خيام فيلسوف

فلسفه خيام هيچ‌وقت تازگي خود را از دست نخواهد داد. چون اين ترانه‌هاي در ظاهر كوچك ولي پر مغز تمام مسائل مهم و تاريك فلسفي را كه در ادوار مختلف انسان را سرگردان كرده و افكاري را كه جبراً باو تحميل شده و اسراري را كه برايش لاينحل مانده مطرح مي‌كند.
خيام ترجمان اين شكنجه‌هاي روحي شده: فريادهاي او انعكاس دردها، اضطراب‌ها، ترس‌ها، اميدها و يأس‌هاي ميليون‌ها نسل بشر است كه پي در پي فكر آن‌ها را عذاب داده است. خيام سعي مي‌كند در ترانه‌هاي خودش با زبان و سبك غريبي همة اين مشكلات، معماها و مجهولات را آشكارا و بي پرده حل بكند.
 او زير خنده‌هاي عصباني و رعشه‌آور، مسائل ديني و فلسفي را بيان مي‌كند، بعد راه حل محسوس و عقلي برايش مي‌جويد. بطور مختصر، ترانه‌هاي خيام آئينه‌اي است كه هر كس ولو بي قيد و لاابالي هم باشد يك تكه از افكار، يك قسمت از يأس‌هاي خود را در آن مي‌بيند و تكان مي‌خورد. ازين رباعيات يك مذهب فلسفي مستفاد مي‌شود كه امروزه طرف توجه علماي طبيعي است و شراب گس و تلخ مزه خيام هر چه كهنه‌تر مي‌شود بر گيرنده‌گيش مي‌افزايد.
 به هيمن جهت ترانه‌هاي او در همه جاي دنيا و در محيط‌هاي گوناگون و بن نژادهاي مختلف طرف توجه شده. هر كدام از افكار خيام را جداگانه مي‌شود نزد شعرا و فلاسفه بزرگ پيدا كرد. ولي روي‌هم‌رفته هيچ‌كدام از آن‌ها را نمي‌شود با خيام سنجيد و خيام در سبك خودش از اغلب آن‌ها جلو افتاده. قيافة متين خيام او را بيش از همه چيز يك فيلسوف و شاعر بزرگ همدوش لوكرس، اپيكور، گوته، شكسپير و شوپن‌آور معرفي مي‌كند. اكنون براي اين‌كه طرز فكر و فلسفة گويندة رباعيات را پيدا بكنيم و بشناسيم ناگزيريم كه افكار و فلسفة او را چنانكه از رباعياتش مستفاد مي‌شود بيرون بياوريم، زيرا جز اين وسيله ديگري در دسترس ما نيست و زندگي داخلي و خارجي او، اشخاصي كه با آن‌ها رابطه داشته، محيط و طرز زندگي، تأثير موروثي، فلسفه‌اي كه تعفيب مي‌كرده و تربيت علمي و فلسفي او به ما مجهول است. اگر چه يك مشت آثار علمي، فلسفي و ادبي از خيام به يادگار مانده ولي هيچ‌كدام از آن‌ها نمي‌تواند ما را در اين كاوش راهنمائي بكند. چون تنها رباعيات، افكار نهاني و خفاياي قلب خيام را ظاهر مي‌سازد

.
در صورتي‌كه كتاب‌هائي كه به مقتضاي وقت و محيط يا به دستور ديگران نوشته حتي به وي تملق و تظاهر از آن‌ها استشمام مي‌شود و كاملا فلسفة او را آشكار نمي‌كند. به اولين فكري كه در رباعيات خيام برمي‌خوريم اين است كه گوينده با نهايت جرئت و بدون پروا با منطق بي‌رحم خودش هيچ سستي، هيچ يك از بدبختي‌هاي فكري معاصرين و فلسفه دستوري و مذهبي آن‌ها را قبول ندارد، و به تمام ادعاها و گفته‌هاي آن‌ها پشت پا مي‌زند. در كتاب «اخبارالعلمإ باخبارالحكمإ» كه در سنه 646 تأليف شده راجع به اشعار خيام اين طور مي‌نويسد: « . . . باطن آن اشعار براي شريعت مارهاي گزنده و سلسله زنجيرهاي ضلال بود.
 و وقتي‌كه مردم او را در دين خود تعبيب كردند و مكنون خاطر او را ظاهر ساختند، از كشته شدن ترسيد و عنان زبان و قلم خود را باز كشيد و به زيارت حج رفت . . . و اسرار ناپاك اظهار نمود . . . و او را اشعار مشهور است كه خفاياي قلب او در زير پرده‌هاي آن ظاهر مي‌گردد و كدورت باطن او جوهر قصدش را تيرگي مي‌دهد.» پس خيام بايد يك انديشه خاص و سليقه فلسفي مخصوصي راجع به كائنات داشته باشد. حال ببينيم طرز فكر او چه بوده: براي خواننده شكي باقي نمي‌ماند كه گويندة رباعيات تمام مسائل ديني را با تمسخر نگريسته و از روي تحقير به علمإ و فقهائي كه از آنچه خودشان نمي‌دانند دم مي‌زنند حمله مي‌كند. اين شورش روح آريائي را بر ضد اعتقادات سامي نشان مي‌دهد و يا انتقام خيام از محيط پست و متعصبي بوده كه از افكار مردمانش بيزار بوده. واضح است فيلسوفي مانند خيام كه فكر آزاد و خرده بين داشته نمي‌توانسته كوركورانه زير بار احكام تعبدي، جعلي، جبري و بي منطق فقهاي زمان خودش برود و به افسانه‌هاي پوسيده و دام‌هاي خربگيري آن‌ها ايمان بياورد. زيرا دين عبارتست از مجموع احكام جبري و تكليفاتي كه اطاعت آن بي چون و جرا بر همه واجب است و در مبادي آن ذره‌اي شك و شبهه نمي‌شود بخود راه داد و يكدسته نگاهبان از آن احكام استفاده كرده مردم عوام را اسباب دست خودشان مي نمايند. ولي خيام همة اين مسائل واجب الرعاية مذهبي را با لحن تمسخرآميز و بي‌اعتقاد تلقي كرده و خواسته منفرداً از روي عمل و علل پي به معمول و معلول ببرد

