ايران

 درود
 درودى به گرماي خورشيدي كه فردا طلوع خواهد كرد


من ايرانيم و آرمانم رهائي

 

 

به سايت حبيب خوش آمديد

عشق عمومى
 

اشك رازى ست
لبخند رازى ست
عشق رازى ست
اشك آن شب لبخند عشق ام بود
 

قصه نيستم كه بگويى
نغمه نيستم كه بخوانى
صدا نيستم كه بشنوى
يا چيزى چنان كه ببينى
يا چيزى چنان كه بدانى
من درد مشترك ام
مرا فرياد كن
درخت با جنگل سخن ميگويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن ميگويم
 

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاى تو را دريافته ام
با لبان تو براى همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستهاى من آشناست
 

در خلوت روشن با تو گريسته ام
براى خاطر زنده گان ء
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرود ها را
زيرا كه مرده گان اين سال
عاشق ترين زنده گان بوده اند

دستت را به من بده
دستهاى تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
به سان ابر كه با توفان
به سان علف كه با صحرا
به سان باران كه با دريا
به سان پرنده كه با بهار
به سان درخت كه با جنگل سخن مى گويد
 

زيرا كه من
ريشه هاى تو را دريافته ام
زيرا كه صداى من
با صداى تو آشناست
 

مرگ

پرنده ای هستم چو بوتيمار

سر در گريبان و خسته از دنیا

در گوشه ای زين قفس

در غربت خويش و غريب وار

بر ساحل هستن و بودن

ميکشم حسرت داشتنها و نبودنها را

در دالان تنهايی اين روزها

مرگ نيز آهوی گريز پايی است

کز دشت سوخته هستی ام ميکند فرار

ميگذارد من تشنه را در حسرت خويش

دلم ميکشد پر در ارزوی رهايی

زين قفس بر اوج سرزمين عشق

ای مرگ ای ترانه هستی من

ای فرشته نجات

ترا باز نمی يابم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدا نا شناس

خبر داری ، ای شيخ دانا ! که من      خداناشاسم ، خدا نا شناس

نه سر بسته گويم درين ره سخن       نه از چوب تکفير دارم هراس !

زدم چون قدم از عدم در وجود            خدايت برم اعتباری نداشت

خدای تو ننگين و آلوده بود                 پرستيد نش افتخاری نداشت

خدائی بد ينسان اسير نياز                که بر طاعت چون توئی بسته چشم

خدائی که بهر دو رکعت نماز               گرايد به رحم و گرايد به خشم

خدائی که جز در زبان عرب                 به ديگر زبانی تفهمد کلام

خدائی که ناگه شود در غضب             بسوزد ز کين خرمن خاص و عام

خدائی چنان خودسر و بلهوس            که قهرش کند بيگناهان تباه

به پاداش خشنودی يک مگس             ز دوزخ رهاند تنی پر گناه

خدائی که با شهپر جبرئيل                کند شهری آباد را زير و رو

خدائی که در کام دريای نيل                برد لشکر بی کرانی فرو

خدائی که بی مزد مدح و ثنا               نگردد به کار کسی چاره ساز

خدا نيست بيچاره ، ورنه چرا               به مدح و ثنای تو دارد نياز ؟

خدای تو گه رام و گه سرکش است     چو ديوی که اش بايد افسون کنند

دل او به (( دلال بازی )) خوش است     و گرنه (( شفاعتگران )) چون کنند ؟

خدای تو با وصف غلمان و حور             دل بندگان بدست آورد

به مکر و فريب و به تهديد و زور             به زير نگين هرچه هست آورد

خدای تو مانند خان مغول                    بتهديد چون برکشد تيغ حکم

ز تهديد آن کارفرمای کل                    (( بمانند کروبيان صم و بکم ))

چو دريای قهرش در آيد به موج              نداند گنه کاره از بی گناه

به دوزخ درون افکند فوج فوج               مسلمان و کافر ، سپيد و سياه 

خدای تو اندر حصار ريا                       نهان گشته ، کز کس نبيند گزند 

کسی دم زند گر به چون و چرا            به تکفير گردد چماقش بلند 

خدای تو با خيل کروبيان                    به عرش اندرون بزمکی ساخته 

چو شاهی که از کار خلق جهان          به کار حرمخانه پرداخته 

نهان گشته در خلوتی تو به تو              به درگاه او جز تو را راه نيست 

توئی محرم او که از کار او                   کسی در جهان جز تو آگاه نيست !

