Forugh Farrokhzad, 1935 - 1967
The most famous woman in the history of Persian literature.

 يك روز باراني - قبرستان ظهيرالدوله - فروغ
هروقت دلتنگي به سراغم مي‌آيد دست به دامان فروغ مي‌شوم.

پر پرواز ندارم
اما دلي دارم و حسرت درناها و به هنگامي كه مرغان مهاجر
در درياچه ماهتاب پارو مي‌كشند
خوشا رها كردن و رفتن!
خوابي ديگر
به مردابي ديگر! خوشا ماندابي ديگر
به ساحلي ديگر  به دريايي ديگر
خوشا پركشيدن خوشا رهايي
خوشا اگر نه رها زيستن مردن به رهايي!

فروغ فرخزاد، تولدی ديگر

 

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گياهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسرا پای تو لب می سودم
 

 

کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل ديوانهء تو
خفته بر هودج مواج نسيم
می گذشتم ز در خانهء تو
 

 

کاش چون پرتو خورشيد بهار
سحر از پنجره می تابيدم
از پس پردهء لرزان حرير
رنگ چشمان ترا می ديدم
 

 

کاش در بزم فروزندهء تو
خندهء جام شرابی بودم
کاش در نيمه شبی دردآلود
سستی و مستی خوابی بودم
 

 

کاش چون آينه روشن می شد
دلم از نقش تو و خندهء تو
صبحگاهان به تنم می لغزيد
گرمی دست نوازندهء تو
 

 

کاش از شاخهء سرسبز حيات
گل اندوه مرا می چيدی
کاش در شعر من ای مايهء عمر
شعلهء راز مرا می ديدی

 

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
يا نيازی که رنگ می گيرد
در تن شاخه های خشک و سياه؟
 

دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان
 

لب من از ترانه می سوزد
سينه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه می سوزد
 

من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست ، ای بهار سپيد
 

در بهار او ز ياد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
 

ای بهار ، ای بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام
 

*
تا به کی بايد رفت
از دياری به دياری ديگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و ياری ديگر
کاش ما آن دو پرستو بوديم
که همه عمر سفر می کرديم
از بهاری به بهاری ديگر

عاشقانه

 

اي شب از رؤياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچوباراني كه شويد جسم خاك
هستيم زآلودگيها كرده پاك

اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزارها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پربارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها
باتوام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

اين دل تنگ من و اين بار نور؟
هاي و هوي زندگي در قعر گور؟

اي دوچشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم

درد تاريكيست در خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سر نهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش،نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها

آه،اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره،با دوبال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
ازتو تنهائيم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهام را سيلاب تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه

اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه،اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه،اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمينهاي جنوب
آه،آه اي از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين،اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم،من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم
آه مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هاي هاي

اين دل تنگ من و اين دود عود؟
در شبستان زخمه هاي چنگ و رود؟
اين فضاي خالي و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟

اي نگاهت لاي لائي سحر بار
گاهوار كودكان بيقرار
اي نفسهايت نسيم نيم خواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنياهاي من

اي مرا با شور شعر آميخته
اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم شعرم به آتش سوختي

 

 

شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمي آيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روي ناز نمي آيد

 

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دام هاي روشن چشمانم

مي خواند آن نهفتة نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

 

مغروق اين جواني معصومم

مغروق لحظه هاي فراموشي

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و هم آغوشي

 

مي خواهمش در اين شب تنهائي

با ديدگان گمشده در ديدار

با درد, درد ساكت زيبائي

سرشار, از تمامي خود سرشار

 

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم بپيچد, پيچدسخت

آن بازوان گرم و توانا را

 

در لابلاي گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفس هايش

نوشد, بنوشدم كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

 

وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله هاي سركش بازيگر

درگيردم, به همهمه درگيرد

خاكسترم بماند در بستر

 

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره هاي تمنا را

در بوسه هاي پر شررش جويم

لذات آتشين هوس ها را

 

مي خواهمش دريغا, مي خواهم

مي خواهمش به تيره, به تنهائي

مي خوانمش به گريه, به بيتابي

مي خوانمش به صبر, شكيبائي

 

لب تشنه مي دود نگهم هر دم

در حفره هاي شب, شبي بي پايان

او, آن پرنده, شايد مي گريد

بر بام يك ستارة سرگردان

 

شعلة رميده

مي بندم اين دو چشم پرآتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و پر تپش نشود قلبم

از شعلة نگاه پريشانش

 

مي بندم اين دو چشم پرآتش را

تا بگذرم ز وادي رسوائي

تا قلب خامشم نكشد فرياد

رو مي كنم به خلوت و تنهائي

 

اي رهروان خسته چه مي جوئيد

در اين غروب سرد ز احوالش

او شعلة رميدة خورشيد است

بيهوده مي دويد به دنبالش

 

او غنچة شكفتة مهتابست

بايد كه موج نور بيفشاند

بر سبزه زار شب زدة چشمي

كاو را بخوابگاه گنه خواند

 

بايد كه عطر بوسة خاموشش

با ناله هاي شوق بياميزد

در گيسوان آن زن افسونگر

ديوانه وار عشق و هوس ريزد

 

بايد شراب بوسه بياشامد

از ساغر لبان فريبائي

مستانه سرگذارد و آرامد

بر تكيه گاه سينة زيبائي

 

اي آرزوي تشنه به گرد او

بيهوده تار عمر چه مي بندي؟

روزي رسد كه خسته و وامانده

بر اين تلاش بيهوده مي خندي

 

آتش زنم به خرمن اميدت

با شعله هاي حسرت و ناكامي

اي قلب فتنه جوي گنه كرده

شايد دمي ز فتنه بيارامي

 

مي بندمت به بند گران غم

تا سوي او دگر نكني پرواز

اي مرغ دل كه خسته و بيتابي

دمساز باش با غم او, دمساز

 

رميده

نمي دانم چه مي خواهم خدايا

به دنبال چه مي گردم شب و روز

چه مي جويد نگاه خستة من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

 

ز جمع آشنايان مي گريزم

به كنجي مي خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگي ها

به بيمار دل خود مي دهم گوش

 

گريزانم از اين مردم كه با من

بظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پيرايه بستند

 

از اين مردم, كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلي خوشبو شكفتند

ولي آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه اي بدنام گفتند

 

دل من, اي دل ديوانة من

كه مي سوزي ازين بيگانگي ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدارا, بس كن اين ديوانگي ها

 

خاطرات

باز در چهرة خاموش خيال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسة هستي سوزت

 

باز من ماندم و يك مشت هوس

باز من ماندم و يك مشت اميد

ياد آن پرتو سوزندة عشق

كه ز چشمت به دل من تابيد

 

