| ترا ای گرامی گهر دوست دارم | ای گرانمايه,ديرينه ايران |
| بزگ افرين نامور دوست دارم | ترا ای كهن زاد بوم بزرگان |
| هم ان فره وفروهر دوست دارم | هم اورمزد و هم ايزدانت پرستم |
| كه پيری ست روشن نگر دوست دارم | به جان پاك پيعمبر باستانت |
| ز هر پير پيامبر دوست دارم | گرانمايه زردتشت را من فزونتر |
| من آن بهترين از بشردوست دارم | بشر بهتر از او نديد و نبيند |
| مفيدی چنين مختصر دوست دارم | سه نيكش بهين رهنمای جهان است |
| من ايرانی راهبر دوست دارم | ابر مرد ايرانی راهبر بود |
| از ين روشن هم معتبر دوست دارم | نه كشت نه دستور كشتن به كس داد |
| از افسانه آن سوی تر دوست دارم | من آن راستين پير را گر چه رفته ست |
| برای تو, ای بوم و بر دوست دارم | نه شرقی ,نه غربی , نه تازی شدن را |
هي فلاني
-"هي فلاني،
زندگي شايد همين باشد؟"
... عقدهی خود را فرو میخورد،
چون خميرِ شيشه، سوزان جرعهای از شعله و نشتر
و به دشواری فرو ميبرد؛
لقمهی بغضی که قوت قالبش آن بود ...
هي، فلاني! زندگي شايد همين باشد؟
يک فريب ساده و کوچک.
آن هم از دستِ عزيزي که تو دنيا را
جز برايِ او و جز با او نميخواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد
آه! ... آه! اما
او چرا اين را نميداند، که در اينجا
من دلم تنگ است، يک ذرهست؟
شاتقي هم آدم است. اي دادِ بر من، داد!
اي فغان! فرياد!
من نميدانم چرا طاووسِ من اين را نميداند؟
که منِ بيچاره هم در سينه دل دارم.
که دلِ من هم دل است آخر؟
سنگ و آهن نيست
او چرا اينقدر از من غافل است آخر؟
آه، آه، ایکاش
گاهگاهی بچهها را نيز می آورد
کاشکي... اما... رها کن، هيچ
و رها میکرد
او رها میکرد حرفش را
حرف بيدادی که از آن بود دائم داد و فريادش
و نميبرد و نميشد برد از يادش
اغلب او اينجا دهان ميبست
گر به ناهنگام، يا هنگام، دم در ميکشيد از دردِ دل گفتن
شاتقي، اين ترجمانِ درد،
قهرمانِ درد،
آن يگانه مردِ مردانه.
پوچ و پوک زندگي را نيمديوانه
و جنونِ عشق را چالاک و يکتا مرد
او به خاموشی گرايان، شکوه بس میکرد
و سپس با کوششِ بسيار
عقدهی خود را فرو میخورد
...
منزلي در دوردست
منزلي در دوردستي هست بي شك هر مسافر را,
اينچنين دانسته بودم, وين چنين دانم.
ليك,
اي ندانم چون و چند! اي دور!
تو بسا كاراسته باشي به آييني كه دلخواه ست.
دانم اين كه بايدم سوي تو آمد, ليك
كاش اين را نيز مي دانستم, اي نشناختة منزل!
كه از اين بيغوله تا آنجا, كدامين راه
يا كدام ست آن كه بيراه ست.
اي برايم, نه به رايم ساخته منزل!
نيز مي دانستم اين را, كاش,
كه بسوي تو چها مي بايدم آورد؟
دانم اي دور عزيز! اين نيك مي داني
من پياده ي ناتوان تو دور و ديگر وقت بيگاه ست.
كاش مي دانستم اين را نيز
كه براي من تو در آنجا چها داري؟
گاه كز شور و طرب خاطر شود سرشار,
مي توانم ديد
از حريفان نازنيني كه تواند جام زد بر جام,
تا از آن شادي به او سهمي توان بخشيد؟
شب كه مي آيد چراغي هست؟
من نمي گويم بهاران, شاخه اي گل در يكي گلدان,
يا چو ابر اندهان باريد, دل شد تيره و لبريز,
زآشنائي غمگسار آنجا سراغي هست؟
آه
كتيبه
فتاده تخته سنگ آنسوي تر, انگار كوهي بود.