تو زاهد بدينسان خدائی ، بناز             که مخلوق طبع کج انديش تست

اسير نياز است و پابست آز                 خدائی چنين لايق ريش تست !

نه پنهان ، نه سر بسته گويم سخن      خدا نيست اين جانور ، اژدهاست !

مرنج از من ای شيخ دانا که من           خدا ناشناسم اگر اين خداست ! 

۱۳۳۶ - سعيدی سيرجانی 


 

پروردگارا به من آرامش ده تا بپذ يرم آنچه را كه نمی توانم تغئير دهم

دليری ده تا تغئير دهم آنچه را كه می توانم تغئير دهم

بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم

مرا را فهم ده تا متوقغ نباشم دنيا و مردم آن را مطابق ميل من رفتار كنند

جبران جبران خليل جبران

 



Sassanid Empire

ورود آريائي ها به ايران

   
 

. . .I am Cyrus

King of the world. When I entered Babylon... I did not allow anyone to terrorise the land... I kept in view the needs of Babylon and all its sanctuaries to promote their well-being... I put an end to their misfortune
From The First Charter of the Rights of Nations

Cyrus, The Great, 539 B.C.
Founder of The First Persian Empire

I LOVE IRAN

وطن يعني همه آبُ همه خاك/وطن يعني همه عشقُ همه پاك
وطن يعني هويت، اصل، ريشه / سراغاز و سرانجام و هميشه
وطن يعني سراي ترك با فارس / وطن يعني خليج تا ابد فارس
وطن يعني جلال مانده جاويد / ستون و سر ستون تخت جمشيد
وطن يعني هم از دور و هم از دير / سده، نوروز، يلدا، مهرگان، تير
وطن يعني همه نيك و به هنجار/چه پندار و چه گفتار و چه كردار
وطن يعني رهايي زآتش وخون / خروش كاوه و خشم فريدون
وطن يعني پدر، مادر، نياكان / به خون وخاك بستن عهد وپيمان
وطن يعني گذشته، حال، فردا / تمام سهم يك ملت ز دنيا
وطن يعني چه آباد و چه ويران
وطن يعني همين جا يعني ايــــران


. ««« آنچنان به ايران علاقمندم كه حتي تماميت ” بهشت ” را به يك وجب خاك ايران ؛ معاوضه نميكنم..... »»»
 ” عارف قزويني ”

اي آنكه نتيجة چهار و هفتي،      وز هفت و چهار دايم اندر تفتي،

مي خور كه هزار باره بيشت گفتم:     باز آمدنت نيست، چو رفتي رفتي.


قطره بارانم , من يكي هستم , ولي يكي از هزارانم  ,در پئ پيو ستن به جمع يارانم  , قطره بارانم,  
قطره بارانم فكر همراهي با سيل خروشانم  فكر تشنگي گلها در گلستانم قطره بارانم

 , قطره بارانم  ميتوانم چشمه هاي  خشك رااز نو بجوشانم مي توانم سرزمين خشك را ازنو برويانم  ازگل بپوشانم  از نو برويانم  .
    كوچكم اما دست دريا را هميشه پشت سر دارم من به صبح روشن فردا مي بارم  من به صبح روشن فردا مي بارم

  قطره بارانم از تبار نو رس اميدوارانم  عاشق هرذره اي از خاك ايرانم   قطره بارانم

موزيك قطره باران


به مناسبت صد و پنجمين زاد روز نيما يوشيج 


Frough Farukhzad      1934 - 1966

دلم گرفته است  دلم گرفته است  به ايوان ميرم وانگشتانم را بر پوست كشيده ي شب ميكشم

چراغ هاي رابطه تاريكند   چراغ هاي رابطه تاريك اند   كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد

پرواز را بخاطر بسپار  پرنده مردني است.      فروغ فروخزاد


به سراغ من آگر ميائيد نرم و آهسته بيائيد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من

سهراب سپهري

...بهتر آن است که بر خيزم
رنگ را بردارم
روی تنهائی خود نقشه مرغی بکشم...

