ترا ای گرامی گهر دوست دارم ای گرانمايه,ديرينه ايران
 بزگ افرين نامور دوست دارم ترا ای كهن زاد بوم بزرگان
هم ان فره وفروهر دوست دارم هم اورمزد و هم ايزدانت پرستم
كه پيری ست روشن نگر دوست دارم به جان پاك پيعمبر باستانت
ز هر پير پيامبر دوست دارم گرانمايه زردتشت را من فزونتر
من آن بهترين از بشردوست دارم بشر بهتر از او نديد و نبيند
 مفيدی چنين مختصر دوست دارم سه نيكش بهين رهنمای جهان است
من ايرانی راهبر دوست دارم ابر مرد ايرانی راهبر بود
از ين روشن هم معتبر دوست دارم نه كشت نه دستور كشتن به كس داد
از افسانه آن سوی تر دوست دارم من آن راستين پير را گر چه رفته ست
 برای تو, ای بوم و بر دوست دارم نه شرقی ,نه غربی , نه تازی شدن را

هي فلاني

-"هي فلاني،
زندگي شايد همين باشد؟"


... عقده‌ی خود را فرو می‌خورد،
چون خميرِ شيشه‌، سوزان جرعه‌ای از شعله و نشتر
و به دشواری فرو مي‌برد؛
لقمه‌ی بغضی که قوت قالبش آن بود ...

هي، فلاني! زندگي شايد همين باشد؟
يک فريب ساده و کوچک.
آن هم از دستِ عزيزي که تو دنيا را
جز برايِ او و جز با او نمي‌خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد

آه! ... آه! اما
او چرا اين را نمي‌داند، که در اين‌جا
من دلم تنگ است، يک ذره‌ست؟
شاتقي هم آدم است. اي دادِ بر من، داد!
اي فغان! فرياد!
من نمي‌دانم چرا طاووسِ من اين را نمي‌داند؟
که منِ بيچاره هم در سينه دل دارم.
که دلِ من هم دل است آخر؟
سنگ و آهن نيست
او چرا اين‌قدر از من غافل است آخر؟
آه، آه، ای‌کاش
گاه‌گاهی بچه‌ها را نيز می آورد
کاشکي... اما... رها کن، هيچ
و رها می‌کرد
او رها می‌کرد حرفش را
حرف بيدادی که از آن بود دائم داد و فريادش
و نمي‌برد و نمي‌شد برد از يادش

اغلب او اين‌جا دهان مي‌بست
گر به ناهنگام، يا هنگام، دم در مي‌کشيد از دردِ دل گفتن
شاتقي، اين ترجمانِ درد،
قهرمانِ درد،
آن يگانه مردِ مردانه.
پوچ و پوک زندگي را نيم‌ديوانه
و جنونِ عشق را چالاک و يکتا مرد
او به خاموشی گرايان، شکوه بس می‌کرد
و سپس با کوششِ بسيار
عقده‌ی خود را فرو می‌خورد
...
 

 

منزلي در دوردست

منزلي در دوردستي هست بي شك هر مسافر را,

اينچنين دانسته بودم, وين چنين دانم.

ليك,

اي ندانم چون و چند! اي دور!

تو بسا كاراسته باشي به آييني كه دلخواه ست.

دانم اين كه بايدم سوي تو آمد, ليك

كاش اين را نيز مي دانستم, اي نشناختة منزل!

كه از اين بيغوله تا آنجا, كدامين راه

يا كدام ست آن كه بيراه ست.

اي برايم, نه به رايم ساخته منزل!

 

نيز مي دانستم اين را, كاش,

كه بسوي تو چها مي بايدم آورد؟

دانم اي دور عزيز! اين نيك مي داني

من پياده ي ناتوان تو دور و ديگر وقت بيگاه ست.

 

كاش مي دانستم اين را نيز

كه براي من تو در آنجا چها داري؟

گاه كز شور و طرب خاطر شود سرشار,

مي توانم ديد

از حريفان نازنيني كه تواند جام زد بر جام,

تا از آن شادي به او سهمي توان بخشيد؟

 

شب كه مي آيد چراغي هست؟

من نمي گويم بهاران, شاخه اي گل در يكي گلدان,

يا چو ابر اندهان باريد, دل شد تيره و لبريز,

زآشنائي غمگسار آنجا سراغي هست؟

آه

كتيبه

فتاده تخته سنگ آنسوي تر, انگار كوهي بود.

و ما اينسو نشسته, خسته انبوهي.

زن و مرد و جوان و پير,

همه با يكديگر پيوسته, ليك از پاي,

و با زنجير.

اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي

بسويش مي توانستي خزيدن, ليك تا آنجا كه رخصت بود

(تا زنجير.)

 

ندانستيم

ندائي بود در رؤياي خوف و خستگي هامان,

و يا آوايي از جايي, كجا؟ هرگز نپرسيديم.

چنين مي گفت:

ـ «فتاده تخته سنگ آنسوي, وز پيشينيان پيري

بر او رازي نوشته است, هر كس طاق هر كس جفت . . .»

چنين مي گفت چندين بار

صدا, وآنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي

(مي خفت.)

و ما چيزي نمي گفتيم.

و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.

پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي

گروهي شك و پرسش ايستاده بود.

و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي.

و حتي در نگه مان نيز خاموشي.

و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود.

 

 

شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد,

و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد,

يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود, لعنت كرد

(گوشش را و نالان گفت: «بايد رفت»)

و ما با خستگي گفتيم: «لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان

(را نيز, بايد رفت»)

و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود.

يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود, بالا رفت, آنگه خواند:

ـ «كسي راز مرا داند

كه از اينرو به آنرويم بگرداند.»

و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب

(تكرار مي كرديم.)

و شب شط جليلي بود ر مهتاب.

 

 

هلا, يك . . . دو . . . سه . . . ديگر بار

هلا, يك, دو, سه, ديگر بار.

عرقريزان, عزا, دشنام ـ گاهي گريه هم كرديم.

هلا, يك, دو, سه, زين سان بارها بسيار.

چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.

و ما با آشناتر لذتي, هم خسته هم خوشحال,

ز شوق و شور مالامال.

 

 

يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود,

به جهد ما درودي گفت و بالا رفت.

خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند

(و ما بيتاب)

لبش را با زبان تر كرد (ما نيز آنچنان كرديم)

و ساكت ماند.

نگاهي كرد سوي ما و ساكتت ماند.

دوباره خواند, خيره ماند, پنداري زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري, ما خروشيديم:

ـ «بخوان!» او همچنان خاموش.

ـ «براي ما بخوان!» خيره بما ساكت نگا مي كرد.

پس از لختي

در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد,

فرود آمد. گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد.

نشانديمش.

بدست ما و دست خويش لعنت كرد.

ـ «چه خواندي, هان؟»

(مكيد آب دهانش را و گفت آرام:)

ـ «نوشته بود

همان,

كسي راز مرا داند,

كه ار اينرو به آنرويم بگرداند.»

 

 

نشستيم

و

به مهتاب و شب روشن نگه كرديم.

و شب شط عليلي بود.

مرد و مركب

. . . گفت راوي: راه از آيند و روند آسود.

گردها خوابيد.

روز رفت و شب فراز آمد.

گوهر آجين كبود پير باز آمد.

 

چون گذشت از شب دو كوته پاس,

بانگ طبل پاسداران رفت تا هر سو

كه: «شما خوابيد, ما بيدار

خرم و آسوده تان خفتار.»

 

بشنو اما زآن دلير شير گير پهنة ناورد.

گرد گردان گرد,

مرد مردان مرد؛

كه به خود جنبيد و گرد از شانه ها افشاند,

چشم بردراند و طرف سبلتان جنباند,

رو به سوي خلوت خاموش غرش كرد, غضبان گفت:

ـ «هاي!

خانه زادان! چاكران خاص!

طرفه خرجين گهر بفت سليحم را فراز آريد.»

 

گفت راوي: خلوت آرام خامش بود.

مي نجنبيد آب از آب, آن سان كه برگ از برگ, هيچ از هيچ.

خويشتن برخاست.

ثقبه زار, آن پاره انبان مزيحش را فراز آورد.

پاره انباني كه پنداري

هر چه در آن بوده بود افتاده بود و باز مي افتاد.

فخ و فوخ و تق و توقي كرد.

در خيالش گفت: «ديگر مرد

پاي تا سر غرق شد در آهن و پولاد.»

باز بر خاموشي خلوت خروش آورد:

ـ «هاي!

شير بچه مهتر پولاد چنگ آهنين ناخن!

رخش را زين كن.»

 

باز هيچ از هيچ و برگ از برگ, هم زآن سان كه آب از آب.

 

بار ديگر خويشتن برخاست,

تكه تكه تخته اي, مومي, بهم پيوست.

در خيالش گفت: «ديگر مرد

رخش رويين بر نشست و رفت سوي عرصة ناورد.»

گفت راوي: سوي خندستان . . .

 

گفت راوي: ماه خلوت بود اما دشت مي تابيد,

نه خدايا, ماه مي تابيد, اما دشت خلوت بود.

در كنار دشت,

گفت موشي با دگر موشي:

«آنچه كالا داشتم پوسيد در انبار؛

وآنچه دارم, هاه, مي پوسد؛

خرده ريز و گندم و صابون و چي, خروار در خروار . . .»

خست حرفش را و باشك در جوابش گفت ديگر موش:

«ما هم از اين سان, ولي بگذار

شايد اين باشد همان مردي كه مي گويند چون و چند,

وز پسش خيل خريداران شوكتمند . . .»

خسته شد حرفش كه ناگاهان زمين شد شش

و آسمان شد هشت,

زآنكه زآنجا مرد و مركب درگذر بودند.

 

پيچ و خم هاش از دو سو در دوردستان گم

گامخواره جادة هموار

بر زمين خوابيده بود آرام و آسوده,

چون نوار سالخوردي پوده و سوده,

و فراخ دشت بي فرسنگ ـ

(ساكت از شيب فرازي, درة كوهي,

لكة بوته و درختي, تپه اي, از چيزي انبوهي,

كه نگاه بي پناه و بور را لختي بخود خواند,

يا صدائي را به سويي باز گرداند) ـ

چون دو كفه ي عدل عادل بود, اما خالي افتاده,

در دو سوي خلوت جاده.

جلوه اي هموار از همواري, از كنه تهي, بودي چو نابوده,

هيچ بيهوده.

 

همچنان شب با سكوت خويش خلوت داشت.

مانده از او نوز باقي خسته اندي پاس,

مرد و مركب گرم رفتن ليك,

ماندگي نپذير,

خستگي نشناس.

رخش رويين گرچه هر سو گردباد گرد مي انگيخت

لكن از آنجا كه چون ابر بهار از چارده اندام باران عرق مي ريخت

(مرد و مركب, گفت راوي, الغرض, القصه مي رفتند همچون باد)

پشت سرشان سيلي از گل راه مي افتاد.

لكه اي در دوردست راه پيدا شد.

هان چه بود اين؟

كس نمي بيند, نديد آن لكه را شايد.

گفت راوي: رفت بايد, تا چه باشد

يا چه پيش آيد.

در كنار دشت, گامي چند دور از آن نوار رنگ فرسوده,

سودة پوده,

در فضاي خيمه اي چون سينة من تنگ

(اندرو آويخته مثل دلم فانوس دوداندودي از ديرك

با فروغي چون دروغي كه ش نخواهد كرد باور, هيچ

قصه باره ساده دل كودك)

در پريشانبوم گرداگرد خود گم, پاره پوره تنگ هم دو بستر افتاده ست,

بستر دو مرد.

سرد.

 

گفت راوي: آنچه آنجا بود,

بود چون دارندگانش خسته و فرسوده, گردآلود,

نيز چون دارندگانش از وجود خويشتن بيزار

نيز چون دارندگانش رنجه از هستي

واندر آن مغموم دم, نه خواب نه بيدار, مست خستگي هائي كه دارد كار.

ريخته واريخته هر چيز,

حاكي از: «اي, من گرفتم هر چه در جايش

پتك آنجا و كلنگ آنجاي, اين هم بيل.

(هوم, كه چي؟)

اينجا هم از اهرم.

بيلك اينجا و سرند اينجا,

(چه نتيجه, هه)

بيا

(آخر كه)

اين هم جاي

(خب, يعني)

طناب خط و

(چه)

زنبيل

اينهمه آلات رنج ست, آي, پس اسباب راحت كو؟!

 

گفت راوي: راست خواهي راست مي گفت آن پريشانبوم با ايشان.

واندر آن شب نيز گوئي گفت و گوئي بودشان با هم.

من شنيدستم چه مي گفتند.

همچو شب هاي دگر دشنامباران كرده هستي را

خسته و فرسوده مي خفتند.

 

در فضاي خيمه آن شب نيز

گفت و گوئي بود و نجوائي:

«يادگار, اي, با توام, خوابي تو يا بيدار؟

من دگر تابم نماند اي يار

چندمان بايست تنها در بيابان بود,

نوشيد اين غبار آلود؟

چندمان بايست كرد اين جاده را هموار؟

ما بيابان مرگ راهي كه بر آن پويند از شهري بديگر شهر

بيغماني سرخوش و آسوده از هر رنج

كرده از رنج قبيله ي ما فراهم, شايگان صد گنج.

من دگر بيزارم از اين زندگي, فهميدي, اي, بيزار.

يادگارا, با توام, خوابي تو يا بيدار؟ . . .»

 

يادگار اما

خست حرفش را و خواب آلوده گفت:

«اي دوست

ما هم از اين سان, وليكن بارها با تو

گفته ام, كوچكترين صبر خدا چل سال و هفده روز تو در توست.

تو مگر نشنيده اي كه خواهد آمد روز بهروزي

ـ «روز شيريني كه با ما آشتي باشد» ـ

آنچنان روزي كه در وي نشنود گوش ونبيند چشم

جز گل افشان طرب, گلبانگ پيروزي

اي جوان ديگر مبر از ياد هرگز آنچه پيرت گفت,

گفت «بيش از پنج روزي نيست حكم مير نوروزي»

تو مگر نشنيده اي در راه مرد و مركبي داريم

آه, بنگر . . . بنگر آنك . . . خاسته گردي و چه گردي.

گويي اكنون مي رسد از راه پيكي, باش پيغامي

شايد اين باشد همان گردي كه دارد مركب و مردي,

آن گنه بخشا سعادت بخش شوكتمند . . .»

گفت راوي: خسته شد حرفش كه ناگاهان زمين شد پنج

و آسمان نه

زآنكه زآنجا مرد و مركب در گذر بودند.

 

ما در اينجا او از آنجا تفت

آمد و آمد,

رفت و رفت و رفت.

گفت راوي: روستا در خواب بود اما

روستائي با زنش بيدار:

«تو چه مي داني؟ زن! اين بازيست.

آن سگ زرد اين شغال, آخر

تو مگر نشنيده اي هر گرد گردو نيست؟

زن كشيد آهي و خواب آلود

خاست از جا تا بپوشاند

روي آن فرزند را كه خفته بود آنجا كنار در (مي آمد باد).

دست اين يك را لگد كرد:

«آخ»

و آن سديگر از صدا بيدار شد, جنبيد:

«آب»

تشنه بود و جسته بود از خواب.

باد شدت كرد. در را كوفت بر ديوار, با فرياد.

پنجمين در بسترش غلطيد.

هشتمين, آن شيرخواره, گريه را سر داد.

 

گفت راوي: حمدلله, ماشألله, چشم دشمن كور

كلبه مالامال بود از گونه گون فرزند

نر و ماده هر يك اين دلخواه, آن دلبند.

زن بجاي خويشتن برگشت. آراميد, آنگه گفت:

«من نمي دانم كه چون يا چند,

من شنيده ام كه در راه ست

مركبي, بر آن نشسته مرد شوكتمند . . . »

خسته شد حرفش كه ناگاهان زمين شد چار,

و آسمان ده

زآنكه زآنجا مرد و مركب در گذر بودند.

 

گفت راوي: هم بدان سان ماه ـ بل رخشنده تر ـ مي تافت بر آفاق

راه خلوت, دشت ساكت بود و شب گوئي

داشت رنگ خويشتن مي باخت.

مرد مردان مرد اما همچنان بر مركب رامش,

گرم سوي هيچسو مي تاخت.

 

ناگهان انگار,

جادة هموار,

در فراخ دشت,

پيچ و تابي يافت, پندارم

سوي نور و سايه ديگر گشت.

مرد و مركب هر دو رم كردند, ناگه با شتاب از آن شتاب خويش كم كردند

رم كردند,

كم

رم

كم.

همچو ميخ استاده بر جا خشك

بي تكان, مرده به دست و پاي,

بي كه هيچ از لب بر آيد نعره شان,

در دل:

«واي.

هي, سياهي! تو كه هستي؟

آي!»

گفت راوي: سايه شان اما چه پاسخ مي تواند داد؟

«هاي.

ها, . . . اي داد.»

 

بعد لختي چند,

اندكي بر جاي جنبيدند.

سايه هم جنبيد.

مرد و مركب رم كنان, پس پس گريزان, لفج و لب خايان,

سايه هم زآنگونه پيش آيان.

 

«آي!

چاكران! اين چيست؟

كيست؟»

 

باز هيچ از هيچ.

 

همچنان پس پس گريزان, اوفتان خيزان

در گل از زردينه و سيل عرق ريزان.

گفت راوي: در قفاشان دره اي ناگه دهان وا كرد.

به فراخي و به ژرفي راست چونان حمق ما مردم

نه خدايا, من چه مي گويم؟

به اندازه ي كس گندم.

مرد و مركب ناگهان در ژرفناي دره غلتيدند.

و آن كس گندم فرو بلعيدشان يكجاي, سر تا سم.

 

پيشتر زآندم كه صبح راستين از خواب برخيزد,

ماه و اختر نيز شان ديدند.

بامدادان نازنين خاوري چون چهره مي آراست

روشن آرايان شيرينكار, پنهاني

گفت راوي: بر دروغ راويان بسيار خنديدند.

 

ناگه غروب كدامين ستاره؟

با آنكه شب شهر را ديرگاهي ست

با ابرها و نفسدودهايش

تاريك و سرد و مه آلود كرده ست,

و سايه ها را ربوده ست و نابود كرده ست,

من با فسوني كه جادوگر ذاتم آموخت

پوشاندم از چشم او سايه ام را.

با ساية خود در اطراف شهر مه آلود گشتم,

اينجا و آنجا گذشتم.

 

هر جا كه من گفتم, آمد,

در كوچه پس كوچه هاي قديمي,

ميخانه هاي شلوغ و پر انبوه غوغا,

از ترك, ترسا, كليمي.

اغلب چو تب مهربان و صميمي.

ميخانه هاي غم آلود

با سقف كوتاه و ضربي

و روشني هاي گم گشته در دود

و پيشخوان هاي پرچرك و چربي

 

هر جا كه من گفتم, آمد,

اينگوشه آن گوشة شب

هر جا ه من رفتم, آمد.

 

او ديد. من نيز ديدم

مرد و زني را كه آرام و آهسته با هم

چون دو تذرو جوان مي چميدند.

و پچ پچ و خنده و برق چشمان ايشان

حتي بگو باد دامان ايشان,

مي شد نهيبي كه بي شك

انگار گردنده چرخ زمان را

ـ اين پير پرحسرت بي امان را ـ

از كار و گردش مي انداخت, مغلوب مي كرد.

و پيري و مرگ را در كمينگاه شومي كه دارند

نوميد و مرعوب مي كرد.

 

در چار چار زمستان

من ديدم او نيز مي ديد

آن ژنده پوش جوان را كه ناگاه

صرع دروغينش از پا درانداخت

يكچند نقش زمين بود

آنگاه

غلت دروغينش افكند در جوي,

جويي كه لاي و لجن هاي آن راستين بود

وآنگاه ديديم ـ و با شرم و وحشت ـ

خون, راستي خون گلگون,

خوني كه از گوشة ابروي مرد

لاي و لجن را

آلودة وحشت و شرم مي كرد.

 

در جوي چون كفچه مار مهيبي

نفت غليظ و سياهي روان بود

مي برد و مي برد و مي برد

آن پاره هاي جگر, تكه هاي دلم را

وز چشم من دور مي كرد و مي خورد

مانند زنجيرة كاروان هاي كشتي

كاندر شفق ها, فلق ها

ـ در آب هاي جنوبي ـ

از شط بدريا خرامند و از ديدگه دور گردند.

دريا خوردشان و مستور گردند.

 

و نيز ديديم با هم, چگونه

جن از تن مرد آهسته بيرون مي آمد.

وآن رهروان را كه يك لحظه مي ايستادند

يا با نگاهي بر او مي گذشتند

يا سكه اي بر زمين مي نهادند.

ديديم و با هم شنيديم

آن مردكي را كه مي گفت و مي رفت: «اين بازي اوست.»

و آن ديگري را كه مي رفت و مي گفت: «اين كار هر روزي اوست.»

 

او ديد, من نيز ديدم

دم لابه هاي سگي را ـ سگي زرد ـ

كه جلد مي رفت, مي ايستاد و دوان بود

دنبال مردي كه با يك بغل نان خوشبوي و تازه

چالاك و چابك روان بود

و گاه يك لقمه مي كند و مي خورد

و لقمه اي پيش آن سگ مي افكند.

ناگه دهان دري باز. چون لقمه او را فرو برد.

ما هم شنيديم كان بوي دلخواه گم شد

وآمد بجايش يكي بوي دشمن.

وآنگاه ديديم از آن سگ

خشم و خروش و هجومي كه گفتي

بر تيره شب چيره شد بامداد طلائي.

اما نه, سگ خشمگين مانده پايين

و بر درخت ست آن گربة تيره گل باقلائي

 

 

شب خسته بود از درنگ سياهش

من سايه ام را به ميخانه بردم

هي ريختم خورد, هي ريخت خوردم

خود را به آن لحظة عالي خوب و خالي سپردم

 

با هم شنيديم و ديديم

مي خواره ها و سيه مست ها را

و جام هائي كه مي خورد بر هم

و شيشه هائي كه پر بود و مي ماند خالي

و چشم ها را و حيراني دست ها را.

 

ديديم و با هم شنيديم

آن مست شوريده سر را كه آواز مي خواند

و آن را كه چون كودكان گريه مي كرد

يا آنكه يك بيت مشهور و بد را

مي خواند و هي باز مي خواند

وآن يك كه چون هق هق گريه قهقاه مي زد,

مي گفت: «اي دوست مارا مترسان ز دشمن

ترسي ندارد سري كه بريده ست

آخر مگر نه, مگر نه

در كوچة عاشقان گشته ام من؟»

وآنگاه خاموش مي ماند يا آه مي زد.

 

با جرعه و جام هاي پياپي

من سايه ام را چو خود مست كردم

همراه آن لحظه هاي گريزان

از كوچه پسكوچه ها باز گشتم

با ساية خسته ومستم, افتان و خيزان

 

 

مستيم, مستيم, مستيم

مستيم و دانيم هستيم.

 

اي همچو من برزمين اوفتاده,

برخيز, شب ديرگاهست, برخيز

ديگر نه دست و نه ديوار

ديگر نه ديوار نه دوست

ديگر نه پاي و نه رفتار

تنها توئي با من اي خوبتر تكيه گاهم

چشمم, چراغم, پناهم.

 

 

من بي تو از خود نشاني نبينم,

تنهاتر از هر چه تنها

همداستاني نبينم.

 

با من بمان اي تو خوب, اي يگانه

برخيز, برخيز, برخيز

با من بيا اي تو از خود گريزان

من بي تو گم مي كنم راه خانه.

با من سخن سركن اي ساكت پرفسانه

آئينة بي كرانه.

 

مي ترسم اي سايه, مي ترسم اي دوست,

مي پرسم آخر بگو تا بدانم

نفرين و خشم كدامين سگ صرعي مست

اين ظلمت غرق خون و لجن را

چونين پر از هول و تشويش كرده ست؟

ايكاش مي شد بدانيم

ناگه غروب كدامين ستاره

ژرفاي شب را چنين بيش كرده ست؟

 

هشدار اي سايه ره تيره تر شد

ديگر نه دست و نه ديوار

ديگر نه ديوار نه دوست

ديگر بمن تكيه كن, اي من, اي دوست, اما

هشدار كاينسو كمينگاه وحشت

وآنسو هيولاي هول ست

وز هيچيك هيچ مهري نه برما

 

اي سايه, ناگه دلم ريخت, افسرد, افسرد

ايكاش مي شد بدانيم

ناگه كدامين ستاره فرو مرد؟

زندگي

بر زمين افتاده پخشيده ست,

دست و پا گسترده تا هر جا.

از كجا؟

كي؟

كس نمي داند.

و نمي داند چرا حتا.

سال ها زين پيش

اين غم آور وحشت منفور را خيام پرسيده ست؛

وز محيط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز

هيچ جز بيهوده نشنيده ست.

 

كس نداند كي فتاده بر زمين اين خلط گنديده,

وز كدامين سينة بيمار.

عنكبوتي پير را ماند, شكم پر زهر و پر احشا,

مانده, مسكين, زير پاي عابري گمنام و نابينا,

پخش مرده بر زمين, هموار.

ديگر آيا هيچ

كرمكي در هيچ حالي از دگرديسي,

به چنين پيسي

تواند بود؟

من پرسم.

 

كيست تا پاسخ بگويد

از محيط فضل خلوت يا شلوغي,

كيست؟

چيست؟

من مي پرسم,

اين بيهوده,

اين تاريك ترس آور,

چيست؟

 

نوحه

نعش اين شهيد عزيز,

روي دست ما مانده ست.

روي دست ما, دل ما,

چون نگاه ناباوري بجا مانده ست.

اين پيمبر, اين سالار,

اين سپاه را سردار,

با پيام هايش پاك,

با نجابتش قدسي سرودها براي ما خوانده ست

ما باين جهاد جاودان مقدس آمديم,

او فرياد

مي زد:

«هيچ شك نبايد داشت.

روز خوبتر فرداست.

و

با ماست.»

 

 

اما,

اكنون,

ديري ست,

نعش اين شهيد عزيز,

روي دست ما چو حسرت دل ما,

برجاست.

و

روزي اينچنين بتر باماست.

 

امروز,

ما شكسته, ما خسته,

اي شما بجاي ما پيروز,

اين شكست و پيروزي بكامتان خوش باد.

هر چه فاتحانه مي خنديد؛

هر چه مي زنيد, مي بنديد؛

هر چه مي بريد, مي باريد؛

خوش بكامتان اما,

نعش اين عزيز ما را هم بخاك بسپاريد.

 

نماز

باغ بود و دره ـ چشم انداز پر مهتاب.

ذات ها با سايه هاي خود هم اندازه.

خيره در آفاق و اسرار عزيز شب,

چشم من ـ بيدار و چشم عالمي در خواب.

 

نه صدائي جز صداي رازهاي شب,

و آب و نرماي نسيم و جيرجيرك ها,

پاسداران حريم خفتگان باغ,

و صداي حيرت بيدار من (من مست بودم, مست)

 

خاستم از جا

سوي جو رفتم, چه مي آمد

آب.

يا نه, چه مي رفت, هم زان سان كه حافظ گفت, عمر تو.

با گروهي شرم و بي خويشي وضو كردم.

مست بودم, مست سرنشناس, پانشناس, اما لحظة پاك و عزيزي بود.

 

برگكي كندم

از نهال گردوي نزديك؛

و نگاهم رفته تا بس دور.

 

شبنم آجين سبزفرش باغ هم گسترده سجاده.

قبله, گو هر سو كه خواهي باش.

 

 

با تو دارد گفت و گو شوريدة مستي.

ـ مستم و دانم كه هستم من ـ

اي همه هستي ز تو, آيا تو هم هستي؟

 

هستن

گفت و گو از پاك و ناپاك, است,

وز كم و بيش زلال آب و آئينه.

وز سبوي گرم و پر خوني كه هر ناپاك, يا هر پاك

دارد اندر پستوي سينه.

 

هر كسي پيمانه اي دارد كه پرسد چند و چون از وي

گويد اين ناپاك و آن پاك ست.

اين بسان شبنم خورشيد

وآن بسان ليسكي لولنده در خاك ست.

 

نيز من پيمانه اي دارم.

با سبوي خويش, كزآن مي تراود زهر,

گفت و گو از دردناك افسانه اي دارم.

 

ما اگر چون شبنم از پاكان,

يا اگر چون ليسكان ناپاك؛

گر نگين تاج خورشيديم,

ور نگون ژرفناي خاك؛

هر چه ايم آلوده ايم, آلوده ايم اي مرد؟

آه, مي فهمي چه مي گويم؟

ما به «هست» آلوده ايم, آري

همچنان هستان هست و بودگان بوده ايم اي مرد!

نه چو آن هستان اينك جاوداني نيست

(افسري زروش هلال آسا به سرهامان

ز افتخار مرگ پاكي در طريق پوك)

در جوار رحمت ناراستين آسمان بغنوده ايم اي مرد!

كه دگر يادي از آنان نيست

ور بود, جز در فريب شوم ديگر پاك جانان نيست

 

گفت و گو از پاك و ناپاك است

ما به «هست» آلوده ايم, اي پاك, وي ناپاك.

پست و ناپاكيم ما هستان

گر همه غمگين, اگر بي غم

پاك مي داني كيان بودند؟

سبز خطان و عزيزاني كه الواح سحر را سرخ رو كردند.

آن كبوترها كه زد در خونشان پرپر

سربي سرد سپيده دم.

 

بي جدال و جنگ,

اي به خون خويشتن آغشتگان كوچيده زين تنگ آشيان تنگ

اي كبوترها

كاشكي پر مي زد آنجا مرغ دردم, اي كبوترها

كه من ار مستم, اگر هشيار

ـ گر چه مي دانم به «هست» آلوده مردم, اي كبوترها ـ

در سكوت برج بي كس مانده تان هموار,

نيز در برج سكوت و عصمت غمگينتان, جاويد,

هاي پاكان! هاي پاكان گوي

گريم و غمگين خروشم زار.

غزل

چون پردة حرير بلندي

خوابيده مخمل شب, تاريك مثل شب

آيينة سياهش چون آينه عميق

سقف رفيع گنبد بشكوهش

لبريز از خموشي, وز خويش لب بلب.

 

امشب بياد مخمل زلف نجيب تو

شب را چو گربه اي كه بخوابد به دامنم

من ناز مي كنم.

چون مشتري درخشان, چون زهره آشنا

امشب ديگر بنام صدا مي زنم ترا

نام ترا به هر كه رسد مي دهم نشان:

«آنجا نگاه كن»

نام ترا بشادي آواز مي كنم.

امشب به سوي قدس اهورائي

پرواز مي كنم.

 

 

آواز چگور

وقتي كه شب هنگام گامي چند دور از من

ـ نزديك ديواري كه بر آن تكيه مي زد بيشتر شب ها ـ

با خاطر خود مي نشست و ساز مي زد مرد,

و موج هاي زير و اوج نغمه هاي او

چون مشتي افسون در فضاي شب رها مي شد,

من خوب مي ديدم گروهي خسته از ارواح تبعيدي

در تيرگي آرام از سوئي به سوئي راه مي رفتند.

احوالشان از خستگي مي گفت, اما هيچيك چيزي نمي گفتند.

خاموش و غمگين كوچ مي كردند.

افتان و خيزان, بيشتر با پشت هاي خم,

فرسوده زير پشتواره ي سرنوشتي شوم و بي حاصل.

چون قوم مبعوثي براي رنج و تبعيد و اسارت, اين وديعه هاي خلقت را

همراه مي بردند.

من خوب مي ديدم كه بي شك از چگور او

مي آمد آن اشباح رنجور و سيه بيرون

وز زير انگشتان چالاك و صبور او.

 

 

بس كن خدارا, اي چگوري, بس

ساز تو وحشتناك و غمگين ست.

هر پنجه كانجا مي خراماني

بر پرده هاي آشنا با درد

گوئي كه چنگم در جگر مي افكني, اين ست,

كه م تاب و آرام شنيدن نيست

اين ست.

 

در اين چگور پير تو, اي مرد, پنهان كيست؟

روح كدامين دردمند آيا

در آن حصار تنگ زندانيست؟

با من بگو, اي بينواي دوره گرد, آخر

با ساز پيرت اين چه آواز, اين چه آيين ست؟

گويد چگوري: «اين نه آوازست, نفرين ست.

آواره اي آواز او چون نوحه يا چون ناله اي از گور,

گوري ازين عهد سيه دل دور,

اينجاست.

تو چون شناسي, اين

روح سيه پوش قبيله ي ماست.

با طور و طومار غم قومش,

در سازها چون رازها پنهان,

در آتش آوازها پيداست.

اين روح مجروح قبيله ي ماست.

از قتل عام هولناك قرن ها جسته.

آزرده و خسته,

ديري ست در اين كنج حسرت مأمني جسته.

گاهي كه بيند زخمه اي دمساز و باشد پنجه اي همدرد

خواند رثاي عهد و آيين عزيزش را

غمگين و آهسته».

 

اينك چگوري لحظه اي خاموش مي ماند

وآنگاه مي خواند:

«شو تا بشو گير, ايخدا, بر كوهسارون»

«مي باره بارون, ايخدا, مي باره بارون»

«از خان خانان, ايخدا, سردار بجنورد»

«من شكوه دارم, ايخدا, دل زار و زارون»

«آتش گرفتم, ايخدا, آتش گرفتم»

«شش تا جوونم, ايخدا, شد تير بارون»

«ابر بهارون, ايخدا, بر كوه نباره»

«بر من بباره, ايخدا, دل لاله زارون»

 

 

بس كن خدارا, بي خودم كردي

من در چگور تو صداي گرية خود را شنيدم باز.

من مي شناسم, اين صداي گرية من بود.

 

 

بي اعتنا با من

مرد چگوري همچنان سرگرم با كارش.

وآن كاروان سايه و اشباح

در راه و رفتارش.

 

به مهتابي كه در گورستان مي تابيد

يك

 

حيف از تو اي مهتاب شهريور, كه ناچار

بايد بر اين ويرانة محزون بتابي

وز هر كجا گيري سراغ زندگي را

افسوس, اي مهتاب شهريور, نيابي

يك شهر گورستان صفت, پژمرده, خاموش.

 

«بر جاي رطل و جام مي» سجادة رزق,

«گوران نهادستند پي» در مهد شيران.

«بر جاي چنگ و ناي و ني» هويا اباالفضل,

يا نالة جانسوز مسكينان, فقيران.

بدبخت ها, بيچاره ها, بي خانمان ها

 

دو

 

لبخند محزون «زني» دهساله بود اين

كز گوشة چادرسيا ديديم اي ماه

آري «زني دهساله» بشنو تا بگويم

اين قصه كوتاه ست و دردآلود و جانكاه

وين جا جز اين لبخند, لبخندي نبيني.

 

شش ساله بود اين «زن» كه با مادرش آمد

از يك ده گيلان بسوداي زيارت.

آن مادرك ناگاه مرد و دخترك ماند

و اينك شده سرماية كسب وتجارت.

نفرين بر اين بيداد, اي مهتاب, نفرين.

 

بيني گذائي، هر بگامي, رقت انگيز

يا, هر بدستي, عاجزي از عمر بيزار

يا زين دو نفرت بارتر شيخ ريائي

هر يك بروي بارهاي شهر سربار

چون لكه هاي ننگ و ناهمرنگ وصله

 

سه

 

اينجا چرا ميتابي؟ اي مهتاب, برگرد

اين كهنه گورستان غمگين ديدني نيست

جنبيدن خلقي كه خشنودند و خرسند

در دام يك زنجير زرين, ديدني نيست

مي خندي, اما گريه دارد حال اين شهر

 

ششصد هزار انسان, كه برخيزند و خسبند

با بانگ محزون و كهنسال نقاره

دايم وضو را نو كنند و جامه كهنه

از ابروي خورشيد, تا چشم ستاره

وز حاصل رنج و تلاش خويش محروم

 

از زندگي اينجا فروغي نيست, الاك

درخشم آن زنجيريان خرد و خسته

خشمي كه چون فريادهاشان گشته كمرنگ

با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته

و اندر سرود بامداديشان فشرده ست

 

زينجا سرود زندگي بيرون تراود,

همراه گردد با بسي نجواي لب ها؛

با لرزش دل هاي ناراضي همآهنگ,

آهسته لغزد بر سكوت نيمشب ها.

و اينست تنها پرتو اميد فردا

 

چهار

 

اي پرتو محبوس! تاريكي غليظست,

مه نيست آن مشعل كه مان روشن كند راه

من تشنة صبحم كه دنيائي شود غرق

در روشني هاي زلال مشربش؛ آه

زين مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد . .

 

 

لحظة ديدار

لحظة ديدار نزديك ست.

باز من ديوانه ام, مستم.

باز مي لرزد, دلم, دستم.

باز گوئي در جهان ديگري هستم.

 

هاي! نخراشي بغفلت گونه ام را, تيغ!

هاي, نپريشي صفاي زلفكم را, دست!

و آبرويم را نريزي, دل!

ـ اي نخورده مست ـ

لحظة ديدار نزديكست.

نادر يا اسكندر؟

موج ها خوابيده اند, آرام و رام,

طبل توفان از نوا افتاده است.

چشمه هاي شعله ور خشكيده اند,

آب ها از آسيا افتاده سات.

 

در مزارآباد شهر بي تپش

آواي جغدي هم نمي آيد بگوش.

دردمندان بي خروش و بي فغان.

خشمناكان بي فغان و بي خروش.

 

آه ها در سينه ها گم كرده راه,

مرغكان سرشان بزير بال ها.

در سكوت جاودان مدفون شده ست

هر چه غوغا بود و قيل و قال ها.

 

آب ها از آسيا افتاده است,

دارها بر چيده, خون ها شسته اند.

جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها

پشكبن هاي پليدي رسته اند.

 

مشت هاي آسمان كوب قوي

واشده ست و گونه گون رسوا شده ست.

يا نهان سيلي زنان, يا آشكار

كاسة پست گدائي ها شده ست.

 

خانه خالي بود و خوان بي آب و نان,

وآنچه بود, آش دهن سوزي نبود.

اين شب ست, آري, شبي بس هولناك؛

ليك پشت تپه هم روزي نبود.

 

باز ما مانديم و شهر بي تپش

وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.

گاه مي گويم فغاني بركشم,

باز مي بينم صدايم كوته ست.

 

باز مي بينم كه پشت ميله ها

مادرم استاده, با چشمان تر.

ناله اش گم گشته در فريادها,

گويدم گوئي كه: «من لالم, تو كر.»

 

آخر انگشتي كند چون خامه اي,

دست ديگر را بسان نامه اي.

گويدم «بنويس و راحت شو ـ » برمز,

« ـ تو عجب ديوانه و خودكامه اي.»

 

من سري بالا زنم, چون ماكيان

از پس نوشيدن هر جرعه آب.

مادرم جنباند از افسوس سر,

هر چه از آن گويد, اين بيند جواب.

 

گويد «آخر . . . پيرهاتان نيز . . . هم . . .»

گويمش «اما جوانان مانده اند.»

گويدم «اين ها دروغند و فريب.»

گويم «آنها بس بگوشم خوانده اند.»

 

گويد «اما خواهرت, طفلت, زنت . . .؟»

من نهم دندان غفلت بر جگر.

چشم هم اينجا دم از كوري زند,

گوش كز حرف نخستين بود كر.

 

گاه رفتن گويدم ـ نوميدوار

وآخرين حرفش ـ كه: «اين جهل ست و لج,

قلعه ها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . .»

و آخرين حرفم ستون ست و فرج.

 

مي شود چشمش پر از اشك و بخويش

مي دهد اميد ديدار مرا.

من به اشكش خيره از اين سوي و باز

دزد مسكين برده سيگار مرا.

 

آب ها از آسيا افتاده؛ ليك

باز ما مانديم و خوان اين و آن.

ميهمان باده و افيون و بنگ

از عطاي دشمنان و دوستان.

 

آب ها از آسيا افتاده؛ ليك

باز ما مانديم و عدل ايزدي.

و آنچه گوئي گويدم هر شب زنم:

«باز هم مست و تهي دست آمدي؟»

 

آنكه در خونش طلا بود و شرف

شانه ئي بالا تكاند و جام زد.

چتر پولادين ناپيدا بدست

رو بساحل هاي ديگر گام زد.

 

در شگفت از اين غبار بي سوار

خشمگين, ما ناشريفان مانده ايم.

آب ها از آسيا افتاده؛ ليك

باز ما با موج و توفان مانده ايم.

 

هر كه آمد بار خود را بست و رفت.

ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب.

زآن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟

زين چه حاصل, جز فريب و جز فريب؟

 

باز مي گويند: فرداي دگر

صبر كن تا ديگري پيدا شود.

نادري پيدا نخواهد شد, اميد!

كاشكي اسكندري پيدا شود.

 

آخر شاهنامه

اين شكسته چنگ بي قانون,

رام چنگ چنگي شوريده رنگ پير,

گاه گوئي خواب مي بيند.

خويش را در بارگاه پرفروغ مهر

طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت,

يا پريزادي چمان سرمست

در چمنزاران پاك و روشن مهتاب مي بيند.

روشني هاي دروغيني

ـ كاروان شعله هاي مرده در مرداب ـ

بر جبين قدسي محراب مي بيند.

ياد ايام شكوه و فخر و عصمت را,

مي سرايد شاد,

قصة غمگين غربت را:

 

«هان, كجاست

پايتخت اين كج آئين قرن ديوانه؟

با شبان روشنش چون روز,

روزهاي تنگ و تارش, چون شب اندر قعر افسانه.

با قلاع سهمگين سخت و ستوارش,

با لئيمانه تبسم كردن دروازه هايش, سرد و بيگانه.

 

هان, كجاست؟

پايتخت اين دژآئين قرن پرآشوب.

قرن شكلك چهر.

برگذشته از مدار ماه,

ليك بس دور از قرار مهر.

 

قرن خون آشام,

قرن وحشتناك تر پيغام,

كاندران با فضلة موهوم مرغ دور پروازي

چار ركن هفت اقليم خدا را در زماني برمي آشوبند.

هر چه هستي, هر چه پستي, هر چه بالائي

سخت مي كوبند.

پاك مي روبند.

 

هان, كجاست؟

پايتخت اين بي آزرم و بي آئين قرن.

كاندران بي گونه ئي مهلت

هر شكوفه ي تازه رو بازيچة بادست.

همچنانكه حرمت پيران ميوه ي خويش بخشيده

عرصة انكار و وهن و غدر و بيدادست.

 

پايتخت اينچنين قرني

كو؟

بر كدامين بي نشان قله ست,

در كدامين سو؟

 

ديدبانان را بگو تا خواب نفريبد.

بر چكار پاسگاه خويش, دل بيدار و سر هشيار,

هيچشان جادوئي اختر,

هيچشان افسون شهر نقرة مهتاب نفريبد.

 

بر بكشتي هاي خشم بادبان از خون,

ما, براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم.

تا كه هيچستان نه توي فراخ اين غبارآلود بي غم را

با چكاچاك مهيب تيغ هامان, تيز

غرش زهره دران كوس هامان, سهم

پرش خارا شكاف تيرهامان, تند؛

نيك بگشاييم.

شيشه هاي عمر ديوان را

از طلسم قلعة پنهان, ز چنگ پاسداران فسونگرشان,

جلد برباييم.

بر زمين كوبيم.

ور زمين ـ گهوارة فرسوة آفاق ـ

دست نرم سبزه هايش را به پيش آرد,

تا كه سنگ از ما نهان دارد,

چهره اش را ژرف بشخاييم.

 

ما

فاتحان قلعه هاي فخر تاريخيم,

شاهدان شهرهاي شوكت هر قرن.

ما

يادگار عصمت غمگين اعصاريم.

ما

راويان قصه هاي شاد و شيرينيم.

قصه هاي آسمان پاك.

نور جاري, آب.

سرد تاري, خاك.

قصه هاي خوشترين پيغام.

از زلال جويبار روشن ايام.

قصه هاي بيشة انبوه, پشتش كوه, پايش نهر.

قصه هاي دست گرم دوست در شب هاي سرد شهر.

ما

كاروان ساغر و چنگيم.

لوليان جنگمان افسانه گوي زندگيمان, زندگيمان شعر و افسانه.

ساقيان مست مستانه.

 

هان, كجاست,

پايتخت قرن؟

ما براي فتح مي آييم,

تا كه هيچستانش بگشاييم . . .»

 

اين شكسته چنگ دلتنگ محال انديش,

نغمه پرداز حريم خلوت پندار,

جاودان پوشيده از اسرار,

چه حكايت ها كه دارد روز و شب با خويش!

 

اي پريشانگوي مسكين! پرده ديگر كن.

پور دستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد.

مرد, مرد, او مرد.

 

داستان پور فرخزاد را سركن.

آنكه گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد.

نالد و مويد,

مويد و گويد:

 

«آه, ديگر ما

فاتحان گوژپشت و پير را مانيم.

بر بكشتي هاي موج بادبان از كف,

دل بياد بره هاي فرهي, در دشت ايام تهي, بسته,

تيغ هامان زنگخورد و كهنه و خسته,

كوس هامان جاودان خاموش,

تيرهامان بال بشكسته.

 

ما

فاتحان شهرهاي رفته برباديم.

با صدائي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه,

راويان قصه هاي رفته از ياديم.

 

كس به چيزي,‌يا پشيزي, بر نگيرد سكه هامانرا.

گوئي از شاهي ست بيگانه.

يا ز ميري دودمانش منقرض گشته.

گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادوئي,

همچو خواب همگنان غار,

چشم مي ماليم و مي گوئيم: آنك, طرفه قصر زرنگار صبح شيرينكار.

ليك بي مرگ ست دقيانوس.

واي, واي, افسوس.»

 

خفتگان

خفتگان نقش قالي, دوش با من خلوتي كردند.

رنگشان پرواز كرده با گذشت ساليان دور,

و نگاه اين يكيشان از نگاه آن دگر مهجور,

با من و دردي كهن, تجديد عهد صحبتي كردند.

 

من به رنگ رفته شان, وز تار و پود مرده شان, بيمار,

و نقوش در هم و افسرده شان, غمبار,

خيره ماندم سخت و لختي حيرتي كردم.

ديدم ايشان هم ز حال و حيرت من حيرتي كردند.

 

من نمي گفتم كجايند آن همه بافندة رنجور,

روز را با چند پاس از شب به (خلط سينه ئي در مزبل افتاده بنام) سكه ئي مزدور؛

يا كجايند آن همه ريسنده و چوپان و گله ي خوش چرا, در دشت و در دامن,

يا كجا گل ها و ريحان هاي رنگ افكن؛

من نمي رفتم براه دور.

بهمين نزديك ها انديشه مي كردم؛ همين شش سال و اندي پيش

كه پدرم آزاد از تشويش, بر اين خفتگان مي هشت گام خويش.

ياد از او كردم كه اينك سركشيده زير بال خاك و خاموشي,

پرده بسته بر حديثش عنكبوت پير و بي رحم فراموشي.

لاجرم زي شهربند رازهاي تيرة هستي,

شطي از دشنام و نفرين را روان با قطره اشك عبرتي كردم.

ديدم ايشان نيز

سوي من گفتي نگاه عبرتي كردند.

گفتم: «اي گل ها و ريحان هاي رويان بر مزار او!

اي بي آزرمان زيبارو!

اي دهان هاي مكنده ي هستي بي اعتبار او!

رنگ و نيرنگ شما آيا كدامين رنگسازي را بكار آيد؛

بيندش چشم و پسندد دل,

چون بسير مرغزاري, بوده روزي گور زار, آيد؟»

خواندم اين پيغام و خنديدم,

و, به دل, ز انبوه پيغام آوران هم غيبتي كردم.

خفتگان نقش قالي همنوا با من,

مي شنيدم كز خدا هم غيبتي كردند.