سيمين بهبهاني

ستون به سقف تو ميزنم، اگر چه با استخوان خويش دوباره ميسازمت وطن، اگر چه با خشت جان خويش
دوباره ميشويم از تو خون، به سيل اشک روان خويش دوباره می بويم از تو گل، به ميل نسل جوان تو
به شعر خود رنگ ميزنم، ز آبی آسمان خويش دوباره يك روز روشنا، سياهی از خانه ميرود
که بردرم قلب اهرمن، زنعره آنچنان خويش اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ايستاد
چو کوه می بخشدم شکوه، به عرصه امتحان خويش کسی که "عزم رميم" را، دوباره انشا کند به لطف
جوانی آغاز ميكنم، کنار نوباوگان خويش اگر چه پيرم ولی هنوز، مجال تعليم اگر بود
که جان شود هر کلام دل، چو بربرگشايم دهان خويش حديث "حب الوطن" زشوق، بدان روش سازميكنم
گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دودمان خويش هنوز در سينه آتشی به جاست، کز تاب شعله اش
دوباره ميسازمت به جان، اگر چه بيش از توان خويش دوباره ميبخشم توان، اگر چه شعرم به خون نشست

 

در حـسـرت ديــدار تــو بــگـذار بـميرم

بــگــذار كــه در حــسـرت ديـدار بـمـيـــرم
بـگـذار بـه دلـخـواه تـو دشـوار بـمـيرم دشــوار بـــود مـــردن و روي تــو نــديــدن
در وحــشـت و انـدوه شـب تـار بميرم بـگـذار كـه چـون نـاله مـرغان شبـاهـنگ
در بـستـر اشـك افـتـم و نـاچار بميرم بـگذار كـه چون شمـع كـنم پيكر خود آب
در دامـن شـب بـا تـن تـب دار بـميرم بـگـذار چـو خـورشيـد گـدازنـده مـس فام
سـويت خــزم و گـوشـه ديــوار بميرم بــگــذار شــوم ســايــه ايـــوان بــلــنــدت
تـا از غـــم عـشق تـو دگـربـار بميرم مي‌ميرم از اين درد كه جان دگرم نيست
بــگـذار بـدان گــونـه وفــادار بــمـيـرم تــا بـوده‌ام اي دوسـت وفــادار تــو بــودم

 