.
و مسائل مهم مرگ و زندگي را بطرز مثبت از روي منطق و محسوسات و مشاهدات و جريان مادي زندگي حل بنمايد، ازين رو تماشاچي بي‌طرف حوادث دهر مي‌شود. خيام مانند اغلب علماي آن زمان به قلب و احساسات خودش اكتفا نمي‌كند، بلكه مانند يك دانشمند به تمام معني آنچه را كه در طي مشاهدات و منطق خود بدست مي‌آورد مي‌گويد. معلوم است امروزه اگر كسي بطلان افسانه‌هاي مذهبي را ثابت بنمايد چندان كار مهمي نكرده است، زيرا از روي علوم خود به خود باطل شده است. ولي اگر زمان و محيط متعصب خيام را در نظر بياوريم، كار او بي‌اندازه مقام او را بالا مي‌برد. اگر چه خيام در كتاب‌هاي علمي و فلسفي خودش كه بنا بدستور و خواهش بزرگان زمان خود نوشته، رويه كتمان و تقيه را از دست نداده و ظاهراً جنبة بي‌طرف بخود مي‌گيرد، ولي در خلال نوشته‌هاي او مي‌شود بعضي مطالب علمي كه از دستش دررفته ملاحظه نمود. مثلا در «نوروزنامه» (ص 4) مي‌گويد:
 «به فرمان ايزد تعالي حال‌هاي عالم ديگرگون گشت، و چيزهاء نو پديد آمد. مانند آنك در خور عالم و گردش بود.» آيا از جملة آخر، فرمول معروف Adaptation du milieu استنباط نمي‌شود؟ زيرا او منكر است كه خدا موجودات را جدا جدا خلق كرده و معتقد است كه آن‌ها به فراخور گردش عالم با محيط توافق پيدا كرده‌اند. اين قاعدة علمي كه در اروپا ولوله انداخت آيا خيام در 800 سال پيش بفراست دريافته و حدس زده است؟ در همين كتاب (ص 3) نوشته: «و ايزد تعالي آفتاب را از نور بيافريد و آسمان‌ها و زمين‌ها را بدو پرورش داد.» پس اين نشان مي‌دهد كه علاوه بر فيلسوف و شاعر ما با يكنفر عالم طبيعي سر و كار داريم. ولي در ترانه‌هاي خودش خيام اين كتمان و تقيه را كنار گذاشته. زيرا درين ترانه‌ها كه زخم روحي او بوده به هيچ وجه زير بار كرم خوردة اصول و قوانين محيط خودش نمي‌رود، بلكه برعكس از روي منطق همة مسخره‌هاي افكار آنان را بيرون مي آورد. جنگ خيام با خرافات و موهومات محيط خودش رد سرتاسر ترانه‌هاي او آشكار است و تمام زهرخنده‌هاي او شامل حال زهاد و فقها و الهيون مي‌شود و به قدري با استادي و زبردستي دماغ آن‌ها را مي‌مالاند كه نظيرش ديده نشده

