شهريار
حالاچرا
آمدي جانم بقربانت ولي حالاچرا
بيوفا حالا که من افتاده ام ازپاچرا
***
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالاچرا
***
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تونيست
من که يک امروز مهمان تو ام فرداچرا
***
نا زنينا ما بناز تو جواني داده ايم
ديگر اکنون با جوا نان ناز کن باماچرا
***
وه که با اين عمر هاي کو ته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيداچرا
***
شور فرهادم بپرسش سر بزير افکنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سر بالاچرا
***
اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت
اينقدر با بخت خواب آلود من لالاچرا
***
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميکند
در شگفتم من نميپاشد ز هم دنياچرا
***
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خا مشي شرط وفاداري بود غوغاچرا
***
شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر
اين سفر راه قيامت مي روي تنهاچرا
آهسته باز از بغل پله هاگذشت
در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش حا له اي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همجا وول ميخورد
هر کنج خانه صحنه اي از داستان اوست
در ختم خويش هم به سر کار خويش بود
بيچاره مادرم
***
هر روز مي گذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب نازمن
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل کوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شود هويج هم امروز مي خرد
بيچاره پير زن هم برف است کو چه ها
***
او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش
آمد به جستجوي من و سر نوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پيت نفت گرفته به زيربال
هر شب در آيد از در يک خانه فقير
روشن کند چراغ يکي عشق نيمه جان
***
او را گذشته ايست سزاواراحترام
تبريز ما بدور نماي شهر
در باغ بيشه خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سرا چه يکي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا کفيل خرج موکل بودوکيل
مزد و در آمدش همه صرف رفاه خلق
در باز و سفره پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سيرمي شوند
يک زن مدير گردش اين چرخ ودستگاه
او مادر من است
***
انصاف مي دهم که پدر راد مردبود
با آنهمه در آمد سر شار از حلال
روزي که مرد روزي يکسال خودنداشت
اما قطار هاي پر از زادآخرت
وز پي هنوز قا فله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگاربود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يک چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شددريغ
***
نه او نمرده مي شنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و کله ميزند
ناهيد لال شو
بيژن برو کنار
کفگير بي صدا
دارد براي نا خوش خود آش مي پزد
***
او مرد و در کنار پدر زير خاک رفت
اقوامش آمدند پي سرسلامتي
يک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسيار تسليت که بما عرضه داشتند
لطف شمازياد
اما نداي قلب به گوشم هميشه گفت
اين حرفها براي تو مادر نمي شود
***
پس اين که بود؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من کشيد
ليوان آب از بغل من کنارزد
در نصفه هاي شب
يک خواب سهمناک و پريدم بحال تب
نزديکهاي صبح
او باز زير پاي من اينجا نشسته بود
اهسته باخدا
راز و نيازداشت
نه او نمرده است
***
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هر چه هست ازاوست
کانون مهر و ماه مگر ميشودخموش
ان شيرزد بميرد؟ آن شهريارزاد
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
***
او با ترانه هاي محلي که مي سرود
با قصه هاي دلکش و زيبا که يادداشت
از عهد گاهواره که بندش کشيد وبست
