
|
به نام
اهورای پاک |
اگر كه بيهده زيباست شب براي چه زيباست شب
هرگز از مرگ نهراسيده ام ،
اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود.
باري هراس من از مرگ در سرزميني ست كه:
مزد گور كن افزون از بهاي زندگي آدمي باشد!!!
گر بدين سان زيست بايد پست.
من چه بي شرمم اگرفانوس عمرم را نياويزم،
بربلند كاج خشك كوچه ي بن بست.
...........
گر بدانسان مرد بايد پاك.
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه،
يادگاري جاودانه، برتراز اين بي بهاي خاك.
خطابه تدفين
غافلان
همسازند،
تنها توفان
کودکان ناهمگون مي زايد.
همساز
سايه سانانند،
محتاط
در مرزهای آفتاب
در هيات زندگان
مردگانند.
وينان
دل به دريا افکنانند،
به پای دارنده آتش ها –
زندگانی
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از ان سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زيسته بودند،
که تباهي
از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سرافکنده مي گذرد.
کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جويندگان شادی
در مجری آتشفشان ها
شعبده بازان لبخند
در شبکلاه درد
با جا پايي ژرف تر از شادی
در گذرگاه پرندگان.
در برابر تندر مي ایستند
خانه را روشن مي کنند،
و مي ميرند.
از مرگ ...
هرگز از مرگ
نهراسيده ام
اگر چه دستانش، از ابتذال، شکننده تر بود
هراس من – باری – همه از مردن در سرزميني است
که مزد گورکن
از آزادی آدمي
افزون تر باشد
جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
باروئي پي افکندن...
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
.
ميلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد
نگاه کن چه
فروتنانه بر خاک مي گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به يکي "آری" مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
و مرگش در نمي رسد
مگر آن که از تب وهن
دق کند.
قلعه ئي عظيم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستي است.
انکار عشق را
چنين که به سرسختي پا سفت کرده ای
دشنه ئي مگر
به آستين اندر
نهان کرده باشي. –
که عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
که وجودش همه
بانگي شد.
نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاه نجابت
به خاک مي شکند
رخساره ئي که توفانش
مسخ
نيارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک مي افتد
آن که در کمرگاه دريا
دست
حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
ميلاد پرهياهوی هزار شهزاده بود
نگاه کن!
شعر ناتمام
ازسراشيبي کنون سوي عدم
پيش رو مي بينمش مرموز وتار
بازوانش باز و جانش بي قرار
جان ز شوق وصل من مي لرزدش
آبم و او مي گدازد ازعطش
جمله تن را باز کرده چون دهان
تا فرو گيرد مرا هم ز آسمان
آنک! آنک! با تن پر درد خويش
چون زني در اشتياق مرد خويش
ليک ازو با من چه باشد کاستن ؟
من که ام؟ جز گور سرگردان من
من که ام جز باد و خاري پيش رو ؟
من که ام جز خارو باد از پشت او ؟
من که ام جز وحشت و جرات همه
من که ام جز خاموشي و همهمه ؟
من که ام ؟ جز زشت و زيبا ,خوب و بد
من که ام , جز لحظه هائي در ابد
من که ام جز راه و جز پا توامان
من که ام , جز آب و آتش , جسم و جان ؟
من که ام جز نرمي و سختي به هم
من که ام جز زندگاني ,جز عدم ؟
من که ام , جز پايداري جز گريز ؟
جز لبي خندان و چشمي اشگ ريز
اي دريغ از پاي بي پاپوش من
درد بسيار و لب خاموش من
شب سياه و سرد و ناپيدا سحر
راه پيچاپيچ و تنها رهگذر
گل مگرازشوره من مي خواستم ؟
يا مگر آب از لجن مي خواستم ؟
بار خود برديم و بار ديگران
کار خود کرديم و کار ديگران
اي دريغ از آن صفاي کودنم
چشم دد فانوس چوپان ديدنم
با تن فرسوده ,پاي ريش ريش
خستگان بردم بسي بر دوش خويش
گفتم اين نامردمان سفله زاد
لاجرم تنها نخئاهندم گذاشت
ليک تا جاني به تن بشناختند
همچو مردارم به راه انداختند
اي دريغ آن خفت از تن بردنم
پيش جان ازخواري تن مردنم
سرود
برو مرد بيدار اگر نيست کس
که دل با تو دارد ممان يک نفس!