.
 خيام همة مسائل ماورإ مرگ را با لحن تمسخر آميز و مشكوك و بطور نقل قول با «گويند» شروع مي‌كند: گويند: «بهشت و حور عين خواهد بود . . . (88) گويند مرا: «بهشت با حور خوش است . . . (90) گويند مرا كه: «دوزخي باشد مست . . . (87) در زماني كه انسان را آينة جمال الهي و مقصود آفرينش تصور مي‌كرده‌اند و همة افسانه‌هاي بشر دور او درست شده بود كه ستاره‌هاي آسمان براي نشان دادن سرنوشت او خلق شده و زمين و زمان و بهشت و دوزخ براي خاطر او برپا شده و انسان دنياي كهين و نمونه و نمايندة جهان مهين بوده چنانكه بابا افضل مي‌گويد: افلاك و عناصر و نبات و حيوان، عكسي ز وجود روشن كامل ماست. خيام با منطق مادي و علمي خودش انسان را جام جم نمي‌داند.
 پيدايش و مرگ او را همانقدر بي‌اهميت مي‌داند كه وجود و مرگ يك مگس: آمد شدن تو اندرين عام چيست؟ آمد مگسي پديد و ناپيدا شد! (41) حال ببينيم در مقابل نفي و انكار مسخره‌آلودي كه از عقايد فقها و علما مي‌كند خودش نيز راه حلي براي مسائل ماورإ طبيعي پيدا كرده؟ در نتيجة مشاهدات و تحقيقات خودش خيام به اين مطلب بر مي‌خورد كه فهم بشر محدود است. از كجا مي‌آئيم و به كجا مي‌رويم؟ كسي نمي‌داند، و آن‌هائي كه صورت حق‌بجانب به خود مي‌گيرند و در اطراف اين قضايا بحث مي‌نمايند جز ياوه سرائي كاري نمي‌كنند؛ خودشان و ديگران را گول مي‌زنند.
 

هيچ‌كس به اسرار ازل پي نبرده و نخواهد برد و يا اصلا اسراري نيست و اگر هست در زندگي ما تأثيري ندارد، مثلا جهان چه محدث و چه قديم باشد آيا به چه درد ما خواهد خورد؟ چون من رفتم، جهان محدث چه قديم. (93) تا كي ز حديث پنج و چار اي ساقي؟ بما چه كه وقت خودمان را سر بحث پنج حواس و چهار عنصر بگذرانيم؟ پس به اميد و هراس موهوم و بحث چرند وقت خودمان را تلف نكنيم، آنچه گفته‌اند و به هم بافته‌اند افسانة محض مي‌باشد، معماي كائنات نه بوسيلة علم و نه بدستياري دين هرگز حل نخواهد شد و به هيچ حقيقتي نرسيده‌ايم.در ورإ اين زميني كه رويش زندگي مي‌كنيم نه سعادتي هست و نه عقوبتي.
گذشته و آينده دو عدم است و ما بين دو نيستي كه سرحد دو دنياست دمي را كه زنده‌ايم دريابيم! استفاده بكنيم و در استفاده شتاب بكنيم. به عقيدة خيام كنار كشتزارهاي سبز و خرم، پرتو مهتاب كه در جام شراب ارغواني هزاران سايه منعكس مي‌كند، آهنگ دلنواز چنگ، ساقيان ماهرو، گل‌هاي نوشكفته، يگانه حقيقت زندگي است كه مانند كابوس هولناكي مي‌گذرد. امروز را خوش باشيم، فردا را كسي نديده. اين تنها آرزوي زندگي است: حالي خوش باش زانكه مقصود اينست. (134) در مقابل حقايق محسوس و مادي يك حقيقت بزرگتر را خيام معتقد است، و آن وجود شر و بدي است كه بر خير و خوشي مي‌چربد.
 

گويا فكر جبري خيام بيشتر در اثر علم نجوم و فلسفة مادي او پيدا شده. تأثير تربيت علمي او روي نشو و نماي فلسفيش كاملا آشكار است. به عقيدة خيام طبيعت كور و كر گردش خود را مداومت مي‌دهد. آسمان تهي است و به فرياد كسي نمي‌رسد: با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل، چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر است! (34) چرخ ناتوان و بي‌اراده است. اگر قدرت داشت خودش را از گردش بازمي‌داشت: در گردش خود اگر مرا دست بدي، خود را برهاندمي ز سرگرداني. (33) بر طبق عقايد نجومي آن زمان خيام چرخ را محكوم مي‌كند و احساس سخت قوانين تغيير ناپذير اجرام فلكي را كه در حركت هستند مجسم مي‌نمايد.
 و اين در نتيجة مطالعة دقيق ستاره‌ها و قوانين منظم آن‌هاست كه زندگي ما را در تحت تأثير قوانين خشن گردش افلاك دانسته، ولي به قضا و قدر مذهبي اعتقاد نداشته زير كه بر عليه سرنوشت شورش مي‌‌كند و ازين لحاظ بدبيني در او توليد مي‌شود. شكايت او اغلب از گردش چرخ و افلاك است نه از خدا. و بالاخره خيام معتقد مي‌شود كه همة كواكب نحس هستند و كوكب سعد وجود ندارد: افلاك كه جز غم نفزايند دگر . . . (28) در نوروزنامه (ص 40) بطور نقل قول مي‌نويسد: «. . . و چنين گفته‌اند كه هر نيك و بدي كه از تأثير كواكب سياره بر زمين آيد، به تقدير و ارادت باريتعالي، و به شخصي پيوندد، بدين اوتار و قسي گذرد.» نظامي عروضي در ضمن حكايتي كه از خيام مي‌آورد مي‌؛ويد كه ملكشاه از خيام درخواست مي‌كند كه پيشگوئي بكند هوا براي شكار مناسب است يا نه و خيام از روي علم نيور نيوار Meterologie پيشگويي صحيح مي‌كند بعد مي‌افزايد: «اگر چه حكم حجه‌الحق عمر بديدم، اما نديدم او را در احكام نجوم هيچ اعتقادي.» در رباعي ديگر علت پيدايش را در تحت تأثير چهار عنصر و هفت سياره دانسته:
 