اعصاب من به ساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه با شکهاي خود آن کشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهترازروح
وز اهتراز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
***
او پنج سال کرد پرستاري مريض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد براي تو ؟ هيچ هيچ
تنها مريض خانه به اميدديگران
يکروز هم خبر که بيا او تمام کرد
***
در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود
پيچيد کوه و فحش به من داد و دورشد
صحرا همه خطوط کج و کوله وسياه
طو مار سر نوشت و خبر هاي سهمگين
دريا چه هم به حال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يکي نماز
يک اشک هم به سوره ياسين من چکيد
مادر به خاک رفت
***
آنشب پدر به خواب من آمد صداش کرد
او هم جواب داد
يک دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتني است
اما پدر به غرفه با غي نشسته بود
شايد که جان او به جهان بلندبرد
آنجا که زندگي ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر که بدر قه اش مي کند به گور
يک قطره اشک مزد همه زجرهاي او
اما خلاص مي شود از سر نوشت من
مادر به خواب خوش
منزل مبارکت
***
آينده بود و قصه بي مادري من
نا گه ضجه يي بهم زد سکوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرهابرون
او بود و سر به ناله بر آورده از مغاک
خود را به ضعف از پي من بازميکشيد
ديوانه ورميده دويدم به ايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيد پوش و همان کوشش وتلاش
چشمان نيمه باز
از من جدا مشو
***
ميامدم و کله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميکنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه مي گريختند
ميگشت آسمان که بکوبد به مغزمن
دنيا به چشم گنه کار من سياه
وز هر شکاف و رخنه ماشين غريوباد
يک ناله ضعيف هم از پي دواندوان
ميامد و به مغز من آهسته ميخليد
تنها شدي پسر
***
باز آمدم به خانه چه حالي نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه کنارحوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود
بردي مرا به خاک سپردي وآمدي
تنها نمي گذارمت اي بينواپسر
ميخواستم بخنده در آيم زاشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
اي واي مادرم
جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را
نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را
***
کنون با پاي پيري آرزومندم که برگردم
بدنبال جواني کوره راه زندگاني را
***
بياد يار ديرين کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بيند همر هان کارواني را
***
بهاري بود و ما را هم شبابي و شکرخوابي
چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون خزاني را
***
چه بيداري تلخي بود از خواب خوش مستي
که در کامم بزهر آلود شهد شادماني را
***
سخن با من نمي گويي الا اي همزبان دل
خدا را با که گويم شکوه بي همزباني را
***
نسيم زلف جا نان کو؟ که چون برگ خزان ديده
بپاي سرو خود دارم هواي جان فشاني را
***
بچشم آسماني گردشي داري بلاي جان
خدا را بر مگردان اين بلاي آسماني را
***
نميري شهريار از شعر شيرين روان گفتن
که از آب بقا جويند عمر جاوداني را
باز عشقم زد شبيخون اي عجب
گو چه مي خواهي ز من اين نصفه شب؟
***
عشق اي آتش زن دنيا ودين
ما دگر هستيم خاکستر نشين
***
عشق اي پرورده دامان من
بيش از اين بر دامنم آتش مزن
***
عشق اي بيچاره سوز چاره سوز
قصد جان نا توان داري هنوز؟
***
عشق اي بيداد را بنيادنه
عشق اي بنياد را بر باد ده
***
عشق اي همسايه آوارگي
عشق اي سر مايه بيچارگي
***
عشق اي زندان تاريک بلا
عشق اي زنجير پاي مبتلا
***
عشق اي درياي طوفان زاي غم
عشق اي وحشت فزا قعرعدم
***
راحت از بار غم دل کن مرا
يا بکش يکباره يا ول کن مرا
***
گيج و گول و ابله و خل کرديم
لات و لوت و آسمان جل کرديم
***
زندگي چون تير رفت از شست من