درس تاريخ

دخترم تاريخ را تکرارکن

قصه ساسانيان را بازگفت

تا بخاطر بسپرد آن قصه را

چون به پايان آمد , از آغازگفت

***

بر زبانش همچو طوطي ميگذشت

آنچه با او گفته بود استاداو؛

داستان اردشيربابکان

قصه نوشيروان و داداو

***

قصه يي از آن شکوه و فر وکام

کز فروغش چشم گردون خيره شد

زان جلال ايزدي کز جلوه اش

مهر و مه در چشم دشمن تيره شد

***

تا بدانجا کز گذشت روزگار

داستان خسروان از يادرفت

تا بدانجا کز نهيب تند باد

خوشه هاي زرنشان بر باد رفت

***

اشک گرمي در دو چشمش حلقه بست

بر کلامش لرزه اندوه ريخت

تا نبينم در نگاهش ياس را

ديده اش از ديده من ميگريخت

***

گفت ؛ـ ديدي با زبان پاک ما

کينه توزي هاي آن تازي چه کرد؟

گفتمش ؛ـ فردوسي پاکيزه راي

ديدي اما در سخن سازي چه کرد؟

***

گفت؛ـ ديدي پتک شوم روزگار

بارگاه تاجداران راشکست؟

گفتم؛ـ اما اشک خاقاني چولعل

تاج شد بر تارک ايوان نشست

***

گفت؛ـ ديدي دست خصم تيره راي

جلوه را از نامه تنسرگرفت؟

گفتم ؛ـ اما دفتر ما زيب ورنگ

از هزاران تنسر ديگرگرفت

***

گفت؛ـ از پرويز , جز افسانه اي

نيست باقي زان طلايي بوستان

گفتمش با سعدي شيرين سخن

رو به سوي بوستان بادوستان

***

گفت؛ـ از چنگ نکيسا نغمه يي

از چه رو ديگر نمي آيد به گوش؟

گفتمش؛ـ با شعر حافظ نغمه ها

سر دهد در گوش پندارت سروش

***

گفت؛ـ ديدي زير تيغ دشمنان

رونق فرش بهارستان نماند؟

گفتمش ؛ـ اما ز جامي يادکن

کز سخن گل در بهارستان فشاند

***

گفت؛ـ در بنيان استغناي ما

آتشي فرهنگ سوزانگيختند

گفتم؛ـ اما سالها بگذشت وباز

دست در دامان ما آويختند

***

لفظ تازي گوهري گر عرضه کرد

زادگاه گوهرش درياي ماست

در جهان, ماهي اگر تابنده شد

آفتابش بو علي سيناي ماست

***

زيستن در خون ما آميزه بود

نيستي را روح ما هرگزنديد

ققنسي گر سوخت, ازخاکسترش

ققنسي پر شور آمدپديد

***

جسم ما کوه است , کوهي استوار

کوه را انديشه از کولاک نيست

روح ما درياست, دريايي عظيم

هيچ دريا را ز طوفان باک نيست

***

آنهمه سيلابهاي خانه کن

سوي دريا آمد و آرام شد

هر که در سر پخت سودايي زنام

پيش ما نام آوران گمنام شد

 


مرگ قهرمان ) به ياد تختي )

نيستي قهرمان دگر , که تورا

بر سر دوش چون سبوببرند

چه شد آن خوان برگشاده که خلق

سهمي از افتخار اوببرند؟

***

اي فراموش مانده ماهي چند

نام تو بر سر زبانهانيست

از تو در محفل شبانه ما

قصه ها نيست, داستان هانيست

***

بار آخر به گير و دار وتلاش

رفتي اما طلانياوردي

چشم ها زيرکانه پرسيدند

که چه کردي؟ چرانياوردي؟

***

تخت کشتي ـ که تخت و بخت توبودـ

اينک افتاده در کف دگران

پيش چشمان بي تفاوت خلق

تو به حسرت به تخت خود نگران....

***

فن کشتي اگر چه فن تو بودي

عشق را هيچ فن نميداني

صف شکن بودي و طريق مصاف

با زني دل شکن نميداني

***

بسترت دام دانه داري نيست

که دل مرغکي اسيرکند

کي تواند گرسنه چشمانرا

افتخار گذشته سيرکند؟

***

از سياست ـ بگو ـ چه ميداني؟

مرد آزاده نيست محرم راز

با زباني چو شيخ شعله فروز

در کمال صفا بسوز وبساز

***

سر نام آوران ندارد تاب

پيش هر پا به خيره افتادن

وگر افتادن است چاره کار

به که در گور تيره افتادن

***

نه در اين روزها , که هيچ زمان

ـ زير اين گنبد بلند کبودـ

قيمت مردمي کسي نشناخت

قدر مردانگي پديد نبود؛

***

رستمي بود و جانفشاني کرد

تا ازو نامي و نشاني ماند

بعد يک عمر درد و رنج ونبرد

رفت و زان رفته داستاني ماند

***

که پس از مرگ , داستانش نيز

کار ساز حکيم توس نشد

زانکه پروردگار رستم وگيو

عنصري وش به پاي بوس نشد.

***

اينک اي رستم زمانه ما

لاشخوران پست مرده پرست

مي کشندت ز شهر , دوش به دوش

مي برندت به گور , دست به دست


فراموشت نمي کردم

سخن ديگر نگفتي , اي سخن پردازخاموشم

فراموشت نمي کردم , چرا کردي فراموشم؟

***

ز سردي هاي خاک تيره, آغوشت چه مي جويند؟

چه بد ديدي , چه بد ديدي ز گرمي هاي آغوشم؟

***

نه چشم بسته بگشايي , نه راه رفته بازآيي

به مرگت بار تنهايي چه سنگين است بردوشم

***

به جز در ديده ام , کي مي پسنديدي سياهي را؟

نمي بيني مگر اکنون که سر تا پا سيه پوشم؟

***

تو آگه کردي از لفظم , تو ساغر دادي ازشعرم

به دلخواه تو مي گويم, به فرمان تو مي نوشم

***

نه با هوشم , نه بيهوشم , نه گريانم , نه خاموشم

همين دانم که مي سوزم , همين دانم که مي جوشم

***

پريشانم , پريشانم , چه مي گويم؟ نميدانم

ز سوداي تو حيرانم , چرا کردي فراموشم؟

 