اي آنكه نتيجة چهار و هفتي، وز هفت و چهار دايم اندر تفتي. (29) چنانكه سابق گذشت بدبيني خيام از سن جوانيش وجود داشت (نمرة 6) و اين بدبيني هيچ‌وقت گريبان او را ول نكرده. يكي از اختصاصات فكر خيام است كه پيوسته با غم و اندوه و نيستي و مرگ آغشته است و در همان حال كه دعوت به خوشي و شادي مي‌نمايد لفظ خوشي در گلو گير مي‌كند. زيرا در همين دم با هزاران نكته و اشاره هيكل مرگ، كفن، قبرستان ونيستي خيلي قوي‌تر از مجلس كيف و عيش جلو انسان مجسم مي‌شود و آن خوشي يكدم را از بين مي‌برد. طبيعت بي‌اعتنا و سخت كار خود را انجام مي‌دهد. يك دايه خونخوار و ديوانه است كه اطفال خود را مي‌پروراند و بعد با خونسردي خوشه‌هاي رسيده و نارس را درو مي‌كند. كاش هرگز بدنيا نمي‌آمديم، حالا كه آمديم، هر چه زودتر برويم خوشبخت‌تر خواهيم بود: ناآمدگان اگر بدانند كه ما، از دهر چه مي‌كشيم، نايند دگر. (28) خرم‌دل آنكه زين جهان زود برفت، وآسوده كسي‌كه خود نزاد از مادر. (23) اين آرزوي نيستي كه خيام در ترانه‌هاي خود تكرار مي‌كند آيا با نيروانه بودا شباهت ندارد؟

 در فلسفه بودا دنيا عبارتست از مجموع حوادث به هم پيوسته كه تغييرات دنياي ظاهري در مقابل آن يك ابر، يك انعكاس و يا يك خواب پر از تصويرهاي خيالي است: احوال جهان و اصل اين عمر كه هست، خوابي و خيالي و فريبي و دمي است. (190) اغلب شعراي ايران بدبين بوده‌اند، ولي بدبيني آن‌ها وابستگي مستقيم با حس شهوت تند و ناكام آنان دارد. در صورتي‌كه در نزد خيام بدبيني يك جنبة عالي و فلسفي دارد و ماهرويان را تنها وسيلة تكميل عيش و تزيين مجالس خودش مي‌داند و اغلب اهميت شراب بر زن غلبه مي‌كند. وجود زن و ساقي يك نوع سرچشمة كيف و لذت بديعي و زيبائي هستند. هيچ‌كدام را بعرش نمي‌رساند و مقام جداگانه‌اي ندارند. از همة اين چيزهاي خوب و خوش‌نما يك لذت آني مي‌جسته. ازين لحاظ خيام يك‌نفر پرستنده و طرفدار زيبائي بوده و با ذوق بديعيات خودش چيزهاي خوش‌گوار، خوش‌آهنگ و خوش‌منظر را انتخاب مي‌كرده. يك فصل از كتاب «نوروزنامه» را دربارة صورت نيكو نوشته و اين‌طور تمام مي‌شود: «. . . و اين كتاب را از براي فال خوب بر روي نيكو ختم كرده آمد.» پس خيام از پيش‌آمدهاي ناگوار زندگي شخصي خودش مثل شعراي ديگر مثلا از قهركردن معشوقه و يا نداشتن پول نمي‌نالد.