همه روزگارت به تلخي گذشت
شکر چند جوئي در اين تلخدشت ؟
به بيهوده جستن فرو کاستي
قبا خستگي بر تن آراستي
قبائي همه وصله بروصله بر
قبائي ز نفرت بر او آستر
همه پايم از خستگي ريش ريش
نه راهي نه ذيروحي از پشت و پيش
نه وقتي که واگردم از رفته راه
نه بختي که با سر در افتم به چاه
نه بيم ونه اميد و ... از پيش و پس
بيابان و خار بيابان و بس !
چه حاصل اگر خامشي بشکنم ؟
که ؛ ياران ,در اين دشت , تنها , منم !
گرفتم به بانگي گلو بر درم
که دردم بسوزد چو خاکسترمد ؟
گرفتم که تندر فشاندم , چه سود ؟
کز اين هيمه نه شعله خيزد نه دود
گرفتم که فرياد بر داشتم
يکي تيغ درجان شب کاشتم
مرا تيغ فرياد , برنده نيست
در مرده آباد که ش زنده نيست
برو مرد بيدار, اگرنيست کس
که دل با تودارد ممان يک نفس !
بنه خواب اگر خوشتر افتادشان
که آخر دهد رنج ره , يادشان
بهل شب شود چيره تا بنگري
هم از اشگشان سر زند اختري
چو پوسيد چون لاش گنديده شب
کوير نفس مرده در گور تب
واميدي به جا مانده , گر نيز هست
يه سوداي عزلت در خانه بست
ببيني که از هول شب , اشک آب
بتوفد چنان کورهء آفتاب
برو مرد بيدار, اگر نيست کس
که دل با تو دارد ممان يک نفس
تو گلجوئي اي مرد و ره پر خس است
شکر خواه را حرف تلخي بس است !
تو گل جوئي اي نفس و ره پر خس است ؛
شکر خواه را , حرف تلخي بس است
چند قطعه
گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند کاج خشک کوچهء بن بست
گر بدينسان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه
يادگاري جاودانه بر , تراز بي بقاي خاک
سلاخي مي گريست
به قناري کوچکي دل بسته بود !
از رنجي خسته ام که از آن من نيست
بر خاکي نشسته ام که از آن من نيست
با نامي زيسته ام که از آن من نيست
از دردي گريسته ام که از آن من نيست
از لذتي جان گرفته ام که از آن من نيست
به مرگي جان مي سپارم که از آن من نيست
خود نه از اميد رستم , ني ز غم
وين ميان خوش دست و پائي مي زنم
بدرود
براي زيستن دو قلب لازم است
قلبي که دوست بدارد ؛ قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد ؛ قلبي که جواب بگويد
قلبي براي من , قلبي براي انساني که من مي خواهم
تا انسان را درکنار خود حس کنم
درياهاي چشم تو خشکيدني است
من چشمه اي زاينده مي خواهم
پستانهايت ستاره هاي کوچک است
آن سوي ستاره من انساني مي خواهم
انساني که مرا بگزيند
انساني که من او را بگزينم
انساني که به دستهاي من نگاه کند
انساني که به دستهايش نگاه کنم
انساني در کنار من
تا به دستهاي انسانها نگاه کنيم
انساني در کنارم , آينه اي در کنارم
تا در او بخندم , تا در او بگريم
خدايان نجاتم نمي دادند
پيوند ترد تو نيز نجاتم نداد
نه پيوند ترد تو , نه چشم ها و نه پستانهايت و نه دستهايت
کنار من قلبت آينه اي نبود
کنار من قلبت بشري نبود
رنج ديگر
خنجر اين بد , به قلب من نزدي زخم
گر همه از خوب هيچ با دلتان بود
دست نوازش به خون من نشدي رنگ
ناخن تان گر نبود دشمني آلود
ورنه چرا بوسه خون چکاندم از لب ؟
ورنه چرا خنده اشگ ريزدم از چشم ؟
ورنه چرا پاکچشمه آب دهد ,زهر ؟
ورنه چرا مهر بوته , غنچه دهد خشم ؟
من چه بگويم به مردمان , چو بپرسند ؟
قصهء اين زخم ديرپاي پر ازدرد ؟
لابد بايد که هيچ گويم , ورنه
هرگز ديگر به عشق تن ندهد مرد
ميعاد
در فراسوي مرزها تنت تو را دوست مي دارم
آينه ها و شب پره هاي مشتاق را به من بده
روشني وشراب را , آسمان بلند وکمان گشادهء پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرين را درپرده اي که مي زني مکررکن !