آب پاکي ريخت روي دست من
***
عشرت از ما رشته الفت گسيخت
آن سبو بشکست و آن پيمانه ريخت
***
شاهبازا خود نمايي ميکني
با مگس زور آزمايي ميکني
***
نيست ديگر طاقت کشتي مرا
دست بردار از سرم کشتي مرا
***
يکزمان گر ما جوان بوديم ولش
حال ديگر دور ما را خط بکش
***
من همي خواهم دهي خط امان
تازه داري ميکشي خط ونشان؟
***
ما حريف زورمندان نيستيم
ما برادر مرد ميدان نيستيم
***
ديگر آن شور و جوانيهاگذشت
آن غرور و پهلوانيهاگذشت
***
زور ما با هم نميسازد دگر
مرشد اينجا لنگ اندازددگر
***
باز را چون صعوه پرانداختيم
پيش تير تو سپرانداختيم
***
ياد داري من چه بودم چون شدم
از بلندي چون فلک وارون شدم
***
من هم آخر کار و باري داشتم
آبرو و اعتباري داشتم
***
بد نکردم با تو کردم بندگي
پاک افتادم ز کار وزندگي
***
تيره روز از گردش کوکب شدم
لا جرم محتاج شام شب شدم
***
سالها بردم ببوي گنج رنج
رنجها ديدم نديدم روي گنج
***
سالها شد قوت من با درد وداغ
روز و شب خون جگر دودچراغ
***
آن پري کي ياد عاشق مي کند؟
ترک ياران موافق ميکند
***
عاشق آري سعي بيحاصل کند
عشق سعي آدمي باطل کند
تهران و تهراني
الا اي داور دانا تو ميداني که ايراني
چه منتها کشيد از دست اين تهران و تهراني
***
چه طرفي بست از ين جمعيت ايران جزپريشاني
چه داند رهبري سر گشته صحراي ناداني
***
چرا مردي کند دعوي کسي کو کمتر است اززن
الا تهرا نيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
تو اي بيمار ناداني چه هذيان و هدرگفتي
برشتي کله ماهي خور بطوسي کله خرگفتي
***
قمي را بد شمردي اصفهاني را بترگفتي
جوانمردان آذربايجان را ترک خرگفتي
***
ترا آتش زدند و خود بر آن آتش زدي دامن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
تو اهل پايتختي بايد اهل معرفت باشي
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشي
***
چرا بيچاره مشدي وحشي و بي تربيت باشي
به نقص من چه خندي خود سرا پا منقصت باشي
***
مرا اين بس که ميدانم تميز دوست ازدشمن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
تو از کنج شير کش خانه و دکان سيرابي
بجز بد مستي و لاتي و الواطي چه دريابي
***
در اين کولز که ندهندت بجز ليسانس تون
تابي
نخواهي بو علي سينا شد و بو نصرفارابي
***
بگاه ادعا گويي که ديپلم داري ازلندن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
تو عقل و هوش خود ديدي که در غوغاي
شهريور
کشيدند از دو سو همسايگان در خاک ما لشکر
***
به نق و نال هم هر روز حال بد کني بدتر
کنون ترکيه بين و ناز شست ترکها بنگر
***
که چون ما ن دند با آن موقعيت از بلاايمن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
گمان کردم که با من همدل و همدين وهمدردي
بمردي با تو پيوستم ندانستم که نامردي
***
چه گويم بر سرم با نا جوانمردي چه آوردي
اگر مي خواستي عيب زبان هم رفع ميکردي
***
ولي ما را ندانستي بخود هم کيش و هم ميهن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
تو عقل و هوش خود ديدي که در غوغاي
شهريور
کشيدند از دو سو همسايگان در خاک ما لشکر
***
به نق و نال هم هر روز حال بد کني بدتر
کنون ترکيه بين و تاز شست ترکها بنگر
***
که چون ما ن دند با آن موقعيت از بلاايمن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
گمان کردم که با من همدل و همدين وهمدردي
بمردي با تو پيوستم ندانستم که نامردي
***
چه گويم بر سرم با نا جوانمردي چه آوردي
اگر ميخواستي عيب زبان هم رفع ميکردي
***
ولي ما را ندانستي بخود هم کيش و هم ميهن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
بشهريور مه پارين که طيارات با تعجيل
فرو ميريخت چون طير ابا بيلم بسرسجيل
***
چه گويم اي همه ساز تو بيقانون و هردمبيل
تو را يکشب نشد ساز و نوا در راديوتعطيل
***
ترا تنبور و تنبک بر فلک ميشد مرا شيون
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