درد او يك درد فلسفي و نفريني است كه بر پايه احساس خويش به اساس آفرينش مي‌فرستد. اين شورش در نتيجة مشاهدات و فلسفة دردناك او پيدا شده. بدبيني او بالاخره منجر به فلسفة دهري شده. اراده، فكر، حركت و همه چيز به نظرش بيهوده آمده: اي بي‌خبران، جسم مجسم هيچ است، وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است. (101) به نظر مي‌آيد كه شوپن‌آور از فلسفة بدبيني خودش به همين نتيجة خيام مي‌رسد: «براي كسي كه به درجه‌اي برسد كه ارادة خود را نفي بكند. دنيائي كه به نظر ما آنقدر حقيقي مي‌آيد، با تمام خورشيدها و كهكشان‌هايش چيست؟ هيچ!» خيام از مردم زمانه بري و بيزار بوده. اخلاق، افكار و عادات آن‌ها را با زخم زبان‌هاي تند محكوم مي‌كند و به‌هيچ‌وجه تلقينات جامعه را نپذيرفته است. از اشعار عربي و بعضي از كتاب‌هاي او اين كينه و بغض خيام براي مردمان و بي‌اعتمادي به آنان به خوبي ديده مي‌شود. در مقدمة جبر و مقابله‌اش مي‌گويد: «ما شاهد بوديم كه اهل علم از بين رفته و بدسته‌اي كه عده‌شان كم و رنجشان بسيار بود منحصر گرديدند. و اين عدة انگشت‌شمار نيز در طي زندگي دشوار خود همت‌شان را صرف تحقيقات و اكتشافات علمي نمودند. ولي اغلب دانشمندان ما حق را به باطل مي‌فروشند و از حد تذوير و ظاهر سازي تجاوز نمي‌كنند؛ و آن مقدار معرفتي كه دارند براي اغراض پست مادي بكار مي‌برند، و اگر شخصي را طالب حق و ايثار كننده صدق و ساعي در رد باطل و ترك و تزوير بينند استهزإ و استخفاف مي‌كنند.» گويا در هر زمان اشخاص دو رو و متقلب و كاسه ليس چاپلوس كاشان جلو است!

 ديوژن معروف روزي در شهر آتن با فانوس روشن جستجوي يك‌نفر انسان را مي‌نمود و عاقبت پيدا نكرد. ولي خيام وقت خود را به تكاپوي بيهوده تلف نكرده و با اطمينان مي‌گويد: گاويست بر آسمان، قرين پروين، گاويست دگر بر زيرش جمله زمين؛ گر بينائي چشم حقيقت بگشا: زير و زبر دو گاو مشتي خر بين. واضح است در اين‌صورت خيام از بس كه در زير فشار افكار پست مردم بوده به‌هيچ‌وجه طرفدار محبت، عشق، اخلاق، انسانيت و تصوف نبوده، كه اغلب نويسندگان و شعرا وظيفة خودشان دانسته‌اند كه اين افكار را اگر چه خودشان معتقد نبوده‌اند براي عوام فريبي تبليغ بكنند. چيزي‌كه غريب است، فقط يك ميل و رغبت يا سمپاتي و تأسف گذشته ايران در خيام باقي است. اگر چه بواسطه اختلاف زياد تاريخ، ما نمي‌توانيم به حكايت مشهور سه رفيق دبستاني باور بكنيم كه نظام‌الملك با خيام و حسن صباح هم‌درس بوده‌اند. ولي هيچ استبعادي ندارد كه خيام و حسن صباح با هم رابطه داشته‌اند. زيرا كه بچة يك عهد بوده‌اند و هر دو تقريباً در يك سنه 517 -518 مرده‌اند. انقلاب فكري كه هر دو در قلب مملكت مقتدر اسلامي توليد كردند اين حدس را تأييد مي‌كند و شايد به همين مناسبت آن‌ها را با هم همدست دانسته‌اند. حسن بوسيلة اختراع مذهب جديد و لرزانيدن اساس جامعة آن زمان توليد يك شورش ملي ايراني كرد. خيام بواسطة آوردن مذهب حسي، فلسفي، و عقلي و مادي همان منظور او را در ترانه‌هاي خودش انجام داد. تأثير حسن چون بيشتر روي سياست و شمشير بود بعد از مدتي از بين رفت.