و ما اينسو نشسته, خسته انبوهي.
زن و مرد و جوان و پير,
همه با يكديگر پيوسته, ليك از پاي,
و با زنجير.
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
بسويش مي توانستي خزيدن, ليك تا آنجا كه رخصت بود
(تا زنجير.)
ندانستيم
ندائي بود در رؤياي خوف و خستگي هامان,
و يا آوايي از جايي, كجا؟ هرگز نپرسيديم.
چنين مي گفت:
ـ «فتاده تخته سنگ آنسوي, وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است, هر كس طاق هر كس جفت . . .»
چنين مي گفت چندين بار
صدا, وآنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي
(مي خفت.)
و ما چيزي نمي گفتيم.
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود.
و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي.
و حتي در نگه مان نيز خاموشي.
و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود.
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد,
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد,
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود, لعنت كرد
(گوشش را و نالان گفت: «بايد رفت»)
و ما با خستگي گفتيم: «لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان
(را نيز, بايد رفت»)
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود.
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود, بالا رفت, آنگه خواند:
ـ «كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند.»
و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب
(تكرار مي كرديم.)
و شب شط جليلي بود ر مهتاب.
هلا, يك . . . دو . . . سه . . . ديگر بار
هلا, يك, دو, سه, ديگر بار.
عرقريزان, عزا, دشنام ـ گاهي گريه هم كرديم.
هلا, يك, دو, سه, زين سان بارها بسيار.
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.
و ما با آشناتر لذتي, هم خسته هم خوشحال,
ز شوق و شور مالامال.
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود,
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت.
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
(و ما بيتاب)
لبش را با زبان تر كرد (ما نيز آنچنان كرديم)
و ساكت ماند.
نگاهي كرد سوي ما و ساكتت ماند.
دوباره خواند, خيره ماند, پنداري زبانش مرد.
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري, ما خروشيديم:
ـ «بخوان!» او همچنان خاموش.
ـ «براي ما بخوان!» خيره بما ساكت نگا مي كرد.
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد,
فرود آمد. گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد.
نشانديمش.
بدست ما و دست خويش لعنت كرد.
ـ «چه خواندي, هان؟»
(مكيد آب دهانش را و گفت آرام:)
ـ «نوشته بود
همان,
كسي راز مرا داند,
كه ار اينرو به آنرويم بگرداند.»
نشستيم
و
به مهتاب و شب روشن نگه كرديم.
و شب شط عليلي بود.
مرد و مركب
. . . گفت راوي: راه از آيند و روند آسود.
گردها خوابيد.
روز رفت و شب فراز آمد.
گوهر آجين كبود پير باز آمد.
چون گذشت از شب دو كوته پاس,
بانگ طبل پاسداران رفت تا هر سو
كه: «شما خوابيد, ما بيدار
خرم و آسوده تان خفتار.»
بشنو اما زآن دلير شير گير پهنة ناورد.
گرد گردان گرد,
مرد مردان مرد؛
كه به خود جنبيد و گرد از شانه ها افشاند,
چشم بردراند و طرف سبلتان جنباند,
رو به سوي خلوت خاموش غرش كرد, غضبان گفت:
ـ «هاي!
خانه زادان! چاكران خاص!
طرفه خرجين گهر بفت سليحم را فراز آريد.»
گفت راوي: خلوت آرام خامش بود.
مي نجنبيد آب از آب, آن سان كه برگ از برگ, هيچ از هيچ.
خويشتن برخاست.
ثقبه زار, آن پاره انبان مزيحش را فراز آورد.
پاره انباني كه پنداري
هر چه در آن بوده بود افتاده بود و باز مي افتاد.
فخ و فوخ و تق و توقي كرد.
در خيالش گفت: «ديگر مرد
پاي تا سر غرق شد در آهن و پولاد.»
باز بر خاموشي خلوت خروش آورد:
ـ «هاي!
شير بچه مهتر پولاد چنگ آهنين ناخن!
رخش را زين كن.»
باز هيچ از هيچ و برگ از برگ, هم زآن سان كه آب از آب.
بار ديگر خويشتن برخاست,
تكه تكه تخته اي, مومي, بهم پيوست.