باز در خلوت من دست خيال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستي ريخت

در نگاهت عطش توفان بود

 

ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت

دل من با دلت افسانة عشق

چشم من ديد در آن چشم سياه

نگهي تشنه و ديوانة عشق

 

ياد آن بوسه كه هنگام وداع

بر لبم شعلة حسرت افروخت

ياد آن خندة بيرنگ و خموش

كه سراپاي وجودم را سوخت

 

رفتي و در دل من ماند بجاي

عشقي آلوده به نوميدي و درد

نگهي گمشده در پردة اشك

حسرتي يخ زده در خندة سرد

 

آه اگر باز بسويم آئي

ديگر از كف ندهم آسانت

ترسم اين شعلة سوزندة عشق

آخر آتش فكند برجانت

اسير

ترا مي خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئي آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغي اسيرم

 

ز پشت ميله هاي سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستي پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

 

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگي از سر بگيرم

 

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا ياراي رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

 

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

نگاه كودكي خندد برويم

چو من سر مي كنم آواز شادي

لبش با بوسه مي آيد بسويم

 

اگر اي آسمان خواهم كه يكروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم

 

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان مي كنم ويرانه اي را

اگر خواهم كه خاموشي گزينم

پريشان مي كنم كاشانه اي را

 

 

هرجائي

از پيش من برو كه دل آزارم

ناپايدار و سست و گنه كارم

در كنج سينه يك دل ديوانه

در كنج دل هزار هوس دارم

 

قلب تو پاك و دامن من ناپاك

من شاهدم به خلوت بيگانه

تو از شراب بوسة من مستي

من سر خوش از شرابم و پيمانه

 

چشمان من هزار زبان دارد

من ساقيم به محفل سرمستان

تا كي ز درد عشق سخن گوئي

گر بوسه خواهي از لب من, بستان

 

عشق تو همچو پرتو مهتابست

تابيده بي خبر به لجن زاري

باران رحمتي است كه مي بارد

بر سنگلاخ قلب گنه كاري

 

من ظلمت و تباهي جاويدم

تو آفتاب روشن اميدي

برجانم, اي فروغ سعادتبخش

دير است اين زمان, كه تو تابيدي

 

دير آمدي و دامنم از كف رفت

دير آمدي و غرق گنه گشتم

از تند باد ذلت و بدنامي

افسردم و چو شمع تبه گشتم

 

عصيان

به لب هايم مزن قفل خموشي

كه در دل قصه ئي ناگفته دارم

ز پايم باز كن بند گران را

كزين سودا دلي آشفته دارم

 

بيا اي مرد, اي موجود خودخواه

بيا بگشاي درهاي قفس را

اگر عمري به زندانم كشيدي

رها كن ديگرم اين يك نفس را

 

منم آن مرغ, آن مرغي كه ديريست

به سر انديشة پرواز دارم

سرودم ناله شد در سينة تنگ

به حسرت ها سر آمد روزگارم

 

بلب هايم مزن قفل خموشي

كه من بايد بگويم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم

طنين آتشين آواز خود را

 

بيا بگشاي در تا پر گشايم

بسوي آسمان روشن شعر

اگر بگذاريم پرواز كردن

گلي خواهم شدن در گلشن شعر

 

لبم با بوسة شيرينش از تو

تنم با بوي عطر آگينش از تو

نگاهم با شررهاي نهانش

دلم با نالة خونينش از تو

 

ولي اي مرد, اي موجود خودخواه

مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است

بر آن شوريده حالان هيچ داني

فضاي اين قفس تنگ است, تنگ است

 

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده

بهشت و حور و آب كوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه اي ده

 

كتابي, خلوتي, شعري, سكوتي

مرا مستي و سكر زندگانيست

چه غم گر در بهشتي ره ندارم

كه در قلبم بهشتي جاوداني است

 

شبانگاهان كه مه مي رقصد آرام

ميان آسمان گنگ و خاموش

تو در خوابي و من مست هوس ها

تن مهتاب را گيرم در آغوش

 

نسيم از من هزاران بوسه بگرفت

هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد

در آن زندان كه زندانبان تو بودي

شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد

 

بدور افكن حديث نام, اي مرد

كه ننگم لذتي مستانه داده

مرا مي بخشد آن پروردگاري

كه شاعر را, دلي ديوانه داده

 

بيا بگشاي در, تا پرگشايم

بسوي آسمان روشن شعر

اگر بگذاريم پرواز كردن

گلي خواهم شدن در گلشن شعر

دختر و بهار

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت

اي دختر بهار حسد مي برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستي ترا

با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو

 

بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي

با ناز مي گشود دو چشمان بسته را

مي شست كاكلي به لب آب نقره فام

آن بال هاي نازك زيباي خسته را

 

خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشني دلكشي دويد

موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او

رازي سرود و موج بنرمي از او رميد

 

خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار

ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم

دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار

اي بس بهارها كه بهاري نداشتم

 

خورشيد تشنه كام در آنسوي آسمان

گوئي ميان مجمري از خون نشسته بود

مي رفت روز و خيره در انديشه ئي غريب

دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

 

در برابر خدا

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيرة اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي همتا

 

يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهي را

شايد درون سينة من بيني

اين ماية گناه و تباهي را

 

دل نيست اين دلي كه بمن دادي

در خون طپيده، آه، رهايش كن

يا خالي از هوا وهوس دارش

يا پاي بند مهر و وفايش كن

 

تنها تو آگهي و تو مي داني

اسرار آن خطاي نخستين را

تنها تو قادري كه ببخشائي

بر روح من، صفاي نخستين را

 

آه، اي خدا چگونه ترا گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گوئي اميد جسم دگر دارم

 

از ديدگان روشن من بستان

شوق بسوي غير دويدن را

لطفي كن اي خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

 

عشقي بمن بده كه مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياري بمن بده كه در او بينم

يك گوشه از صفاي سرشت تو

 

يكشب ز لوح خاطر من بزداي

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم بانتقام جفاكاري

در عشق تازه فتح رقيبش را

 

آه اي خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستي را

بنماي روي و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستي را

 

راضي مشو كه بندة ناچيزي

عاصي شود بغير تو روي آرد

راضي مشو كه سيل سرشكش را

در پاي جام باده فرو بارد

 

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيرة اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي همتا

 

دريائي

يك روز بلند آفتابي

در آبي بي كران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها

 

چشمان تو رنگ آب بودند

آندم كه ترا در آب ديدم

در غربت آن جهان بي شكل

گوئي كه ترا به خواب ديدم

 

از تو تا من سكوت و حيرت

از من تا تو نگاه و ترديد

ما را مي خواند مرغي از دور

مي خواند بباغ سبز خورشيد

 