ولي فلسفة مادي خيام كه پايه‌اش روي عقل و منطق بود پايدار ماند. نزد هيچ يك از شعرا و نويسندگان اسلام لحن صريح نفي خدا و بر هم زدن اساس افسانه‌هاي مذهبي سامي مانند خيام ديده نمي‌شود شايد بتوانيم خيام را از جملة ايرانيان ضد عرب مانند: ابن مقفع، به‌آفريد، ابومسلم، بابك و غيره بدانيم. خيام با لحن تأسف انگيزي اشاره به پادشاهان پيشين ايران مي‌كند. ممكن است از خواندن شاهنامة فردوسي اين تأثر در او پيدا شده و در ترانه‌هاي خودش پيوسته فر و شكوه و بزرگي پايمال شدة آنان را گوشزد مي‌نمايد كه با خاك يكسان شده‌اند و در كاخ‌هاي ويران آن‌ها روباه لانه كرده و جغد آشيانه نموده. قهقهه‌هاي عصباني او، كنايات و اشاراتي كه به ايران گذشته مي “مايد پيداستت كه از ته قلب از راهزنان عرب و افكار پست آن‌ها متنفر است، و سمپاتي او به طرف ايراني مي‌رود كه در دهن اين اژدهاي هفتاد سر فرو شده بوده و با تشنج دست و پا مي‌زده. نبايد تند برويم، آيا مقصود خيام از يادآوري شكوه گذشته ساساني مقايسة بي‌ثباتي و كوچكي تمدن ها و زندگي انسان نبوده است و فقط يك تصوير مجازي و كنايه‌اي بيش نيست؟ ولي با حرارتي كه بيان مي‌كند جاي شك و شبهه باقي نمي‌گذارد. مثلا صداي فاخته كه شب مهتاب روي ويرانة تيسفون كوكو مي‌گويد مو را به تن خواننده راست مي‌كند: آن قصر كه بر چرخ همي زد پهلو، بر درگه او شهان نهادندي رو، ديديم كه بر كنگره‌اش فاخته‌اي بنشسته همي گفت كه: «كوكو، كوكو؟» آن قصر كه بهرام درو جام گرفت، آهو بچه كرد و شير آرام گرفت؛ بهرام كه گور مي‌گرفتي همه عمر، ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت؟ چنانكه سابقاً ذكر شد خيام جز روش دهر خدائي نمي‌شناخته و خدائي را كه مذاهب سامي تصور مي‌كرده‌اند منكر بوده است. ولي بعد قيافة جدي‌تر به خود مي‌گيرد و راه حل علمي و منطقي براي مسائل ماورإ طبيعي جستجو مي‌كند. چون راه عقلي پيدا نمي‌كند به تعبير شاعرانة اين الفاظ قناعت مي‌نمايد. صانع را تشبيه به كوزه‌گر مي‌كند و انسان را به كوزه و مي‌گويد:

 اين كوزه‌گر دهر چنين جام لطيف، مي‌سازد و باز بر زمين مي‌زندش! (43) به حقيقت مطلب كاري نداريم ولي مجلس اين كوزه‌گر ديوانه را با قيافة احمق و خون‌خوارش كه همة هم خود را صرف صنايع ظريف مي‌كند ولي از روي جنون آن كوزه‌ها را مي‌شكند، فقط قلم آقاي درويش نقاش توانسته روي پرده خودش مجسم بكند. بهشت و دوزخ را در نهاد اشخاص دانسته: دوزخ شرري ز رنج بيهودة ماست، فردوس دمي ز وقت آسودة ماست. (142) گل‌هاي خندان، بلبلان نالان، كشتزارهاي خرم، نسيم بامداد، مهتاب روي مهتابي، مهرويان پريوش، آهنگ چنگ، شراب گلگون، اين‌ها بهشت ماست. چيزي بهتر از اين‌ها روي زمين پيدا نمي‌شود، با اين حقايقي كه درين دنياي بي‌ثبات پر از درد و زجر برايمان مانده استفاده بكنيم. همين بهشت ماست، بهشت موعودي كه مردم را به اميدش گول مي‌زنند! چرا به اميد موهوم از آسايش خودمان چشم بپوشيم؟ كس خلد و حجيم را نديده است، اي دل، گوئي كه از آن‌جهان رسيده است؟ اي دل. (91) يك بازيگر خانة غريبي است. مثل خيمه‌شب‌بازي يا بازي شطرنج، همة كائنات روي صفحه گمان مي‌كنند كه آزادند. ولي يك دست نامرئي كه گوئي متعلق به يك بچه است مدتي با ما تفريح مي‌كند. ما را جا به جا مي‌كند، بعد دلش را مي‌زند، دوباره اين عروسك‌ها يا مهره‌ها را در صندوق فراموشي و نيستي مي‌اندازد: ما لعبتگانيم و فلك لعبت باز، از روي حقيقتي نه از روي مجاز . . . (50) خيام مي‌خواسته اين دنياي مسخره، پست غم انگيز و مضحك را از هم بپاشد و يك دنياي منطقي‌تري روي خرابة آن بنا بكند:

 گر بر فلكم دست بدي چون يزدان، برداشتمي من اين فلك را ز ميان . . . (25) براي اينكه بدانيم تا چه اندازه فلسفة خيام در نزد پيروان او طرف توجه بوده و مقلد پيدا كرده، اين نكته را مي‌گوئيم كه مؤلف «دبستان مذاهب» در چند جا مثل از رباعيات خيام مي‌اورد و يك جا رباعي غريبي باو نسبت مي‌دهد (ص 63): «. . . سمراد در لغت وهم و پندار را گويند . . . فره‌مند شاگرد فر ايرج گفته: اگر كسي موجود باشد داند كه عناصر و افلاك و انجم و عقول و نفوس حق است. و واجب الوجودي كه مي‌گويد هستي پذير نشد و ما از وهم گمان بريم كه او هست و يقين كه او هم نيست. من الاستشهاد حكيم عمر خيام بيت: «صانع به جهان كهنه همچون ظرفي است. «آبيست بمعني و بظاهر برقي است؛ «بازيچه كفر و دين بطفلان بسپار، «بگذر ز مقامي كه خدا هم حرفي است!» در جاي ديگر (ص 159) راجع به عقايد چارواك مي‌گويد: «. . . عاقل بايد از جميع لذات بهره گيرد و از مشتهيات حتراز ننمايد. از آن‌كه چون بخاك پيوست باز آمدن نيست. ع: «باز آمدنت نيست، چو رفتي رفتي. «روشن‌تر گوئيم عقيده، چارواك آن‌ست كه ايشان گويند: چون صانع پديدار نيست و ادراك بشري به اثبات آن محيط نيارد شد، ما را چرا بندگي امري مظنون، موهوم، بل معدوم بايد كرد؟ . . . و بهر نويد جنت و راحت آن از كثرت حرص، ابلهانه دست از نعمت‌ها و راحت‌ها بازداشت؟ عاقل نقد را به نسيه ندهد . . . آنچه ظاهر نيست باور كردن آن را نشايد تركيب جسد مواليد از عناصر اربعه است، به مقتضاي طبيعت يك چند با هم تأليف پذير شده . . .، چون تركيب متلاشي شود،

معاد عنصر جز عنصر نيارد بود. بعد از تخريب كاخ تن، عروجي به برين وطن و ناز و نعيم و نزول نار و جحيم نخواهد بود.» آيا تجزية افكار خيام را ازين سطور درك نمي‌كنيم؟ هرون آلن در اضافات به رباعيات خيام (ص 291) از كتاب «سرگذشت سلطنت كابل» تأليف الفينستن كه در سنة 1815 ميلادي به طبع رسيده نقل مي‌كند و شرح مي‌دهد كه فرقه‌اي دهري و لامذهب باسم ملازكي شهرت دارند: «به نظر مي‌آيد كه افكار آن‌ها خيلي قديمي است و كاملا با افكار شاعر قديم ايران خيام وفق مي‌دهد، كه در آثار او نمونه‌هاي لامذهبي به قدري شديد است كه در هيج زباني سابقه ندارد. . . اين فرقه عقايد خودشان را در خفا آشكار مي‌كردند و معروف است كه عقايد آن‌ها بين نجباي رند دربار شاه محمود رخنه كرده بود.» اختصاص ديگري كه در فلسفة خيام مشاهده مي‌شود دقيق شدن او در مسئلة مرگ است، نه از راه نشئات روح و فلسفه الهيون آن را تحت مطالعه درمي‌آورد، بلكه از روي جريان و استحاله ذرات اجسام و تجزيه ماده تغييرات آنرا با تصويرهاي شاعرانه و غمناكي مجسم مي‌كند. براي خيام ماورإ ماده چيزي نيست
. دنيا در اثر اجتماع ذرات بوجود آمده كه بر حسب اتفاق كار مي‌كنند. اين جريان دايمي و ابدي است، و ذرات پي در پي در اشكال و انواع داخل مي‌شوند و روي مي‌گردانند. ازين رو انسان هيچ بيم و اميدي ندارد و در نتيجه تركيب ذرات و چهار عنصر و تأثير هفت كوكب بوجود آمده و روح او مانند كالبد مادي است و پس از مرگ نمي‌ماند: بازآمدنت نيست، چو رفتي رفتي. (29) چون عاقبتت كار جهان «نيستي» است. (140) هر لاله پژمرده نخواهد بشكفت. (47) اما خيام به همين اكتفا نمي‌كند و ذرات بدن را تا آخرين مرحله نشئاتش دنبال مي‌نمايد و بازگشت آن‌ها را شرح مي‌دهد. در موضوع بقاي روح معتقد به گردش و استحاله ذرات بدن پس از مرگ مي‌شود.