در خيالش گفت: «ديگر مرد
رخش رويين بر نشست و رفت سوي عرصة ناورد.»
گفت راوي: سوي خندستان . . .
گفت راوي: ماه خلوت بود اما دشت مي تابيد,
نه خدايا, ماه مي تابيد, اما دشت خلوت بود.
در كنار دشت,
گفت موشي با دگر موشي:
«آنچه كالا داشتم پوسيد در انبار؛
وآنچه دارم, هاه, مي پوسد؛
خرده ريز و گندم و صابون و چي, خروار در خروار . . .»
خست حرفش را و باشك در جوابش گفت ديگر موش:
«ما هم از اين سان, ولي بگذار
شايد اين باشد همان مردي كه مي گويند چون و چند,
وز پسش خيل خريداران شوكتمند . . .»
خسته شد حرفش كه ناگاهان زمين شد شش
و آسمان شد هشت,
زآنكه زآنجا مرد و مركب درگذر بودند.
پيچ و خم هاش از دو سو در دوردستان گم
گامخواره جادة هموار
بر زمين خوابيده بود آرام و آسوده,
چون نوار سالخوردي پوده و سوده,
و فراخ دشت بي فرسنگ ـ
(ساكت از شيب فرازي, درة كوهي,
لكة بوته و درختي, تپه اي, از چيزي انبوهي,
كه نگاه بي پناه و بور را لختي بخود خواند,
يا صدائي را به سويي باز گرداند) ـ
چون دو كفه ي عدل عادل بود, اما خالي افتاده,
در دو سوي خلوت جاده.
جلوه اي هموار از همواري, از كنه تهي, بودي چو نابوده,
هيچ بيهوده.
همچنان شب با سكوت خويش خلوت داشت.
مانده از او نوز باقي خسته اندي پاس,
مرد و مركب گرم رفتن ليك,
ماندگي نپذير,
خستگي نشناس.
رخش رويين گرچه هر سو گردباد گرد مي انگيخت
لكن از آنجا كه چون ابر بهار از چارده اندام باران عرق مي ريخت
(مرد و مركب, گفت راوي, الغرض, القصه مي رفتند همچون باد)
پشت سرشان سيلي از گل راه مي افتاد.
لكه اي در دوردست راه پيدا شد.
هان چه بود اين؟
كس نمي بيند, نديد آن لكه را شايد.
گفت راوي: رفت بايد, تا چه باشد
يا چه پيش آيد.
در كنار دشت, گامي چند دور از آن نوار رنگ فرسوده,
سودة پوده,
در فضاي خيمه اي چون سينة من تنگ
(اندرو آويخته مثل دلم فانوس دوداندودي از ديرك
با فروغي چون دروغي كه ش نخواهد كرد باور, هيچ
قصه باره ساده دل كودك)
در پريشانبوم گرداگرد خود گم, پاره پوره تنگ هم دو بستر افتاده ست,
بستر دو مرد.
سرد.
گفت راوي: آنچه آنجا بود,
بود چون دارندگانش خسته و فرسوده, گردآلود,
نيز چون دارندگانش از وجود خويشتن بيزار
نيز چون دارندگانش رنجه از هستي
واندر آن مغموم دم, نه خواب نه بيدار, مست خستگي هائي كه دارد كار.
ريخته واريخته هر چيز,
حاكي از: «اي, من گرفتم هر چه در جايش
پتك آنجا و كلنگ آنجاي, اين هم بيل.
(هوم, كه چي؟)
اينجا هم از اهرم.
بيلك اينجا و سرند اينجا,
(چه نتيجه, هه)
بيا
(آخر كه)
اين هم جاي
(خب, يعني)
طناب خط و
(چه)
زنبيل
اينهمه آلات رنج ست, آي, پس اسباب راحت كو؟!
گفت راوي: راست خواهي راست مي گفت آن پريشانبوم با ايشان.
واندر آن شب نيز گوئي گفت و گوئي بودشان با هم.
من شنيدستم چه مي گفتند.
همچو شب هاي دگر دشنامباران كرده هستي را
خسته و فرسوده مي خفتند.