در ما تب تند بوسه مي سوخت

ما تشنة خون شور بوديم

در زورق آب هاي لرزان

بازيچة عطر و نور بوديم

 

مي زد, مي زد, درون دريا

از دلهرة فرو كشيدن

امواج, امواج ناشكيبا

در طغيان بهم رسيدن

 

دستانت را دراز كردي

چون جريان هاي بي سرانجام

لب هايت با سلام بوسه

ويران گشتند روي لب هام

 

يك لحظه تمام آسمان را

در هاله ئي از بلور ديدم

خود را و ترا و زندگي را

در دايره هاي نور ديدم

 

گوني كه نسيم داغ دوزخ

پيچيد ميان گيسوانم

چون قطره ئي از طلاي سوزان

عشق تو چكيد بر لبانم

 

آنگاه ز دوردست دريا

امواج بسوي ما خزيدند

بي آنكه مرا بخويش آرند

آرام ترا فرو كشيدند

 

پنداشتم آن زمان كه عطري

باز از گل خواب ها تراويد

يا دست خيال من تنت را

از مرمر آب ها تراشيد

 

پنداشتم آن زمان كه رازيست

در زاري و هايهاي دريا

شايد كه مرا بخويش مي خواند

در غربت خود, خداي دريا

گناه

گنه كردم گناهي پر ز لذت

كنار پيكري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

 

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سينه بي تابانه لرزيد

ز خواهش هاي چشم پر نيازش

 

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روي لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

 

فرو خواندم بگوشش قصة عشق:

ترا مي خواهم اي جانانة من

ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش

ترا, اي عاشق ديوانة من

 

هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در ميان بستر نرم

بروي سينه اش مستانه لرزيد

 

گنه كردم گناهي پر ز لذت

در آغوشي كه گرم و آتشين بود

گنه كردم ميان بازواني

كه داغ و كينه جوي و آهنين بود

گمشده

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ

باورم نايد كه عاشق گشته ام

گوئيا «او» مرده در من كاينچنين

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آئينه مي پرسم ملول

چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟

ليك در آئينه مي بينم كه, واي

سايه اي هم زانچه بودم نيستم

 

همچو آن رقاصة هندو به ناز

پاي مي كوبم ولي بر گور خويش

وه كه با صد حسرت اين ويرانه را

روشني بخشيده ام از نور خويش

 

ره نمي جويم بسوي شهر روز

بي گمان در قعر گوري خفته ام

گوهري دارم ولي او را ز بيم

در دل مرداب ها بنهفته ام

 

مي روم . . . اما نمي پرسم ز خويش

ره كجا . . . ؟ منزل كجا . . . ؟ مقصود چيست؟

بوسه مي بخشم ولي خود غافلم

كاين دل ديوانه را معبود كيست

 

«او» چو در من مرد, ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتي ديگر گرفت

گوئيا شب با دو دست سرد خويش

روح بي تاب مرا در بر گرفت

 

آه . . . آري . . . اين منم . . . اما چه سود

«او» كه در من بود، ديگر، نيست، نيست

مي خروشم زير لب ديوانه وار

«او» كه در من بود، آخر كيست، كيست؟

 

آرزو

كاش بر ساحل رودي خاموش

عطر مرموز گياهي بودم

چو بر آنجا گذرت مي افتاد

بسراپاي تو لب مي سودم

 

كاش چون ناي شبان مي خواندم

بنواي دل ديوانة تو

خفته بر هودج مواج نسيم

مي گذشتم ز در خانة تو

 

. . .

 

كاش چون ياد دل انگيز زني

مي خزيدم به دلت پر تشويش

ناگهان چشم ترا مي ديدم

خيره بر جلوة زيبائي خويش

 

كاش در بستر تنهائي تو

پيكرم شمع گنه مي افروخت

ريشة زهد تو و حسرت من

زين گنه كاري شيرين مي سوخت

 

كاش از شاخة سرسبز حيات

گل اندوه مرا مي چيدي

كاش در شعر من اي ماية عمر

شعله راز مرا مي ديدي

 

اندوه تنهايي

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سكوت سينه ام دستي

دانة اندوه مي كارد

 

مو سپيد آخر شدي اي برف

تا سرانجامم چنين ديدي

در دلم باريد . . . اي افسوس

بر سر گورم نباريدي

 

چون نهالي سست مي لرزد

روحم از سرماي تنهائي

مي خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنياي تنهائي

 

ديگرم گرمي نمي بخشي

عشق، اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميديست

خسته ام, از عشق هم خسته

 

غنچة شوق تو هم خشكيد

شعر، اي شيطان افسونكار

عاقبت زين خواب دردآلود

جان من بيدار شد، بيدار

 

بعد از او بر هر چه رو كردم

ديدم افسون سرابي بود

آنچه مي گشتم به دنبالش

واي بر من, نقش خوابي بود

 

اي خدا . . . بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را

تا به كي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را؟

 

ديدم اي بس آفتابي را

كاو پياپي در غروب افسرد

آفتاب بي غروب من!

اي ديغا، درجنوب! افسرد

 

بعد از او ديگر چه مي جويم؟

بعد از او ديگر چه مي پايم؟

اشك سردي تا بيفشانم

گور گرمي تا بياسايم

 

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سكوت سينه ام دستي

دانة اندوه مي كارد

 

ديوار

در گذشت پر شتاب لحظه هاي سرد

چشم هاي وحشي تو در سكوت خويش

گرد من ديوار مي سازد

مي گريزم از تو در بيراه هاي راه

 

تا ببينم دشت ها را در غبار ماه

تا بشويم تن به آب چشمه هاي نور

در مه رنگين صبح گرم تابستان

پر كنم دامان ز سوسن هاي صحرائي

بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه دهقان

 

مي گريزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم بروي سبزه ها پا را

يا بنوشم شبنم سرد علف ها را

 

مي گريزم از تو تا در ساحلي متروك

از فراز صخره هاي گمشده در ابر تاريكي

بنگرم رقص دوار انگيز توفان هاي دريا را

 

در غروبي دور

چون كبوترهاي وحشي زير پر گيرم

دشت ها را، كوه ها را، آسمان ها را

بشنوم از لابلاي بوته هاي خشك

نغمه هاي شادي مرغان صحرا را

 

مي گريزم از تو تا دور از تو بگشايم

راه شهر آرزوها را

و درون شهر . . .

قفل سنگين طلائي قصر رؤيا را

 

ليك چشمان تو با فرياد خاموشش

راه ها را در نگاهم تار مي سازد

همچنان در ظلمت رازش

گرد من ديوار مي سازد

 

عاقبت يكروز . . .