 زيرا آنچه محسوس است و به تميز در مي‌آيد اين‌ست كه ذرات بدن در اجسام ديگر دوباره زندگي و يا جريان پيدا مي‌كنند. ولي روح مستقلي كه بعد از مرگ زندگي جداگانه داشته باشد نيست. اگر خوشبخت باشيم، ذرات تن ما خم باده مي‌شوند و پيوسته مست خواهند بود، و زندگي مرموز و بي‌اراده‌اي را تعقيب مي‌كنند. همين فلسفه ذرات سرچشمه درد و افكار غم‌انگيز خيام مي‌شود. در گل كوزه، در سبزه، در گل لاله، در معشوقه‌اي كه با حركات موزون به آهنگ چنگ مي‌رقصد، در مجالس تفريح و در همه جا ذرات بي‌ثبات و جريان سخت و بي‌اعتناي طبيعت جلو اوست. در كوزه شراب ذرات تن مهرويان را مي‌بيند كه خاك شده‌اند، ولي زندگي غريب ديگري را دارند. زيرا در آن‌ها روح لطيف باده در غليان است.
در اينجا شراب او با همه كنايات و تشبيهات شاعرانه‌اي كه در ترانه‌هايش مي‌آورد يك صورت عميق و مرموز بخود مي‌گيرد. ـ شراب در عين حال كه توليد مستي و فراموشي مي‌كند، در كوزه حكم روح را در تن دارد. آيا اسم همه قسمت‌هاي كوزه تصغير همان اعضاي بدن انسان نيست مثل: دهنه، لبه، گردنه، دسته، شكم . . . و شراب ميان كوزه روح پر كيف آن نمي‌باشد؟ همان كوزه كه سابق بر اين يك‌نفر ماهرو بوده! اين روح پر غليان زندگي دردناك گذشته كوزه را روي زمين يادآوري مي‌كند! از اين‌قرار كوزه يك زندگي مستقل پيدا مي‌كند كه شراب به منزله روح آن‌ست: لب بر لب كوزه بردم از غايت آز. (139) اين دسته كه بر گردن او مي‌بيني، دستي است كه بر گردن ياري بوده است. (72) (اين گونه تشبيه زياد در افكار خيام ديده مي‌شود. مثلا در نوروزنامه (ص 40) در مورد كمان مي‌گويد: «. . . و به يك روي كمان بر صورت مردم نگاشته است از رگ و استخوان و پي و پوست و گوشت، و زه وي چون جان وي بود كه به وي زنده است، با جان كه از هنرمند بيابد.» از مطالب فوق بدست مي‌آيد كه خيام در خصوص ماهيت و ارزش زندگي يك عقيده و فلسفة مهمي دارد.

 آيا او در مقابل اين‌همه بدبختي و اين فلسفه چه خط مشي و رويه‌اي را پيش مي‌گيرد؟ در صورتي‌كه نمي‌شود به چگونگي اشياء پي برد، در صورتي كه كسي ندانسته و نخواهد دانست كه از كجا مي‌آئيم و به كجا مي‌رويم و گفته‌هاي ديگران مزخرف و تلة خر بگيري است، در صورتي كه طبيعت آرام و بي‌اعتنا وظيفة خودش را انجام مي‌دهد و همه كوشش‌هاي ما در مقابل او بيهوده است و تحقيقات فلسفي غير ممكن مي ‌باشد، در صورتي‌كه اندوه و شادي ما نزد طبيعت يكسان است و دنيائي كه در آن مسكن داريم پر از درد و شر هميشگي است و زندگي هراسناك ما يكرشته خواب، خيال، فريب و موهوم مي باشد، در صورتي‌كه پادشاهان با فر و شكوه گذشته به خاك نيستي هم آغوش شده‌اند، و پريرويان ناكامي كه به سينة خاك تاريك فرو رفته‌اند ذرات تن آن‌ها در تنگناي گور از هم جدا مي‌شود و در نباتات و اشياء زندگي دردناكي را دنبال مي‌كند. آيا همه اين‌ها بزبان بي‌زباني سستي و شكنندگي چيزهاي روي زمين را به ما نمي‌گويند؟ گذشته بجز يادگار درهم و رؤيائي بيش نيست، آينده مجهول است.
 پس همين دم را كه زنده‌ايم، اين دم گذرنده كه به يك چشم به هم زدن در گذشته فرو مي ‌رود، همين دم را دريابيم و خوش باشيم. اين دم كه رفت ديگر چيزي در دست ما نمي‌ماند، ولي اگر بدانيم كه دم را چگونه بگذرانيم! مقصود از زندگي كيف و لذت است. تا مي‌توانيم بايد غم و غصه را از خودمان دور بكنيم، معلوم را به مجهول نفروشيم و نقد را فداي نسيه نكنيم. انتقام خودمان را از زندگي بستانيم پيش از آن‌كه در چنگال او خرد بشويم! برباي نصيب خويش كت بربايند. (45) بايد دانست هر چند خيام از ته دل معتقد به شادي بوده ولي شادي او هميشه با فكر عدم و نيستي توأم است. ازين رو همواره معاني فلسفة خيام در ظاهر دعوت به خوشگذراني مي‌كند اما در حقيقت همه گ