در فضاي خيمه آن شب نيز
گفت و گوئي بود و نجوائي:
«يادگار, اي, با توام, خوابي تو يا بيدار؟
من دگر تابم نماند اي يار
چندمان بايست تنها در بيابان بود,
نوشيد اين غبار آلود؟
چندمان بايست كرد اين جاده را هموار؟
ما بيابان مرگ راهي كه بر آن پويند از شهري بديگر شهر
بيغماني سرخوش و آسوده از هر رنج
كرده از رنج قبيله ي ما فراهم, شايگان صد گنج.
من دگر بيزارم از اين زندگي, فهميدي, اي, بيزار.
يادگارا, با توام, خوابي تو يا بيدار؟ . . .»
يادگار اما
خست حرفش را و خواب آلوده گفت:
«اي دوست
ما هم از اين سان, وليكن بارها با تو
گفته ام, كوچكترين صبر خدا چل سال و هفده روز تو در توست.
تو مگر نشنيده اي كه خواهد آمد روز بهروزي
ـ «روز شيريني كه با ما آشتي باشد» ـ
آنچنان روزي كه در وي نشنود گوش ونبيند چشم
جز گل افشان طرب, گلبانگ پيروزي
اي جوان ديگر مبر از ياد هرگز آنچه پيرت گفت,
گفت «بيش از پنج روزي نيست حكم مير نوروزي»
تو مگر نشنيده اي در راه مرد و مركبي داريم
آه, بنگر . . . بنگر آنك . . . خاسته گردي و چه گردي.
گويي اكنون مي رسد از راه پيكي, باش پيغامي
شايد اين باشد همان گردي كه دارد مركب و مردي,
آن گنه بخشا سعادت بخش شوكتمند . . .»
گفت راوي: خسته شد حرفش كه ناگاهان زمين شد پنج
و آسمان نه
زآنكه زآنجا مرد و مركب در گذر بودند.
ما در اينجا او از آنجا تفت
آمد و آمد,
رفت و رفت و رفت.
گفت راوي: روستا در خواب بود اما
روستائي با زنش بيدار:
«تو چه مي داني؟ زن! اين بازيست.
آن سگ زرد اين شغال, آخر
تو مگر نشنيده اي هر گرد گردو نيست؟
زن كشيد آهي و خواب آلود
خاست از جا تا بپوشاند
روي آن فرزند را كه خفته بود آنجا كنار در (مي آمد باد).
دست اين يك را لگد كرد:
«آخ»
و آن سديگر از صدا بيدار شد, جنبيد:
«آب»
تشنه بود و جسته بود از خواب.
باد شدت كرد. در را كوفت بر ديوار, با فرياد.
پنجمين در بسترش غلطيد.
هشتمين, آن شيرخواره, گريه را سر داد.
گفت راوي: حمدلله, ماشألله, چشم دشمن كور
كلبه مالامال بود از گونه گون فرزند
نر و ماده هر يك اين دلخواه, آن دلبند.
زن بجاي خويشتن برگشت. آراميد, آنگه گفت:
«من نمي دانم كه چون يا چند,
من شنيده ام كه در راه ست
مركبي, بر آن نشسته مرد شوكتمند . . . »
خسته شد حرفش كه ناگاهان زمين شد چار,
و آسمان ده
زآنكه زآنجا مرد و مركب در گذر بودند.
گفت راوي: هم بدان سان ماه ـ بل رخشنده تر ـ مي تافت بر آفاق
راه خلوت, دشت ساكت بود و شب گوئي
داشت رنگ خويشتن مي باخت.
مرد مردان مرد اما همچنان بر مركب رامش,
گرم سوي هيچسو مي تاخت.
ناگهان انگار,
جادة هموار,
در فراخ دشت,
پيچ و تابي يافت, پندارم
سوي نور و سايه ديگر گشت.
مرد و مركب هر دو رم كردند, ناگه با شتاب از آن شتاب خويش كم كردند
رم كردند,
كم
رم
كم.
همچو ميخ استاده بر جا خشك
بي تكان, مرده به دست و پاي,
بي كه هيچ از لب بر آيد نعره شان,
در دل:
«واي.
هي, سياهي! تو كه هستي؟
آي!»
گفت راوي: سايه شان اما چه پاسخ مي تواند داد؟
«هاي.
ها, . . . اي داد.»
بعد لختي چند,
اندكي بر جاي جنبيدند.
سايه هم جنبيد.