مي گريزم از فسون ديدة ترديد

مي تراوم همچو عطري از گل رنگين رؤياها

مي خزم در موج گيسوي نسيم شب

مي روم تا ساحل خورشيد

در جهاني خفته در آرامشي جاويد

 

نرم مي لغزم درون بستر ابري طلائي رنگ

پنجه هاي نور مي ريزد بروي آسمان شاد

طرح بس آهنگ

 

من از آنجا سر خوش و آزاد

ديده مي دوزم به دنيائي كه چشم پر فسون تو

راه هايش را به چشمم تار مي سازد

ديده مي دوزم بدنيائي كه چشم پر فسون تو

همچنان در ظلمت رازش

گرد آن ديوار مي سازد

 

تشنه

من گلي بودم

در رگ هر برگ لرزانم خزيده عطر بس افسون

در شبي تاريك روئيدم

تشنه لب بر ساحل كارون

 

بر تنم تنها شراب شبنم خورشيد مي لغزيد

يا لب سوزندة مردي كه با چشمان خاموشش

سرزنش مي كرد دستي را كه از هر شاخة سرسبز

غنچة نشكفته اي مي چيد

 

 

دنياي سايه ها

شب به روي جادة نمناك

سايه هاي ما ز ما گوئي گريزانند

دور از ما در نشيب راه

در غبار شوم مهتابي كه مي لغزد

سرد و سنگين بر فراز شاخه هاي تاك

سوي يگديگر بنرمي پيش مي رانند

 

شب به روي جادة نمناك

در سكوت خاك عطرآگين

ناشكيبا گه به يكديگر مي آويزند

سايه هاي ما . . .

 

همچو گل هائي كه مستند از شراب شبنم دوشين

گوئي آنها در گريز تلخشان از ما

نغمه هائي را كه ما هرگز نمي خوانيم

نغمه هائي را كه ما با خشم

در سكوت سينه مي رانيم

زير لب با شوق مي خوانند

 

ليك دور از سايه ها

بي خبر از قصة دلبستگي هاشان

از جدائي ها و از پيوستگي هاشان

جسم هاي خستة ما در ركود خويش

زندگي را شكل مي بخشند

 

شب به روي جادة نمناك

اي بسا پرسيده ام از خود

«زندگي آيا درون سايه ها مان رنگ مي گيرد؟»

«يا كه ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم؟»

 

از هزاران روح سرگردان,

گرد من لغزيده در امواج تاريكي,

ساية من كو؟

«نور وحشت مي درخشد در بلور بانگ خاموشم«

ساية من كو؟

ساية من كو؟

 

من نمي خواهم

سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم

من نمي خواهم

او بلغزد دور از من روي معبرها

يا بيفتد خسته و سنگين

زير پاي رهگذرها

او چرا بايد به راه جستجوي خويش

روبرو گردد

با لبان بستة درها؟

او چرا بايد بسايد تن

بر در و ديوار هر خانه؟

او چرا بايد ز نوميدي

پا نهد در سرزميني سرد و بيگانه؟!

آه . . . اي خورشيد

سايه ام را از چه از من دور مي سازي؟

 

از تو مي پرسم:

تيرگي درد است يا شادي؟

جسم زندانست يا صحراي آزادي؟

ظلمت شب چيست؟

شب,

ساية روح سياه كيست؟

 

او چه مي گويد؟

او چه مي گويد؟

خسته و سرگشته و حيران

مي دوم در راه پرسش هاي بي پايان

پيكرم, فرياد زيبائي

در سكوتم نغمه خوان لب هاي تنهائي

ديدگانم خيره در رؤياي شوم سرزميني دور و رؤيائي

كه نسيم رهگذر در گوش من مي گفت:

«آفتابش رنگ شاد ديگري دارد»

عاقبت من بي خبر از ساحل كارون

رخت برچيدم

در ره خود بس گل پژمرده را ديدم

چشم هاشان چشمة خشك كوير غم

تشنة يك قطرة شبنم

من به آن ها سخت خنديدم

 

تا شبي پيدا شد از پشت مه ترديد

تكچراغ شهر رؤياها

من در آنجا گرم و خواهشبار

از زميني سخت روئيدم

نيمه شب جوشيد خون شعر در رگ هاي سرد من

محو شد در رنگ هر گلبرگ

رنگ درد من

منتظر بودم كه بگشايد برويم آسمان تار

ديدگان صبح سيمين را

تا بنوشم از لب خورشيد نورافشان

شهد سوزان هزاران بوسة تبدار و شيرين را

 

ليكن اي افسوس

من نديدم عاقبت در آسمان شهر رؤياها

نور خورشيدي

 

زير پايم بوته هاي خشك با اندوه مي نالند

«چهرة خورشيد شهر ما دريغا سخت تاريك است!»

خوب مي دانم كه ديگر نيست اميدي

نيست اميدي

 

محو شد در جنگل انبوه تاريكي

چون رگ نوري طنين آشناي من

قطره اشگي هم نيفشاند آسمان تار

از نگاه خستة ابري به پاي من

 

من گل پژمرده اي هستم

چشم هايم چشمة خشك كوير غم

تشنة يك بوسة خورشيد

تشنة يك قطرة شبنم

 

عصيان (بندگي)

بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز

در دلم درديست بي آرام و هستي سوز

راز سرگرداني اين روح عاصي را

با توخواهم در ميان بگذاردن, امروز

 

گر چه از درگاه خود مي رانيم, اما

تا من اينجا بنده, تو آنجا, خدا باشي

سرگذشت تيرة من, سرگذشتي نيست

كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي

 

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند

بي خبر از كوچ درد آلود انسان ها

دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان

مي كشد پارو زنان در كام توفان ها

 

چهره هائي در نگاهم سخت بيگانه

خانه هائي بر فرازش اشك اخترها

وحشت زندان و برق حلقة زنجير ـ

داستان هائي ز لطف ايزد يكتا!

 

سينة سرد زمين و لكه هاي گور

هر سلامي ساية تاريك بدرودي

دست هائي خالي و در آسماني دور

زردي خورشيد بيمار تب آلودي

 

جستجوئي بي سرانجام و تلاشي گنگ

جاده يي ظلماني و پائي به ره خسته

نه نشان آتشي بر قله هاي طور

نه جوابي از وراي اين در بسته

 

آه . . . آيا ناله ام ره مي برد در تو؟

تا زني بر سنگ جام خود پرستي را

يك زمان با من نشيني, با من خاكي

از لب شعرم بنوشي درد هستي را

 

سال ها در خويش افسردم, ولي امروز

شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم

يا خمش سازي خروش بي شكيبم را

يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم

 

دانم از درگاه خود مي رانيم, اما

تا من اينجا بنده, تو آنجا, خدا باشي

سرگذشت تيرة من, سرگذشتي نيست

كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي

 

چيستم من؟ زادة يك شام لذتبار

ناشناسي پيش مي راند در اين راهم

روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد

من به دنيا آمدم, بي آنكه خود خواهم

 

كي رهايم كرده اي, تا با دو چشم باز

برگزينم قالبي, خود از براي خويش؟

تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را

خود به آزادي نهم در راه پاي خويش

 

من به دنيا آمدم تا در جهان تو

حاصل پيوند سوزان دو تن باشم

پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم؟

من به دنيا آمدم بي آنكه «من» باشم

 

روزها رفتند و در چشم سياهي ريخت

ظلمت شب هاي كور ديرپاي تو

روزها رفتند و آن آواي لالائي

مرد و پر شد گوش هايم از صداي تو

 

كودكي همچون پرستوهاي رنگين بال

رو بسوي آسمان هاي دگر پر زد

نطفة انديشه در مغزم بخود جنبيد

ميهماني بي خبر انگشت بر در زد

 

مي دويدم در بيابان هاي وهم انگيز

مي نشستم در كنار چشمه ها سرمست

مي شكستم شاخه هاي راز را, اما

از تن اين بوته هر دم شاخه اي مي رست

 

راه من تا دوردست دشت ها مي رفت

من شناور در شط انديشه هاي خويش

مي خزيدم در دل امواج سرگردان

مي گسستم بند ظلمت را ز پاي خويش

 

عاقبت روزي ز خود آرام پرسيدم,

چيستم من؟ از كجا آغاز مي يابم؟

گر سراپا نور گرم زندگي هستم

از كدامين آسمان راز مي تابم؟

 

از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش؟

دانة انديشه را در من كه افشانده است؟

چنگ در دست من و من چنگي مغرور

يا به دامانم كسي اين چنگ بنشانده است؟

 

گر نبودم يا به دنياي دگر بودم

باز آيا قدرت انديشه ام مي بود؟

باز آيا مي توانستم كه ره يابم

در معماهاي اين دنياي راز آلود؟

 

ترس ترسان در پي آن پاسخ مرموز

سر نهادم در رهي تاريك و پيچاپيچ

سايه افكندي بر آن «پايان» و دانستم

پاي تا سر هيچ هستم, هيچ هستم, هيچ

 

سايه افكندي بر آن «پايان» و در دستت

ريسماني بود و آنسويش به گردن ها

مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر

چشم هاشان خيره در تصوير آن دنيا

 

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي:

آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد

هر كه شيطان را به جايم برگزيند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

 

خويش را آئينه اي ديدم تهي از خويش

هر زمان نقشي در آن افتد به دست تو

گاه نقش قدرتت, گه نقش بيدادت

گاه نقش ديدگان خود پرست تو

 

گوسپندي در ميان گله سرگردان

آنكه چوپانست ره بر گرگ بگشوده!

آنكه چوپانست خود سرمست از اين بازي

مي زده درگوشه اي آرام آسوده

 

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي:

«آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد

هر كه شيطان را به جايم برگزيند, او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد.»

 

آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را

عاصيش كردي و او را سوي ما راندي

اين تو بودي, اين تو بودي كز يكي شعله

ديوي اينسان ساختي, در راه بنشاندي

 

مهلتش دادي كه تا دنيا به جا باشد

با سر انگشتان شومش آتش افروزد

لذتي وحشي شود در بستري خاموش

بوسه گردد بر لباني كز عطش سوزد

 

هر چه زيبا بود بي رحمانه بخشيديش

شعر شد, فرياد شد, عشق و جواني شد

عطر گل ها شد بروي دشت ها پاشيد

رنگ دنيا شد فريب زندگاني شد

 

موج شد بر دامن مواج رقاصان

آتش مي شد درون خم به جوش آمد

آنچنان در جان مي خواران خروش افكند

تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد

 

نغمه شد در پنجة چنگي بخود پيچيد

لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد

خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد

عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد

 

سحر آوازش در اين شب هاي ظلماني

هادي گمكرده راهان در بيابان شد

بانگ پايش در دل محراب ها رقصيد

برق چشمانش چراغ رهنوردان شد

 

هر چه زيبا بود بي رحمانه بخشيديش

در ره زيبا پرستانش رها كردي

آنگه از فريادهاي خشم و قهر خويش

گنبد ميناي ما را پر صدا كردي

 

چشم ما لبريز از آن تصوير افسوني

ما به پاي افتاده در راه سجود تو

رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان

سرگذشت تيرة قوم «ثمود» تو

 

خود نشستي تا بر آنها چيره شد آنگاه

چون گياهي خشك كرديشان ز توفاني

تند باد خشم تو بر قوم «لوط» آمد

سوختيشان, سوختي با برق سوزاني

 

واي از اين بازي, از اين بازي دردآلود

از چه ما را اينچنين بازيچه مي سازي؟

رشتة تسبيح و در دست تو مي چرخيم

گرم مي چرخاني و بيهوده مي تازي

 

چشم ما تا در دو چشم زندگي افتاد

با «خط», اين لفظ مبهم, آشنا گشتيم

تو خطا را آفريدي, او بخود جنبيد

تاخت بر ما, عاقبت نفس خطا گشتيم

 

گر تو با ما بودي و لطف تو با ما بود

هيچ شيطان را به ما مهري و راهي بود؟

هيچ در اين روح طغيان كردة عاصي

زو نشاني بود, يا آواي پائي بود؟

 

تو من و ما را پياپي مي كشي در گود

تا بگوئي مي تواني اينچنين باشي

تا من و ما جلوه گاه قدرتت باشيم

بر سر ما پتك سرد آهنين باشي

 

چيست اي شيطان از درگاه ها رانده؟

در سراي خامش ما ميهمان مانده

بر اثير پيكر سوزنده اش دستي

عطر لذت هاي دنيا را بيفشانده

 

چيست او, جز آنچه تو مي خواستي باشد؟

تيره روحي, تيره جاني, تيره بنياني

تيره لبخندي بر آن لب هاي بي لبخند

تيره آغازي, خدايا, تيره پاياني

 

ميل او كي ماية اين هستي تلخست؟

رأي او را كي از او در كار پرسيدي؟

گر رهايش كرده بودي تا بخود باشد

هرگز از او در جهان نقشي نمي ديدي

 

اي بسا شب ها كه در خواب من آمد او

چشم هايش چشمه هاي اشك و خون بودند

سخت مي ناليد و مي ديدم كه بر لب هايش

ناله هايش خالي از رنگ و فسون بودند

 

شرمگين زين نام ننگ آلودة رسوا

گوشه ئي مي جست تا از خود رها گردد

پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان

قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد

 

اي بسا شب ها كه با من گفتگو مي كرد

گوش من گوئي هنوز از ناله لبريزست:

شيطان: تف بر اين هستي, بر اين هستي دردآلود

تف بر اين هستي كه اينسان نفرت انگيزست

 

خالق من او, و او هر دم به گوش خلق

از چه مي گويد چنان بودم, چنين باشم؟

من اگر شيطان مكارم گناهم چيست؟

او نمي خواهد كه من چيزي جز اين باشم

 

دوزخش در آرزوي طمه يي مي سوخت

دام صيادي به دستم داد و رامم كرد

تا هزاران طعمه در دام افكنم, ناگاه

عالمي را پر خروش از بانگ نامم كرد

 

دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت

منتظر, بر پا, ملك هاي عذاب او

نيزه هاي آتشين و خيمه هاي دود

تشنة قربانيان بي حساب او

 

ميوة تلخ درخت وحشي «زقوم»

همچنان بر شاخه ها افتاده بي حاصل

آن شراب از حميم دوزخ آغشته

نازده كس را شرار تازه اي در دل

 

دوزخش از ضجه هاي درد خالي بود

دوزخش بيهوده مي تابيد و مي افروخت

تا به اين بيهودگي رنگ دگر بخشد

او به من رسم فريب خلق را آموخت

 

من چه هستم؟ خود سيه روزي كه بر پايش

بندهاي سرنوشتي تيره پيچيده

اي مريدان من, اي گمگشتگان راه

راه ما را او گزيده, نيك سنجيده

 

اي مريدان من, اي گمگشتگان راه

راه, راهي نيست تا راهي به او جوئيم

تا به كي در جستجوي راه مي كوشيد؟

راه ناپيداست, ما خود راهي اوئيم

 

اي مريدان من, اي نفرين او بر ما

اي مريدان من, اي فرياد ما از او

اي همه بيداد او, بيداد او بر ما

اي سراپا خنده هاي شاد ما از او

 

ما نه دريائيم تا خود موج خود گرديم

ما نه توفانيم تا خود خشم خود باشيم

ما كه از چشمان او بيهوده افتاديم

از چه مي كوشيم تا خود چشم خود باشيم؟

 

ما نه آغوشيم, تا از خويشتن سوزيم

ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم

ما نه «ما» هستيم تا بر ما گنه باشد

ما نه «او» هستيم تا از خويشتن ترسيم

 

ما اگر در دام نا افتاده مي رفتيم

دام خود را با فريبي تازه مي گسترد

او براي دوزخ تبدار سوزانش

طعمه هائي تازه در هر لحظه مي پرورد

 

اي مريدان من, اي گمگشتگان راه

من خود از اين نام ننگ آلوده بي زارم

گر چه او كوشيده تا خوابم كند, اما

«من كه شيطانم, دريغا, سخت بيدارم»

 

اي بسا شب ها كه من با او در آن ظلمت

اشك باريدم, پياپي اشك باريدم

اي بسا شب ها كه من لب هاي شيطان را

چون ز گفتن مانده بود, آرام بوسيدم

 

اي بسا شب ها كه بر آن چهرة پرچين

دست هايم با نوازش ها فرود آمد

اي بسا شب ها كه تا آواي او برخاست

زانوانم بي تأمل در سجود آمد

 

اي بسا شب ها كه او از آن رداي سرخ

آرزو مي كرد تا يكدم برون باشد

آرزو مي كرد تا روح صفا گردد

ني خداي نيمي از دنياي دون باشد

 

بار الها, حاصل اين خود پرستي چيست؟

«ما كه خود افتادگان زار مسكينيم»

ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار

نقش دستي, نقش جادوئي نمي بينيم

 

ساختي دنياي خاكي را و مي داني

پاي تا سر جز سرابي, جز فريبي نيست

ما عروسك ها, و دستان تو در بازي

كفر ما, عصيان ما, چيز غريبي نيست

 

شكر گفتي گفتنت, شكر ترا گفتيم

ليك ديگر تا به كي شكر ترا گوئيم؟

راه مي بندي و مي خندي به ره پويان

در كجا هستي, كجا, تا در تو ره جوئيم؟

 

ما كه چون مومي به دستت شكل مي گيريم

پس دگر افسانه روز قيامت چيست؟

پس چرا در كام دوزخ سخت مي سوزيم؟

اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست؟

 

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان

سر به سر آتش, سراپا ناله هاي درد

پس غل و زنجيرهاي تفته بر پاها

از غبار جسم ها, خيزنده دودي سرد

 

خشك و تر با هم ميان شعله ها در سوز

خرقه پوش زاهد و رند خراباتي

مي فروش بي دل و مي خواره سرمست

ساقي روشنگر و پير سماواتي

 

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان

باز آنجا دوزخي در انتظار ماست

بي پناهانيم و دوزخيان سنگين دل

هر زمان گويد كه در هر كار يار ماست!

 

ياد باد آن پير فرخ راي فرخ پي

آنكه از بخت سياهش نام «شيطان» بود

آنكه در كار تو و عدل تو حيران بود

هر چه او مي گفت, دانستم, نه جز آن بود

 

اين منم آن بندة عاصي كه نامم را

دست تو با زيور اين گفته ها آراست

واي بر من, واي بر عصيان و طغيانم

گر بگويم, يا نگويم, جاي من آنجاست

 

باز در روز قيامت بر من ناچيز

خرده مي گيري كه روزي كفر گو بودم

در ترازو مي نهي بار گناهم را

تا بگوئي سركش و تاريك خو بودم

 

كفه اي لبريز از بار گناه من

كفة ديگر چه؟ مي پرسم خداوندا

چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز؟

ميل دل يا سنگ هاي تيرة صحرا؟

 

خود چه آسانست در آن روز هول انگيز

روي در روي تو, از «خود» گفتگو كردن

آبروئي را كه هر دم مي بري از خلق

در ترازوي تو ناگه جستجو كردن!

 

در كتابي, يا كه خوابي, خود نمي دانم

نقشي از آن بارگاه كبريا ديدم

تو به كار داوري مشغول و صد افسوس

در ترازويتت ريا ديدم, ريا ديدم

 

خشم كن, اما ز فردايم مپرهيزان

من كه فردا خاك خواهم شد, چه پرهيزي

خوب مي دانم سرانجامم چه خواهد بود

تو گرسنه, من, خدايا, صيد ناچيزي

 

تو گرسته, دوزخ آنجا كام بگشوده

مارهاي زهرآگين, تكدرختانش

از دم آن ها فضاها تيره و مسموم

آب چركيني شراب تلخ و سوزانش

 

در پس ديوارهائي سخت پا برجا

«هاويه» آن آخرين گودال آتش ها

خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد

جسم هاي خاكي و بي حاصل ما را

 

كاش هستي را به ما هرگز نمي دادي

يا چو دادي, هستي ما هستي ما بود

مي چشيديم اين شراب ارغواني را

نيستي, آنگه, خمار مستي ما بود

 

سال ها ما آدمك ها بندگان تو

با هزاران نغمة ساز تو رقصيديم

عاقبت هم زآتش خشم تو مي سوزيم

معني عدل! ترا هم خوب فهميديم

 

تا ترا ما تيره روزان دادگر خوانيم

چهر خود را در حرير مهر پوشاندي

از بهشتي ساختي افسانه اي مرموز

نسيه دادي, نقد عمر از خلق بستاندي

 

گرم از هستي, ز هستي ها حذر كردند

سال ها رخساره بر سجاده سائيدند

از تو نامي بر لب و در عالم رؤيا

جامي از مي چهره اي ز آن حوريان ديدند

 

هم شكستي ساغر «امروزهاشان» را

هم به «فردا هايشان» با كينه خنديدي

گور خود گشتند و اي باران رحمت ها

قرن ها بگذشت و بر آنان نباريدي

 

از چه مي گوئي حرامست اين مي گلگون؟

در بهشتت جوي ها از مي روان باشد

هدية پرهيزگاران عاقبت آنجا

حوري يي از حوريان آسمان باشد

 

مي فريبي هر نفس ما را به افسوني

مي كشاني هر زمان ما را به دريائي

در سياهي هاي اين زندان مي افروزي

گاه از باغ بهشتت شمع رؤيائي

 

ما اگر در اين جهان بي دروپيكر

خويش را در ساغري سوزان رها كرديم

بار الها, باز هم دست تو در كارست

از چه مي گوئي كه كاري ناروا كرديم؟

 

در كنار چشمه هاي سلسبيل تو

ما نمي خواهيم آن خواب طلائي را

سايه هاي سدر و طوبي زآن خوبان باد

بر تو بخشيديم اين لطف خدائي را

 

حافظ, آن پيري كه دريا بود و دنيا بود

بر «جوي» بفروخت اين باغ بهشتي را

من كه باشم تا به جامي نگذرم از آن؟

تو بزن بر نام شومم داغ زشتي را

 

چيست اين افسانة رنگين عطر آلود؟

چيست اين رؤياي جادوبار سحرآميز؟

كيستند اين حوريان, اين خوشه هاي نور؟

جامه هاشان از حرير نازك پرهيز

 

كوزه ها در دست و بر آن ساق هاي نرم

لرزش موج خيال انگيز دامان ها

مي خرامند از دري بر درگهي آرام

سينه هاشان خفته در آغوش مرجان ها

 

آب ها پاكيزه تر از قطره هاي اشك

نهرها بر سبزه هاي تازه لغزيده

ميوه ها چون دانه هاي روشن ياقوت

گاه چيده, گاه بر هر شاخه ناچيده

 

سبزخطاني سراپا لطف و زيبائي

ساقيان بزم و رهزن هاي گنج دل

حسنشان جاويد و چشمان بهشتي ها

گاه بر آنان گهي بر حوريان مايل

 

قصرها, ديوارهاشان مرمر مواج

تخت ها, بر پايه هاشان دانة الماس

پرده ها چون بال هائي از حرير سبز

از فضاها مي تراود عطر تند ياس

 

مادر اينجا خاك پاي باده و معشوق

ناممان مي خوارگان راندة رسوا

تو در آن دنيا مي و معشوق مي بخشي

مؤمنان بي گناه پارساخورا

 

آن «گناه» تلخ و سوزاني كه در راهش

جان ما را شوق وصلي و شتابي بود

در بهشتت ناگهان نام دگر بگرفت

در بهشتت, بار الها, خود ثوابي بود

 

هر چه داريم از تو داريم, اي كه خود گفتي:

«مهر من دريا و خشمم همچو توفانست

هر كرا من خواهم او را تيره دل سازم

هر كرا من برگزينم, پاكدامانست.»

 

پس دگر ما را چه حاصل زين عبث كوشش

تا درون غرفه هاي عاج ره يابيم

يا براني يا بخواني, ميل ميل تست

ما ز فرمانت خدايا رخ نمي تابيم

 

تو چه هستي اي همه هستي ما از تو؟

تو چه هستي, جز دو دوست گرم در بازي؟

ديگران در كار گل مشغول و تو درگل

مي دمي ـ تا بندة سرگشته اي سازي

 

تو چه هستي, اي همه هستي ما از تو؟

جز يكي سدي به راه جستجوي ما

گاه در چنگال خشمت مي فشاريمان

گاه ميائي و مي خندي به روي ما

 

تو چه هستي؟ بندة نام و جلال خويش

ديده در آئينة دنيا جمال خويش

هر دم اين آئينه را گردانده تا بهتر

بنگرد در جلوه هاي بي زوال خويش

 

برق چشمان سرابي, رنگ نيرنگي

شيرة شب هاي شومي, ظلمت گوري

شايد آن خفاش پير خفته اي كز خشم

تشنة سرخي خوني, دشمن نوري

 

خود پرستي تو, خدايا, خود پرستي تو

كفر مي گويم تو خارم كن, تو خاكم كن

با هزاران ننگ آلودي مرا اما

گر خدائي ـ در دلم بنشين و پاكم كن

 

لحظه اي بگذر ز ما بگذار خود باشيم

بعد از آن ما را بسوزان تا ز «خود» سوزيم

بعد از آن يا اشك, يا لبخند, يا فرياد

فرصتي, تا توشة ره را بيندوزيم

 

عصيان (خدايي)

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند

بي خبر از كوچ درد آلود انسان ها

باز هم دستي مرا چون زورقي لرزان

مي كشد پاروزنان در كام توفان ها

 

چهره هائي در نگاهم سخت بيگانه

خانه هائي بر فرازش اشك اخترها

وحشت زندان و برق حلقة زنجير

داستان هائي ز لطف ايزد يكتا

 

سينة سرد زمين لكه هاي گور

هر سلامي ساية تاريك بدرودي

دست هائي خالي و در آسماني دور

زردي خورشيد بيمار تب آلودي

 

جستجوئي بي سرانجام و تلاشي گنگ

جاده اي ظلماني و پائي به ره خسته

نه نشان آتشي بر قله هاي طور

نه جوابي از وراي اين در بسته

 

مي نشينم خيره در چشمان تاريكي

مي شود يك دم از اين قالب جدا باشم؟

همچو فريادي بپيچم در دل دنيا

چند روزي هم من عاصي خدا باشم

 

گر خدا بودم, خدايا, زين خداوندي

كي دگر تنها مرا نامي به دنيا بود

من به اين تخت مرصع شت مي كردم

بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

 

گر خدا بودم, خدايا, لحظه اي از خويش

مي گسستم, مي گسستم, دور مي رفتم

روي ويران جاده هاي اين جهان پير

بي ردا و بي عصاي نور مي رفتم

 

وحشت از من سايه در دل ها نمي افكند

عاصيان را وعدة دوزخ نمي دادم

يا ره باغ ارم كوتاه مي كردم

يا در اين دنيا بهشتي تازه مي زادم

 

گر خدا بودم دگر اين شعلة عصيان

كي مرا, تنها سراپاي مرا مي سوخت

ناگه از زندان جسمم سر برون مي كرد

پيشتر مي رفت و دنياي مرا مي سوخت

 

سينه ها را قدرت فرياد مي دادم

خود درون سينه ها فرياد مي كردم

هستي من گسترش مي يافت در «هستي»

شرمگين هر گه «خدائي» ياد مي كردم

 

مشت هايم, اين دو مشت سخت بي آرام

كي دگر بيهوده بر ديوارها مي خورد

آنچنان مي كوفتم بر فرق دنيا مشت

تا كه «هستي» در تن ديوارهاي مي مرد

 

خانه مي كردم ميان مردم خاكي

خود به آنها راز خود را باز مي خواندم

مي نشستم با گروه باده پيمايان

شب ميان كوچه ها آواز مي خواندم

 

شمع مي در خلوتم تا صبحدم مي سوخت

مست از او در كارها تدبير مي كردم

مي دريدم جامة پرهيز را بر تن

خود درون جام مي تطهير مي كردم

 

من رها مي كردم اين خلق پريشان را

تا دمي از وحشت دوزخ بياسايند

جرعه اي از بادة هستي بياشامند

خويش را با زينت مستي بيارايند

 

من نواي چنگ بودم در شبستان ها

من شرار عشق بودم, سينه ها جايم

مسجد و مي خانة اين دير ويرانه

پر خروش از ضربه هاي روشن پايم

 

من پيام وصل بودم در نگاهي شوخ

من سلام مهر بودم بر لبان جام

من شراب بوسه بودم در شب مستي

من سراپا عشق بودم, كام بودم, كام

 

مي نهادم گاهگاهي در سراي خويش

گوش بر فرياد خلق بينواي خويش

تا ببينم دردهاشان را دوائي هست

يا چه مي خواهند آن ها از خداي خويش؟

 

گر خدا بودم, رسولم نام پاكم بود

اين جلال از جامه هاي چاك چاكم بود

عشق شمشير من و مستي كتاب من

باده خاكم بود, آري, باده خاكم بود

 

اي دريغا لحظه اي آمد كه لب هايم

سخت خاموشند و بر آن هاكلامي نيست

خواهمت بدرود گويم تا زماني دور

زانكه ديگر با توام شوق سلامي نيست

 

زانكه نازيبد زبون را اين خدائي ها

من كجا و زين تن خاكي جدائي ها

من كجا و از جهان, اين قتل گاه شوم

ناگهان پرواز كردن ها, رهائي ها

 

مي نشينم خيره در چشمان تاريكي

شب فرو مي ريزد از روزن به بالينم

آه, حتي در پس ديوارهاي عرش

هيج جز ظلمت نمي بينم, نمي بينم

 

اي خدا, اي خندة مرموز مرگ آلود

با تو بيگانه ست, دردا, ناله هاي من

من ترا كافر, ترا منكر, ترا عاصي

كوري چشم تو, اين شيطان, خداي من

 

عصيان خدا

گر خدا بودم ملائك را شبي فرياد مي كردم

سكة خورشيد را در كورة ظلمت رها سازند

خادمان باغ دنيا را ز روي خشم مي گفتم

برگ زردماه را از شاخة شب ها جدا سازند

 

نيمه شب در پرده هاي بارگاه كبرياي خويش

پنجة خشم خروشانم جهان را زير و رو مي ريخت

دست هاي خسته ام بعد از هزاران سال خاموشي

كوه ها را در دهان باز درياها فرو مي ريخت

 

مي گشودم بند از پاي هزاران اختر تبدار

مي فشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگل ها

مي دريدم پرده هاي دود را تا در خروش باد

دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگل ها

 

مي دميدم در ني افسوني باد شبانگاهي

تا ز بستر رودها, چون مارهاي تشنه, برخيزند

خسته از عمري بروي سينه اي مرطوب لغزيدن

در دل مرداب تار آسمان شب فرو ريزند

 

بادها را نرم مي گفتم كه بر شط شب تبدار

زورق سرمست عطر سرخ گل ها را روان سازند

گورها را مي گشودم تا هزاران روح سرگردان

بار ديگر, در حصار جسم ها, خود را نهان سازند

 

گر خدا بودم ملائك را شبي فرياد مي كردم

آب كوثر را درون كوزة دوزخ بجوشانند

مشعل سوزنده در كف, گلة پرهيزكاران را

از چراگاه بهشت سبزتردامن برون رانند

 

خسته از زهد خدائي, نيمه شب در بستر ابليس

در سراشيب خطائي تازه مي جستم پناهي را

مي گزيدم در بهاي تاج زرين خداوندي

لذت تاريك و دردآلود آغوش گناهي را

زندگي

آه اي زندگي منم كه هنوز

با همه پوچي از تو لبريزم

نه به فكرم كه رشته پاره كنم

نه بر آنم كه از تو بگريزم

 

همه ذرات جسم خاكي من

از تو، اي شعر گرم، در سوزند

آسمان‌هاي صاف را مانند

كه لبالب ز بادة روزند

 

با هزاران جوانه مي‌خواند

بوتة نسترن سرود ترا

هر نسيمي كه مي‌وزد در باغ

مي‌رساند به او درود ترا

 

من ترا در تو جستجو كردم

نه در آن خواب‌هاي رؤيائي

در دو دست تو سخت كاويدم

پر شدم، پر شدم، ز زيبائي

 

پر شدم از ترانه‌هاي سياه

پر شدم از ترانه‌هاي سپيد

از هزاران شراره‌هاي نياز

از هزاران جرقه‌هاي اميد

 

حيف از آن روزها كه من با خشم

بتو چون دشمني نظر كردم

پوچ پنداشتم فريب ترا

ز تو ماندم، ترا هدر كردم

 

غافل از آنكه تو بجائي و من

همچو آبي روان كه در گذرم

گمشده در غبار شوم زوال

ره تاريك مرگ مي‌سپرم

 

آه اي زندگي من آينه‌ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ور نه گر مرگ بنگرد در من

روي آئينه‌ام سياه شود

 

عاشقم، عاشق ستارة صبح

عاشق ابرهاي سرگردان

عاشق روزهاي باراني

عاشق هر چه نام توست بر آن

 

مي‌مكم با وجود تشنة خويش

خون سوزان لحظه‌هاي ترا

آنچنان از تو كام مي‌گيرم

تا بخشم آورم خداي ترا