بقفقازم برادر خواند با خود مردم قفقاز
چو در ترکيه رفتم وه چه حرمت ديدم واعزاز
***
بتهران آمدم نشناختي از دشمنانم باز
من آخر سالها سر باز ايران بودم وجانباز
***
چرا پس روز را شب خواني و افرشته اهريمن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
بدستم تا سلاحي بود راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم بجاي از پا ي نشستم
***
بکام دشمنان آخر گرفتي تيغ ازدستم
چنان پيوند بگسستي که پيوستن نيارستم
***
کنون تنها علي مانده است و حوضش چشم
ماروشن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
چو استاد دغل سنگ محک بر سکه مازد
ترا تنها پذيرفت و مرا از امتحان وا زد
***
سپس در چشم تو تهران به جاي مملکت جازد
چو تهران نيز تنها ديد با جمعي به تنهازد
***
تو اين درس خيانت را روان بودي و من کودن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
چو خواهد دشمني بنياد قومي را براندازد
نخست آن جمع را از هم پريشان و جداسازد
***
چو تنها کرد هر يک را به تنهايي بدوتازد
چنان اندازدش از پا که ديگر سر نيفرازد
***
تو بودي آنکه دشمن را ندانستي فريب وفن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
چرا با دوستدارانت عناد و کين و لج باشد
چرا بيچاره آذربايجان عضو فلج باشد
***
مگر پنداشتي ايران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ايران را اگر روزي فرج باشد
***
تو گل را خار ميبيني و گلشن را همه گلخن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
تو را تا ترک آذربايجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدين سنگيني و کارت بدين سان
بود
***
چه شد کرد و لر ياغي کزو هر مشکل آسان
بود
کجا شد ايل قشقايي کزو دشمن هراسان بود
***
کنون اي پهلوان چوني نه تيري ماند و ني
جوشن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
***
کنون گندم نه از سمنان فراز آيد نه
اززنجان
نه ماهي و برنج از رشت و ني چايي
زلاهيجان
***
از اين قحط و غلا مشکل تواني وارهاندن
جان
مگر در قصه ها خواني حديث زيره کرمان
***
دگر انبانه از گندم تهي شد ديزي ازبنشن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يامن
اي رفيقان دياردنيا
اين چه ياريست شما رابه خدا
***
تا که با خاک هم آغوش شديم
وه که يکباره فراموش شديم
***
مسکنم مهدفراموشان است
اين همان وادي خاموشان است
***
ياد آن انجمن آرايي من
رحمت آريد به تنهايي من
***
گاه و بيگاه گذارم بکنيد
گذر گا ه گذارم بکنيد
***
وا مگيريد از اين خاک قدم
بنشينيد به خاکم يک دم
***
خشت من مايه حيرت گيريد
تا از اين آيينه عبرت گيريد
***
تا که در کالبد من جان بود
مشکل علم و ادب آسان بود
***
کاتب المذنب فاني بودم
مرتضاي برقاني بودم
***
هر که بر داشت به راهي قدمي
من به ترويج معارف قدمي
***
بکمر دامن حمت بستم
دمي از پاي طلب ننشستم
***
جستم از فيض خداياريها
تا فزودم به فداکاريها
***
ني کلکم شکرافشاني کرد
نرخ قند و شکرارزاني کرد
***
پا ز سر کرد و دويد ازپيکار
کرد با جيش جهالت پيکار
***
بسکه رفتم به فراگوشش تنگ
قامتم گشت دوتاهمچون چنگ
***
هر مقالي که به آغازآمد
نيمه جاني به تنم بازآمد
***
هر کتابي که به انجام رسيد
وعده گويي به سر ازوام رسيد
***
تا به تن قوت و يارايي بود
خامه را نيزتوانايي بود
***
ليک تن زير پي پيلم سود
محنت پيري و جانم فرسود
***
شهسوار هنر ازکارافتاد
توسن خامه زرفتارافتاد
***
تيغ غم کرد قلم بيخ طرب
رفتم آنجا که ني انداخت عرب
***
هنري زيستم آنگه مردم
هنر آوردم و باخودبردم
***
فخر از فن بکندصاحب فن
فخر بايد کند از منفن من
***
نه مرا سيل فناتنهابرد
بلکه نقش همه عالم رابرد
***
اين شتر بر در هرخانه نشست
محمل و بار سفرخواهدبست
***
باري اي يار ودياردنيا
ما که رفتيم خدايارشما
***
اگر از کوي شمابيخبرم
خبر از عالم کويي دگرم
***
اين نه از ماه بماهي است همي