در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست مي دارم
در آن دور دست بعيد که رسالت اندامها پايان مي پذيرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامي فرو مي نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وا مي گذارد
چنان چون روحي که جسد را در پايان سفر
تا به هجوم کرکس هاي پايانش وا نهد ...
در فراسوي عشق تو را دوست مي دارم
در فراسوي پرده و رنگ
در فراسوي پيکرهايمان ... با من وعده ديداري بده
پريا
يکي بود يکي نبود
زير گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسته بود
***
زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
***
گيسشون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکي ترک
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشتشون سرد و سياه قلعه افسانه پير
***
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجيرميومد
از عقب هز توي برج ناله شبگيرميومد
***
پريا گشنه تونه؟
پريا تشنه تونه؟
پريا خسه شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هايتون
گريه تون واي وايتون؟
***
پريا هيچي نگفتن زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
***
پرياي نازنين
چه تونه زار ميزنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد؟
نمي گين گرگه مياد ميخوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي کندتون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهرما؟
***
شهر ما صداش مياد
صداي زنجيراش مياد
***
پريا
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين
يال و دمش رنگ عسل
مرکب صر صر ت کمن
آهوي آهن رنگ
گردن و ساقش ببين
باد دماغش ببينين
***
امشب تو شهرچراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهرميان
داريه و دمبک ميزنن
مي رقصن و ميرقصونن
غنچه خندون ميريزن
نقل بيابون ميريزن
هاي مي کشن
هوي ميکشن؛
***
شهر جاي ماشد
عيد مردماس ديب گله داره
دنيا مال ماس ديب گله داره
سفيدي پادشاس ديب گله داره
سياهي رو سياس ديب گله داره
***
پريا
ديگه توک روزشيکسه
دراي قلعه بسه
اگه تا زوده بلنشين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهرمردم
ببينين صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد
آره زنجير اي گرون حلقه به حلقه لا به لا
مي ريزن ز دست وپا
پوسيده ن پاره ميشن
ديبا بيچاره ميشن
سر به جنگل بذارن
جنگلو خار زار ميبينن
سر به صحرابذارن
کوير و نمک زار ميبينن
***
عوضش تو شهرما
آخ نمي دونين پريا
در برجا وا ميشن
برده دارا رسوا ميشن
غلوما آزاد ميشن
ويرونه ها آباد ميشن
هر کي که غصه داره
غمشو زمين ميذاره
قالي ميشن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا
اسيرا کينه دارن
داسشو نو ورميدارن
سيل مي شن
شر شرشر
آتيش مي شن
گر گرگر
تو قلب شب که بد گله
آتيش بازي چه خوشگله
***
آتيش آتيش چه خوبه
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن وواجستن
تو حوض نقره جستن
***
الان غلاما وايسادن که مشعلا رووردارن
بزنن به جون شب
ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش کنن
به جايي که شنگولش کنن
سکه يه پولش کنن
دست همو بچسبن
دور ياروبرقصن
حمومک مورچه داره
بشين و پاشو
دربيارن
قفل و صندوقچه داره بشين و پاشو
دربيارن
***
پريا بس ديگه هاي هايتون
گريه تون واي وايتون
***
پريا هيچي نگفتن
زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
***
پرياي خط خطي
لخت و عريون پاپتي
شباي چله کوچيک
که تو کرسي
چيک وچيک
تخمه مي شکستيم و بارون مي اومد
صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گفت حرفاي سر بسه ميگفت
قصه سبز پري زردپري
قصه سنگ صبور بز رويبون
قصه دختر شاه پريون
شما يين اون پريا
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص ميخورين
جوش ميخورين
غصه خاموش ميخورين
که دنيامون خال خاليه
غصه و رنج خاليه؟
***
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسه نبود
***
دنياي ما عيونه
هر کي مي خواد بدونه
دنياي ما خار داره
بيابوناش مارداره
هر کي باهاش کارداره
دلش خبر دارداره
***
دنياي مابزرگه
پر از شغال وگرگه
***
دنياي ما ـ هي هي هي
عقب آتيش ـ لي لي لي
آتيش ميخواي بالاترک
تا کف پات ترک ترک
***
دنياي ما همينه
بخواهي نخواهي اينه
***
خوب پرياي قصه
مرغاي پرشيکسه
آبتون نبود
دونتون نبود
چايي و قليون تون نبود
کي بتون گفت که بياين دنياي ما
دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بکنين
کارتونو مشکل بکنين؟
***
پريا هيچي نگفتن
زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
***
دس زدم به شونهشون
که کنم روونهشون
پريا جيغ زدن
ويغ زدن
جادو بودن دودشدن
بالا رفتن تارشدن
پايين اومدن پودشدن
پير شدن گريه شدن
جوون شدن خنده شدن
خان شدن بنده شدن
خروس سرکنده شدن
ميوه شدن
هسته شدن
انار سر بسته شدن
اميد شدن ياس شدن
ستاره نحس شدن
***
وقتي ديدن ستاره
به من اثرنداره
مي بينم و حاشا ميکنم
بازي رو تماشا ميکنم
هاج و واج و منگ نميشم
از جادو سنگ نميشم
يکيش تنگ شراب شد
يکيش درياي آب شد
يکيش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد
***
شرابه رو سرکشيدم
پاشنه رو ورکشيدم
زدم به دريا ترشدم
از اون ورش به درشدم
دويدم ودويدم
بالاي کوه رسيدم
اون ور کوه ساز ميزدن
از اون ورش به درشدم
دويدم ودويدم
بالاي کوهرسيدم
اون ور کوه ساز ميزدن
همپاي آواز ميزدن
***
دلنگ دلنگ شادشديم
از ستم آزادشديم
خورشيد خانوم آفتاب کرد
کلي برنج تو آب کرد
***
خورشيد خانوم بفرمايين
از اون بالا بياين پايين
***
ما ظلمو نفله کرديم
آزادي رو قبله کرديم
از وقتي خلق پاشد
زندگي مال ماشد
***
از شادي سير نميشيم
ديگه اسير نميشيم
هاجستيم وواجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا روچيديم
به خونه مون رسيديم
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود
پايين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود
***
قصه ما به سررسيد
کلاغه به خونش نرسيد
هاچين وواچين
زنجير وورچين
کيفر
به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندين حجره
در هرحجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان يکتن زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب دشنه اي کشته است
از اين مردان يکي در ظهر تابستان سوزان نان و فرزندان خود را
بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است
از اينان چند کس در خلوت يکروز باران ريز بر راه رباخواري نشسته اند
کساني درسکوت کوچه از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند
کساني نيم شب در گورهاي تازه
دندان طلاي مردگان را مي شکستند
من اما هنچکس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام
من اما راه بر مرد ربا خواري نبسته ام
من اما ننمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام
در اينجا چهار زندان است به هر زندان دوچندان نقب
و در هر نقب چندين حجره در هر حجره چندين مرد در زنجير
در اين زنجيرنان هستند مرداني که
مردار زنان را دوست مي دارند
دراين زنجيريان هستند مرداني که در رويايشان هر شب
زني در وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد
من اما در زنان چيزي نمي يابم ...
گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش
من اما در دل کهسار روياهاي خود
جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني که مي دويند و
مي پوسند ومي خشکند ومي ريزند , با چيزي ندارم گوش
مرا گر خود نبوداين بند شايد بامدادي همچو يادي دورو لغزان
مي گذشتم از طراز خاک سرد پست
جرم اين است جرم اين است
سرود آنکس که از خانه به کوچه مي رود
برويم اي يار , اي يگانهءمن دست مرا بگير !
سخن من نه از درد ايشان بود , خود ازدردي بود که
ايشانند !
اينان دردند و بود خود را
نيازمند جراحات به چرک اندر نشسته اند
و چنين است که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
کمر به جنگت استوارتر مي بندند !
برويم اي يار اي يگانهءمن !
برويم و دريغا به همپائي اين نوميدي خوف انگيز
به همپائي اين يقين که هرچه از ايشان دورترمي شويم
حقيقت ايشان را آشکاره تر در مي يابيم
با چه عشق و به چه شور
فواره هاي رنگين کمان نشا کردم
به ويرانه رباط نفرتي که شاخساران هر درختش
انگشتي است که از قغر جهنم به خاطره ئي اهريمنشاد
اشاره مي کند
و دريغا اي آشناي خون من اي همسفر گريز !
آنها که دانستند چه بي گناه دراين دوزخ بي عدالت سوخته ام
در شماره از گناهان تو کمترند !
***
من محکوم شکنجه اي مضاعفم !
اين چنين زيستن و اين چنين درميان شما زيستن
با شما زيستن که دير دوستدارتان بوده ام !
***
قاضي تقدير با من ستمي کرده است
به داوري ميان ما را که خواهد گرفت ؟
من همه خدايان را لعنت کرده ام
همچنان که مرا خدايان
و در زنداني که از آن اميد گريز نيست
بد انديشانه بي گناه بوده ام