پرهای زمزمه - سهراب سپهری


ايرانم,معناي زنده بودن من, با تو بودن است

هرگز از مرگ 
  نهراسيده ام

چنين است دنياي رويايي من     لطفا گوش كنيد


مريم حيدرزاده


پروين اعتصامي


سيمين بهبهاني


شهريار



 ٭ نمي دانم چه ام
اين شعر با رديف «نمي دانم چه ام» از مولانا لطفي تبريزي
 شاعر قرن دهم است كه در آن شاعر از حيراني خود مي گويد.
طرد كفر و ننگ ايمانم، نمي دانم چه ام
بت پرستم، نامسلمانم، نمي دانم چه ام
گاه تلخم، گاه شيرين، گه جماد و گه نبات
گاه حيوانم، گه انسانم، نمي دانم چه ام
گه بهارم، گه خزانم، گاه گرمم، گاه سرد
رعد و برقم، ابر و بارانم، نمي دانم چه ام
گاه عاشق، گاه معشوقم، گهي از هر دو فرد
گاه وصلم، گاه هجرانم، نمي دانم چه ام
گاه آبم، گاه آتش، گاه خاكم، گاه باد
گاه شيطان، گاه رحمانم، نمي دانم چه ام
گاه ديوم، گاه دد، گه آدمم، گاهي ملك
در وجود خويش حيرانم، نمي دانم چه ام



 
   ديوان اشعار   شاهنامه  رباعـيات خـيام
درباره خيام    خيام   خيام   خيام   خيام   خيام   خيام

Omar Khayyam

Drink wine that is life everlasting,
The source of youthful delight;
It burns like fire, but puts an end to grief,
It's like the water of life, drink it.

I drink no wine, but not because I'm poor,
Nor get drunk, though not through fear of scandal;
I drank to lighten my heart
But now that You have settled in my heart, I drink no more.

موطن آدمي را بر  هيچ نقشه اي نشاني نيست

..... موطن آدمي تنها در قلب كساني است كه دوستش دارند

 
مهدي اخوان ثا لث

خشكيد كويــــر و لوت شد دريـــامان امــــروز بد و از آن بتر فــــــردامان

زين تيره دل ديو صفت مشتي شمر چون آخـــرت يــزيـد شد دنيــامان
 ( زنده ياد مهدي اخوان ثالث)


 

**
ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
 

آب حيوان تيره‌گون شد خضر فرخ‌پی کجاست
خون چکيد از شاخ گل، باد بهاران را چه شد
 

کس نمي‌گويد که ياری داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
 

لعلی از کان مروت برنيامد سال‌هاست
تابش خورشيد و سعی باد و باران را چه شد
 

شهرياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهربانی کی سرآمد شهرياران را چه شد
 

گوی توفيق و کرامت در ميان افکنده‌اند
کس به ميدان در نمي‌آيد سواران را چه شد
 

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
 

زهره سازی خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی ميگساران را چه شد
 

حافظ اسرار الهی کس نمي‌داند خموش
از که مي‌پرسی که دور روزگان را چه شد

 

 

حافـظ

 
٭ پريا

يکي بود يکي نبود
زير گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسته بود .
زار و زار گريه ميکردن پريا
مث ابراي باهار گريه ميکردن پريا
گيس شون قد کمون؛ رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکي ترک.

روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشتشون سرد و سيا قلعه ي افسانه پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
...از عقب از توي برج ناله شبگير مي اومد

 

پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا!خسته شدين؟
مرغ پر بسته شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟

 

پريا هيچي نگفتن؛ زار وزار گريه مي کردن پريا....

 

 

اى غم نهاده بر سر غم از هراس مرگ .......برگ درخت را و زمين را نگاه كن

:اين برگ خاك مى شود ، اين خاك باز برگ

ما نيز چون درخت ، بايد كه تن دهيم به آن تند باد سخت 

بايد به زير خاك بيابان بريم رخت .......

وطن پرستو بهار است

 

 و اگر بهار مهاجر است

 
از پرستو مخواه كه بماند.....

 

Copoyright © 1998 Habib,All Rights Reserved
تمام حقوق اين برنامه به حبيب متعلق است