جيب بر

هيچ داني ز چه درزندانم؟

دست در جيب جواني بردم

***

ناز شستي نه به چنگ آورده,

ناگهان سيلي سختي خوردم

***

من ندانم که پدر کيست مرا

يا کجا ديده گشودم به جهان

***

که مرا زاد و که پروردچنين

سر پستان که بردم به دهان

***

هرگز اين گونه زردي که مراست

لذت بوسه مادرنچشيد

***

پدري , در همه عمر ,مرا

دستي از عاطفه بر سرنکشيد

***

کس , به غمخواري بيدارنماند

بر سر بستر بيماري من

***

بي تمنايي و بي پاداشي

کس نکوشيد پي ياري من

***

گاه لرزيده ام از سردي دي

گاه لرزيده ام از گرمي تير

***

خفته ام گرسنه با حسرتنان

گوشه مسجد و بر کهنه حسير

***

گاهگاهي که کسي دستي برد

بر بناگوش من و چانه من

***

داشتم چشم که آماده شوم

نوبتي شاو شبي خانه من

***

ليک آن پست که با جان و تنم

مي رهيد از عطش سوزاني

***

نه چنان همت والايي داشت

که مرا سير کند باناني

***

با همه بي سر و ساماني خويش

باز چندين هنر آموخته ام

***

نرم و آرام ز جيب دگران

بردن سيم و زر آموخته ام

***

نيک آموخته ام کز سرراه

ته سيگار چه سان بردارم

***

تلخي دود چشيدم چو ازاو

نرم در جيب کسان بگذارم

***

يا به تيغي که بدستم افتد

جامه تازه طفلان بدرم

***

يا کمين کرده و از بارفروش

سيب سرخي به غنيمت ببرم

***

با همه چابکي اينک افسوس

دير گاهي است که درزندانم

***

بي خبر از غم نا کامي خويش

روز و شب همنفس رندانم

***

شادم از اينکه مرا ارزش آن

هست در مکتب ياران دگر

***

که بدان طرفه هنرها که مراست

بفزايند هزاران گر

 


معلم و شاگرد

بانگ بر داشتم ؛ ـ آه ,دختر

واي از اين مايه بي بند وباري

بازگو , سال از نيمه بگذشت

از چه با خود کتابي نداري؟

***

ـميخرم

ـکي؟

ـ همين روزها

ـآه

آه , ازين مستي و سستي وخواب

معني وعده هاي تو اين است؛

« نوشدارو پس از مرگ سهراب »

***

از کتاب رفيقان ديگر

نيک دانم که درس نخواندي

ديگران پيش رفتند و ,اينک

اين تويي کاين چنين بازماندي

***

ديده دختران بر وي افتاد

گرم از شعله خودپسندي

دخترک ديده را بر زمين دوخت

شرمگين زين همه دردمندي

***

گفتي از چشمم آهسته دزديد

چشم غمگين پر آب خودرا

پا پي پا نهاد و نهان کرد

پارگي هاي جوراب خودرا

***

بر رخش از عرق شبنم افتاد

چهره زرد او زردترشد

گوهري زير مژگان درخشيد

دفتر از قطره اي اشک ترشد

***

اشک نه , آن غرورشکسته

بي صدا گشته بيرون زروزن

پيش من يک به يک فاش ميکرد

آنچه دختر نمي گفت بامن

***

« چند گويي کتاب تو چون شد؟

بگذر از من که من نان ندارم

حاصل از گفتن درد من چيست

دسترس چون به درمان ندارم »

***

خواستم تا بگوشش رسانم

ناله خود که؛ اي واي برمن

واي بر من , چه نامهربانم

شرمگينم ببخشاي برمن

***

ني تو تنها ز دردي روانسوز

روي رخسار خود گردداري

اوستادي به غم خوگرفته

همچو خود صاحب دردداري

***

خواستم بوسمش چهر وگويم

ما دو زاييده رنج ودرديم

هر دو بر شاخه زندگاني

برگ پژمرده از باد سرديم

***

ليک دانستم آنجا که هستم

جاي تعليم و تدريس و پند است

عجز و شوريدگي ازمعلم

در بر کودکان ناپسند است

***

بر جگر سخت دندان فشردم

در گلو ناله ها راشکستم

ديده مي سوخت از گرمي اشک

ليک بر اشک وي راه بستم

***

با همه درد و آشفتگي باز

چهره ام خشک و بي اعتنا بود

سوختم از غم و کس ندانست

در درونم چه محشر به پا بود

 


