدانيم كه پيش از مرجان، خلائي بود در انديشة درياها.

 

و نپرسيم كجاييم،

بو كنيم اطلسيتازة بيمارستان را.

 

و نپرسيم كه فوارة اقبال كجاست.

و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.

و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.

 

پشت سر نيست فضايي زنده.

پشت سر مرغ نمي خواند.

پشت سر باد نمي آيد.

پشت سر پنجرة سبز صنوبر بسته است.

پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.

پشت سر خستگي تاريخ است.

پشت سر خاطرة موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد.

 

لب دريا برويم،

تور در آب بيندازيم

و بگيريم طراوت را از آب.

 

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس كنيم.

 

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم

(ديده ام گاهي در تب، ماه مي آيد پايين،

مي رسد دست به سقف ملكوت.

ديده ام، سهره بهتر مي خواند.

گاه زخمي كه به پا داشته ام

زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.

گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.

و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.)

و نترسيم از مرگ

(مرگ پايان كبوتر نيست.

مرگ وارونة يك زنجره نيست.

مرگ در ذهن اقاقي جاري است.

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.

مرگ با خوشة انگور مي آيد به دهان.

مرگ در حنجرة سرخ ـ گلو مي خواند.

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.

مرگ گاهي ريحان مي چيند.

مرگ گاهي ودكا مي نوشد.

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد.

و همه مي دانيم

ريه هاي لذت، پر اكسيژن مرگ است.)

 

در نبنديم به روي سخن زندة تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم.

 

پرده را برداريم:

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.

بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.

بگذاريم غريزه پي بازي برود.

كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.

چيز بنويسد.

به خيابان برود.

 

ساده باشيم.

ساده باشيم چه در باجة‌يك بانك چه در زير درخت.

 

كار ما نيست شناسايي «راز» گل سرخ،

كار ما شايد اين است

كه در «افسون» گل سرخ شناور باشيم.

پشت دانايي اردو بزنيم.

دست در جذبة يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.

صبح ها وقتي خورشيد، در مي آيد متولد بشويم.

هيجان ها را پرواز دهيم.

روي ادراك فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم.

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي «هستي».

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.

نام را باز ستانيم از ابر،

از چنار، از پشه، از تابستان.

روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

 

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم.

مسافر

دم غروب، ميان حضور خستة اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.

و روي ميز، هياهوي چند ميوة نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.

و بوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت

نثار حاشية صاف زندگي مي كرد.

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد مي زد خود را.

 

مسافر از اتوبوس

پياده شد:

«چه آسمان تميزي!»

و امتداد خيابان غربت او را برد.

 

غروب بود.

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.

مسافر آمده بود

و روي صندلي راحتي، كنار چمن

نشسته بود:

«دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يك چيز فكر مي كردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره هاي عجيبي!

و اسب، يادت هست،

سپيد بود

و مثل واژة پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد.

و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.

و بعد، تونل ها.

دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

و هيچ چيز،

نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخة نارنج مي شود خاموش،

نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،

نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

نمي رهاند.

و فكر مي كنم

كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد