|
درد زندگي 16 امروز كه نوبت جواني من است، مي نوشم از آنكه كامراني من است؛ عيبم مكنيد. اگر چه تلخ است خوش است، تلخ است، از آنكه زندگاني من است.
17 گر آمدنم بمن بدي، نامدمي. ور نيز شدن بمن بدي، كي شدمي؟ به زان نبدي كه اندرين دير خراب، نه آمدمي، نه شدمي، نه بدمي.
18 از آمدن و رفتن ما سودي كو؟ وز تار وجود عمر ما پودي كو؟ در چنبر چرخ جان چندين پاكان، ميسوزد و خاك ميشود، دودي كو؟
19 افسوس كه بيفايده فرسوده شديم، وز داس سپهر سرنگون سوده شديم، دردا و ندامتا كه تا چشم زديم، نابوده بكام خويش، نابوده شديم!
20 با يار چو آرميده باشي همه عمر، لذات جهان چشيده باشي همه عمر، هم آخر كار رحلتت خواهد بود، خوابي باشد كه ديده باشي همه عمر.
21 اكنون كه ز خوشدلي بجز نام نماند، يك همدم پخته جز مي خام نماند: دست طرب از ساغر مي باز مگير امروز كه در دست بجز جام نماند!
22 ايكاش كه جاي آرميدن بودي، يا اين ره دور را رسيدن بودي؛ كاش از پي صد هزار سال از دل خاك، چون سبزه اميد بردميدن بودي!
23 چون حاصل آدمي درين جاي دو در، جز درد دل و دادن جان نيست دگر: خرم دل آنكه يك نفس زنده نبود، و آسوده كسيكه خود نزاد از مادر!
24 آنكس كه زمين و چرخ افلاك نهاد، بس داغ كه او بر دل غمناك نهاد؛ بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشك در طبل زمين و حقة خاك نهاد!
25 گر بر فلكم دست بدي چون يزدان، برداشتمي من اين فلك را ز ميان؛ از نو فلك دگر چنان ساختمي، كازاده بكام دل رسيدي آسان.
|
|