خون بها

مرکبي از توانگري مغرور

آفتي شد به جان طفلي خرد

***

طفل در زير چرخ سنگينش

جان به جان آفرين خويش سپرد

***

پدر و مادر فقيرش را

خلق از اين ما جرا خبردادند

***

آن دو بد بخت روزگارسياه

شيون و آه و ناله سردادند

***

مادر از جانگدازي آن داغ

بر سر نعش طفل رفت ازهوش

***

خشک شد اشک ديدگان پدر

خيره در طفل ماند , لال وخموش

***

وان توانگر پيام دادچنين

که به درد شما دوابخشم

***

غرق خون شد اگر چه طفل شما

غم چه داريد خون بهابخشم

***

واي از اين سفلگان که انديشند

زر به هر درد بي دواست دوا

***

زر به همراه داغ ميبخشد

داغ را زر دوا کجاست ,کجا؟

***

بار اول جواب آن پيغام

بود پيدا که غير عصيان نيست

***

ليک معلوم شد ضعيفان را

پنجه با زورمند آسان نيست

***

عاقبت خون بها قبول افتاد

زانکه جز آنچه رفت چاره نبود

***

که به رد عطيه وانعام

طفل را هستي دوباره نبود

***

روزي آن داغديده مادررا

دوستي بي خبر ز يار وديار

***

فارغ از ماجراي محنت دوست

آمد از بهر پرسش وديدار

***

نگهي خيره هر طرف افکند

خانه را با گذشته کرد قياس

***

با گليمي اتاق زينت داشت

روي در بود پرده اي بي کرباس

***

در چنان جاي فقر , اين زينت

سخت در چشم زن بعيد آمد

***

نگهش زير کانه ميپرسيد

کاين تجمل چه سان پديد آمد؟

***

مادر داغديده گفتي خواند

که چه پرسش به ديدگان زن است

***

کرد ديوانه وار ناله وگفت؛

واي اين خون بهاي طفل من است

 


گمشده

به زيبنده و نازنين کودکي

پليدان ناکس نظردوختند

ربودند او را به افسوس ورنگ

به ناکس تر از خويش بفروختند

***

پدر رنج برد و به هر سوي گشت

ز گمگشته , اما , نشاني نديد

بباريد مادر بسي خون زچشم

بسي جامه از تاب دوري دريد

***

بر اين داستان روزگاري گذشت

پژوهيدن و جستن از ياد رفت

که خويشان گمگشته پنداشتند

که آن نو گل تازه بر باد رفت

***

در آن نا اميدي در آمد کسي

که دارم ز گمگشته کودک نشان

بتابيد از اين مژده از نو فروغ

به غمخانه تيره خامشان

***

پدر شادمان همره رهنما

شتابان به ديدار کودک دويد

به بيغوله اي ديد فرزند را

چه ديدن که اي کاش هرگزنديد

***

پسر ليک چون دختران دلفريب

دو رخ پر ز گلگونه چون دلبران

دو لب بوسه جوي و زنخ بوسه بخش

دو گيسو فرو هشته چون دختران

***

پسر را نگه بر پدراوفتاد

در آن تيره روزي پدر راشناخت

بر افروخت رخسارش از تاب شرم

ولي آشنايي هويدا نساخت

***

پدر را مگر خوار و ننگين نخواست

که برخورد او با پدر سرد بود

نگاهش ولي داستانها سرود

که جانسوز از نغمه درد بود

***

مرا تا برقصم بر ناکسان

به مشت و به سيلي فرو کوفتند

مرا تا بخوانم به بزم خسان

به دشنام و تندي برآشوفتند

***

به خون دلم رنگ بر رخ زدند

که سوي فرومايگان روکنم

مرا خار کردند بسترمگر

به همبستري با خسان خو کنم

***

پدر خوانده افسانه درد را

ز چشمان افسانه پردازاو

دلش خون شد از رنج آن داستان

که انجام او بود آغازاو

***

به او مهر او گفت ؛ چهرش ببوس

از اين دام ننگين رهاييش ده

دگر باره بيگانه اش کن زبند

به آزادگي آشناييش ده

***

به او خشم او گفت ؛ خونش بريز

که اين مايه زردي روي توست

گواهت به پستي بردشمنان

همين کودک روسپي خوي توست

***

پدر خسته جان , شرمگين ,دردمند

نه ياراي مهر و نه ياراي خشم

نبينند تا اشک اندوه او

بتابيد روي و بگردانند چشم

***

پسر را همان گونه بر جا نهاد

وز آنجا غمش را به همراه برد

به آن رهنما گفت ؛ فرزند من

نه اين است , او دير گاهي است , مرده

 