مرد و مركب رم كنان, پس پس گريزان, لفج و لب خايان,
سايه هم زآنگونه پيش آيان.
«آي!
چاكران! اين چيست؟
كيست؟»
باز هيچ از هيچ.
همچنان پس پس گريزان, اوفتان خيزان
در گل از زردينه و سيل عرق ريزان.
گفت راوي: در قفاشان دره اي ناگه دهان وا كرد.
به فراخي و به ژرفي راست چونان حمق ما مردم
نه خدايا, من چه مي گويم؟
به اندازه ي كس گندم.
مرد و مركب ناگهان در ژرفناي دره غلتيدند.
و آن كس گندم فرو بلعيدشان يكجاي, سر تا سم.
پيشتر زآندم كه صبح راستين از خواب برخيزد,
ماه و اختر نيز شان ديدند.
بامدادان نازنين خاوري چون چهره مي آراست
روشن آرايان شيرينكار, پنهاني
گفت راوي: بر دروغ راويان بسيار خنديدند.
ناگه غروب كدامين ستاره؟
با آنكه شب شهر را ديرگاهي ست
با ابرها و نفسدودهايش
تاريك و سرد و مه آلود كرده ست,
و سايه ها را ربوده ست و نابود كرده ست,
من با فسوني كه جادوگر ذاتم آموخت
پوشاندم از چشم او سايه ام را.
با ساية خود در اطراف شهر مه آلود گشتم,
اينجا و آنجا گذشتم.
هر جا كه من گفتم, آمد,
در كوچه پس كوچه هاي قديمي,
ميخانه هاي شلوغ و پر انبوه غوغا,
از ترك, ترسا, كليمي.
اغلب چو تب مهربان و صميمي.
ميخانه هاي غم آلود
با سقف كوتاه و ضربي
و روشني هاي گم گشته در دود
و پيشخوان هاي پرچرك و چربي
هر جا كه من گفتم, آمد,
اينگوشه آن گوشة شب
هر جا ه من رفتم, آمد.
او ديد. من نيز ديدم
مرد و زني را كه آرام و آهسته با هم
چون دو تذرو جوان مي چميدند.
و پچ پچ و خنده و برق چشمان ايشان
حتي بگو باد دامان ايشان,
مي شد نهيبي كه بي شك
انگار گردنده چرخ زمان را
ـ اين پير پرحسرت بي امان را ـ
از كار و گردش مي انداخت, مغلوب مي كرد.
و پيري و مرگ را در كمينگاه شومي كه دارند
نوميد و مرعوب مي كرد.
در چار چار زمستان
من ديدم او نيز مي ديد
آن ژنده پوش جوان را كه ناگاه
صرع دروغينش از پا درانداخت
يكچند نقش زمين بود
آنگاه
غلت دروغينش افكند در جوي,
جويي كه لاي و لجن هاي آن راستين بود
وآنگاه ديديم ـ و با شرم و وحشت ـ
خون, راستي خون گلگون,
خوني كه از گوشة ابروي مرد
لاي و لجن را
آلودة وحشت و شرم مي كرد.
در جوي چون كفچه مار مهيبي
نفت غليظ و سياهي روان بود
مي برد و مي برد و مي برد
آن پاره هاي جگر, تكه هاي دلم را
وز چشم من دور مي كرد و مي خورد
مانند زنجيرة كاروان هاي كشتي
كاندر شفق ها, فلق ها
ـ در آب هاي جنوبي ـ
از شط بدريا خرامند و از ديدگه دور گردند.
دريا خوردشان و مستور گردند.
و نيز ديديم با هم, چگونه
جن از تن مرد آهسته بيرون مي آمد.
وآن رهروان را كه يك لحظه مي ايستادند
يا با نگاهي بر او مي گذشتند
يا سكه اي بر زمين مي نهادند.
ديديم و با هم شنيديم
آن مردكي را كه مي گفت و مي رفت: «اين بازي اوست.»
و آن ديگري را كه مي رفت و مي گفت: «اين كار هر روزي اوست.»
او ديد, من نيز ديدم
دم لابه هاي سگي را ـ سگي زرد ـ
كه جلد مي رفت, مي ايستاد و دوان بود
دنبال مردي كه با يك بغل نان خوشبوي و تازه
چالاك و چابك روان بود
و گاه يك لقمه مي كند و مي خورد
و لقمه اي پيش آن سگ مي افكند.