اين فضا نا متناهي است همي
***
سر شاهان به زمين سوداينجا
کي زر و زور دهدسوداينجا
***
گر نبخشيد گنه عفوکريم
جاودانيم به زندان حجيم
***
آنکه از خلق نکوهيده بريست
مرغ آراسته از بال وپريست
***
آشيان شرف و شان دارد
زير پر عالم امکان دارد
***
وآنکه از سو عمل نامه سياست
شاه اگر بود در اين ملک گداست
***
شرمسار چمن ازبي ثمريست
کشته حسرت بي بال وپريست
***
باري ار توشه عقباطلبيد
بايد از گوشه دنياطلبيد
***
طاعت از نفس منافق مکنيد
هان که آزار خلايق مکنيد
***
شهريارا نشوي غرهب دلق
نيست طاعت بجز از خدمت خلق
نه وصلت ديده بودم کاشکي اي گل نه هجرانت
که جانم در جواني سوخت اي جانم به قربانت
***
تحمل گفتي و من هم که کردم سالهااما
چقدر آخر تحمل بلکه يادت رفته پيمانت
***
چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گلپاک داماني
حذر از خار دامنگير کن دستم به دامانت
***
تمناي ملالم نيست عشق من مگير ازمن
بدردت خو گرفتم نيستم در بند درمانت
***
اميد خسته ام تا چند گيرد با اجل کشتي
بميرم يا بمانم پادشا ها چيست فرمانت
***
شبي با دل بهجران تو اي سلطان ملک دل
ميان گريه ميگفتم که کو اي ملک سلطانت
***
چه شبهايي که چون سايه خزيدم پاي قصر تو
باميدي که مهتاب رخت بينم درايوانت
***
به گردنبند لعلي داشتي چون چشم من خونين
نباشد خون مظلومان ؟ که ميگيرد گريبانت
***
دل تنگم حريف درد و اندوه فراوان نيست
امان اي سنگدل از درد و اندوه فراوانت
***
بشعرت شهريارا بيدلان تا عشق مي ورزند
نسيم وصل را ماند نويد طبع ديوانت
دلتنگ غروبي خفه بيرون زدم ازدر
در مشت گرفته مچ دست پسرم را
***
يا رب به چه سنگي زنم از دست غريبي
اين کله پوک و سر و مغز پکرم را
***
هم در وطنم بار غريبي به سر ودوش
کوهي است که خواهد بشکاند کمرم را
***
من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنين بال و پرم را
***
رفتم که بکوي پدر و مسکن و مالوف
تسکين دهم آلام دل جان بسرم را
***
گفتم بسر راه همان خانه ومکتب
تکرار کنم درس سنين صغرم را
***
گر خود نتوانست زدودن غمم ازدل
زان منظره باري بنوازد نظرم را
***
کانون پدر جويم و گهواره مادر
کانون هنر جويم و مهد هنرم را
***
تا قصه رويين تني و تير پراني است
از قلعه سيمرغ ستانم سپرم را
***
با ياد طفوليت و نشخوار جواني
ميرفتم و مشغول جويدن جگرم را
***
پيچيدم از آن کوچه مانوس که درکام
باز آورد آن لذت شير و شکرم را
***
افسوس که کانون پدر نيز فروکشت
از آتش دل باقي برق و شررم را
***
چون بقعه اموات فضايي همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را
***
درها همه بسته است و برخ گردنشسته
يعني نزني در که نيابي اثرم را
***
در گرد و غبار سر آن کوي نخواندم
جز سرزنش عمر هبا و هدرم را
***
مهدي که نه پاس پدرم داشته زين پيش
کي پاس مرا دارد و زين پس پسرم را
***
اي داد که از آن همه يار و سر وهمسر
يک در نگشايد که بپرسد خبرم را
***
يک بچه همسايه نديدم به سرکوي
تا شرح دهم قصه سير و سفرم را
***
اشکم برخ از ديده روان بودوليکن
پنهان که نبيند پسرم چشم ترم را
***
ميخواستم اين شيب و شبابم بستانند
طفليم دهند و سر پر شور و شرم را
***
چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را
***
کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را
***
گويي پي ديدار عزيزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را
***
يکجا همه گمشدگان يافته بودم
از جمله حبيب و رفقاي دگرم را
***
اين خنده وصلش بلب آن گريه هجران
اين يک سفرم پر سد و آن يک حضرم را
***
اين ورد شبم خواهد و ناليدن شبگير
وآن زمزمه صبح و دعاي سحرم را
***
تا خود به تقلا بدر خانه کشاندم
بستند به صد دايره راه گذرم را
***
يکباره قرار از کف من رفت ونهادم
بر سينه ديوار در خانه سرم را
***
صوت پدرم بود که مي گفت چه کردي؟
در غيبت من عاله در بدرم را
***
حرفم بزبان ب