از تولد تا

همنفس , همنفس , مشو نزديک

خنجرم , آبداده اززهرم

اندکي دورتر که سر تاپا

کينه ام , خشم سر کشم , قهرم

***

لب من بر لبم که همچو نمار

نيش در کام خود نهان دارم

گره بغض و کينه يي خاموش

پشت اين خنده در دهان دارم

***

سينه بر سينه ام منه که درآن

آتشي هست زيرخاکستر

ترسم آتش به جانت اندازم

سوزمت پاي تا به سريکسر

***

مهرباني اميد داري و من

سرد و بيرحم همچو شمشيرم

مار زخمين ز ضربت سنگم

ببر خونين ز ناوک تيرم

***

يادها دارم از گذشته خويش

ياد هايي که قلب سرد مرا

کرده ويرانه يي ز کينه وخشم

که نهان کرده داغ و درد مرا

***

ياد دارم ز راه و رسم کهن

که دو نا ساز را به هم پيوست

من شدم يادگار اين پيوند

ليک چون رشته سست بود گسست

***

خيرگي هاي مادر وپدرم

آن دو را فتنه در سرا افکند

کودکي بودم و مرا نا چار

گاه از اين گاه از آن جداافکند

***

کينه ها خفته گونه گونه بسي

در دل رنجيده سردم

گاه از بهر نا مرادي خويش

گه پي دوستان همدردم

***

کودکي ـ هر چه بود ـ زود گذشت

ديده ام باز شد به محنت خلق

دست شستم ز خويش و خاطرمن

شد نهانخانه محبت خلق

***

ديدم آن رنجها که ملت من

مي کشد روز و شب ز دشمن خويش

آن نمودار عزم و ايمان را

که نيارد فرود گردن خويش

***

ديدم آن قهرمان که چندين بار

زير بار شکنجه رفت ازهوش

ليک آرام و شادمان جان داد

مهر نگشوده از لب خاموش

***

ديدم آن چهره مصمم سخت

از پس ميله هاي سرد وسياه

اه از آن آخرين ز لب لبخند

واي از آن واپسين ز ديده نگاه

***

ديدم آن دوستان که جان دادند

زير زنجير با هزاراميد

ديدم آن دشمنان که رقصيدند

در عزاي دلاوران شهيد

***

همنفس همنفس مشونزديک

خنجرم آبداده اززهرم

اندکي دورتر که سر تاپا

کينه ام خشم سر کشم قهرم

***

خنجرم خنجرم که تيزي خويش

بر دل خصم خيره بنشانم

آتشم آتشم که آخرکار

خرمن جور رابسوزانم

 


دندان مرده

دو دل لرزان هراسان چهره پربيم

به گور سرد وحشت زا نظردوخت

شرار حرص آتش زد به جانش

طمع در خاطرش صد شعله افروخت

***

به هر لوح و به هر سنگ و به هرگور

زده تاريکي و اندوه شب رنگ

نه غوغايي به جز نجواي ارواح

نه آوايي به جز بانگ شباهنگ

***

به نرمي زير لب تکرار ميکرد

سخنهاي عجيب مرده شورا

که با اين مرده دندان طلاهست

نمايان بود چون مي شستم اورا

***

فروغ چند دندان طلارا

به چشم خويش ديدم دردهانش

ولي آوخ به چنگ من نيفتاد

که انديشيدم از خشم کسانش

***

کنون او بود و گنج خفته درگور

به کام پيکر بي جان سردي

به چنگ افتد اگر اين گنج ناچار

تواند بود درمان بهردردي

***

به دست آرد گر اين زر مي تواند

که نيمي در بهاي اوستاند

وزان پس کودک بيمار خودرا

پزشکي آرد و داروستاند

***

چه حاصل زين زر افتاده درگور

که کس کام دل از وي برنگيرد

زر اينجا باشد و بيماري آنجا

به بي درماني و سختي بميرد

***

کلنگ گور کن بر گوربنشست

سکوت شب چو ديواري فروريخت

به جانش چنگ زد بيمي روانکاه

عرق از چهره بي رنگ اوريخت

***

ولي با آن همه آشفته حالي

کلنگي مي زد از پشت کلنگي

دگر اين او نبود و حرص اوبود

که مي کاويد شب در گورتنگي

***

شراري جست از چشم حريصش

چو آن پيکر ز خاک آمد پديدار

دلش با ضربه هاي تند ميزد

به شوق ديدن زر در شب تار

***

دگر اين او نبود و حرص اوبود

که ضعف و ترس را پست و زبون کرد

کفن را پاره کرد انگشت خشکش

به بي رحمي سري از آن برون کرد

***

سري کاندر دهان سرد وخشکش

طلاي ناب بود ... آري طلابود

طلايي از پيش جان عرضه ميکرد

اگر همراه با صدها بلابود

***

دگر اين او نبود و حرص اوبود

که کام مرده را خون سرد واکرد

وزان فک کثيف نفرت انگيز

طلا را با همه سختي جدا کرد

***

سحر گاهان به زرگر عر ضه اش کرد

که بنگر چيست اين کالا بهايش

محک زد زرگر و بي اعتنا گفت

طلا رنگ است و پنداري طلايش