ناگه دهان دري باز. چون لقمه او را فرو برد.
ما هم شنيديم كان بوي دلخواه گم شد
وآمد بجايش يكي بوي دشمن.
وآنگاه ديديم از آن سگ
خشم و خروش و هجومي كه گفتي
بر تيره شب چيره شد بامداد طلائي.
اما نه, سگ خشمگين مانده پايين
و بر درخت ست آن گربة تيره گل باقلائي
شب خسته بود از درنگ سياهش
من سايه ام را به ميخانه بردم
هي ريختم خورد, هي ريخت خوردم
خود را به آن لحظة عالي خوب و خالي سپردم
با هم شنيديم و ديديم
مي خواره ها و سيه مست ها را
و جام هائي كه مي خورد بر هم
و شيشه هائي كه پر بود و مي ماند خالي
و چشم ها را و حيراني دست ها را.
ديديم و با هم شنيديم
آن مست شوريده سر را كه آواز مي خواند
و آن را كه چون كودكان گريه مي كرد
يا آنكه يك بيت مشهور و بد را
مي خواند و هي باز مي خواند
وآن يك كه چون هق هق گريه قهقاه مي زد,
مي گفت: «اي دوست مارا مترسان ز دشمن
ترسي ندارد سري كه بريده ست
آخر مگر نه, مگر نه
در كوچة عاشقان گشته ام من؟»
وآنگاه خاموش مي ماند يا آه مي زد.
با جرعه و جام هاي پياپي
من سايه ام را چو خود مست كردم
همراه آن لحظه هاي گريزان
از كوچه پسكوچه ها باز گشتم
با ساية خسته ومستم, افتان و خيزان
مستيم, مستيم, مستيم
مستيم و دانيم هستيم.
اي همچو من برزمين اوفتاده,
برخيز, شب ديرگاهست, برخيز
ديگر نه دست و نه ديوار
ديگر نه ديوار نه دوست
ديگر نه پاي و نه رفتار
تنها توئي با من اي خوبتر تكيه گاهم
چشمم, چراغم, پناهم.
من بي تو از خود نشاني نبينم,
تنهاتر از هر چه تنها
همداستاني نبينم.
با من بمان اي تو خوب, اي يگانه
برخيز, برخيز, برخيز
با من بيا اي تو از خود گريزان
من بي تو گم مي كنم راه خانه.
با من سخن سركن اي ساكت پرفسانه
آئينة بي كرانه.
مي ترسم اي سايه, مي ترسم اي دوست,
مي پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرين و خشم كدامين سگ صرعي مست
اين ظلمت غرق خون و لجن را
چونين پر از هول و تشويش كرده ست؟
ايكاش مي شد بدانيم
ناگه غروب كدامين ستاره
ژرفاي شب را چنين بيش كرده ست؟
هشدار اي سايه ره تيره تر شد
ديگر نه دست و نه ديوار
ديگر نه ديوار نه دوست
ديگر بمن تكيه كن, اي من, اي دوست, اما
هشدار كاينسو كمينگاه وحشت
وآنسو هيولاي هول ست
وز هيچيك هيچ مهري نه برما
اي سايه, ناگه دلم ريخت, افسرد, افسرد
ايكاش مي شد بدانيم
ناگه كدامين ستاره فرو مرد؟
زندگي
بر زمين افتاده پخشيده ست,
دست و پا گسترده تا هر جا.
از كجا؟
كي؟
كس نمي داند.
و نمي داند چرا حتا.
سال ها زين پيش
اين غم آور وحشت منفور را خيام پرسيده ست؛
وز محيط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز
هيچ جز بيهوده نشنيده ست.
كس نداند كي فتاده بر زمين اين خلط گنديده,
وز كدامين سينة بيمار.
عنكبوتي پير را ماند, شكم پر زهر و پر احشا,
مانده, مسكين, زير پاي عابري گمنام و نابينا,
پخش مرده بر زمين, هموار.
ديگر آيا هيچ
كرمكي در هيچ حالي از دگرديسي,
به چنين پيسي
تواند بود؟
من پرسم.
كيست تا پاسخ بگويد